دوستای گلم من جمعه آزمون جذب مدرس دارم. برام دعا کنین....
این تنها امیدمه....
من تقریبا به طور کامل در جریان اتفاقات تهران بودم . اما از وقتی مینا " خواهرم" برگشته یه شبانه روز رو کامل پای حرفاش نشستم. وقتی از چیزهایی که دیده بود برام میگفت بغض راه گلوش رو میگرفت و اشک تو چشم هر دومون میومد...
هیچ کدوممون نمیتونستیم دیگری رو دلداری بدیم....
میگفت جلوی چشماش دیده که داشتن دختری رو که هاج و واج نگاهشون میکرده فقط به خاطر اینکه یه پارچه ی سبز به کوله پشتیش بسته بوده با باتوم میزدند ، یا اینکه از اون پسری میگفت که دستش رو گرفته بودن و میکشیدنش رو زمین...
از اون ماشین های بزرگ و غول پیکری میگفت که سر مردم آب جوش با فشار قوی میریختن تا متفرقشون کنن. از اون بچه ریقوهایی میگفت که یه باتوم دستش داده بودن و اسلحه ی گاز اشک آور و یه سپر و کلاه و اسمشو گذاشته بودن گارد ویژه!!! از اون موتور سوارا و گاردهای محترم ویژه ای مگفت که روزهای آخر حتی اسم هم رو لباسشون نبود و صورتشون رو پوشونده بودن!!!
از هق هق هیستریک یه دختر دل نازک که از دیدن رفتار محترمانه شون با یه هموطنش میگفت که با دوستاش رفته بودن تا آرومش کنن و مامورا ریختن سرشون و به تهدید آتیش کردن اسلحه و گرفتنشون گفتن اجتماع!!! نکنین!!!!
از دو شب پیش که خواهرم اومده و دوباره و چند باره عکسها و فیلمهای ن د ا رو دیدیم همش وحشت میکنم. همش چهره ی شیاطین جلوی چشمهام مجسم میشه.. تو تاریکی میترسم بمونم. از هر چی تاریکی و سیاهیه متنفرم...!!! اما از شب....
بذار تو شب آروم باشم و بدون هیچ پروایی اشک بریزم، بذار شب مال من باشه تا تو تنهایی خودم رو سبک کنم...
شب تنهاییم مال من. همه ی این مملکت و گنجینه هاشو خزائنش مال ...تو....!!!!
فقط خواهر و برادرهامو ازم نگیر....تو فراموشی گرفتی، این ها خواهر و برادر های تو هم هستنننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا صدای فریاد منو نمیشنوی؟! چرا صدای آوار شدن این همه احساس انزجار رو روی سرت نمیشنوی و نمیخوای ببینیش؟!؟!؟!!!!!!
چرا ؟!؟!؟!
خدایا خسته ام.... با این حال چون تو ، تویی ... من باز هم از امید حرف میزنم...
به امید خودت......