تبليغاتX
شب تنهایی - به تو نامه مینویسم.....

با خودم گفتم چه عجب نظرهام بیشتر از 3 تا شدن!!!!! 5 تا!!!!

کامپیوتر ندارم. اما هر چند روز یه بار که برسم حتما میام کافی نت و سر میزنم. با نومیدی صفحه ی وبلاگم رو باز میکنم و چیزی که نا امید ترم میکنه تعداد نظرهاست که همون سه تا مونده.

نه که برام مهم باشه که نظرام زیاد بشه( این ظاهر قضیه است). وقتی نظرام یکی بیشتر میشن یعنی یکی هست که دنبال خبری ازمه. یعنی یکی هست که پیگیرمه. یعنی تنها نیستم.

و اما اخبار جدید:

1 .عید خاله اینا اومدن تهران. یه هفته ی اول عید رو کنارمون موندن.

 

2. عروسی پسر عمه ای که تو این پنج شش سال اخیر شاید دو سه بار دیدمش رفتم!!! با دعوت رسمی و شخصی عمه ی مکرم که چشم دیدنش رو ندارم. و در اون مراسم چشمم به دیدار چند نفر که میخوام سر به تنشون نباشه روشن شد!

 

3. فرداش مهمونی خونه ی جدید دختر عمه ام بود که نهار همه رو دعوت کرده بود البته جنگل. به خرج خودش. بابا که روز اول کاریش بود نتونست بره. مامان هم موند پیش بابا. محسن اردوی مشهد بود. مینا هم تحقیق داشت و موند به کارش برسه. من و مهدی رفتیم. اولاش بهتر بود. چون یکی هنوز نیومده بود( یکی از عمه هام) به هر حال من که تو جمع پسرا و اونهایی که وسطی بازی میکردن بودم. بعد هم با اولین ماشینی که برگشت من هم برگشتم.

 

4. دو روز بعد از رفتن خاله اینا رفتیم تهران. برای اولین بار بعد از مدتها خانوادگی و با حضور همه به جز محسن البته! چون تو ماشیت جا نمیشد. خیلی خوش گذشت. حتی اون قسمتی که دو ساعت و نیم تو راه گیر کردیم و نگهمون داشتن. کارت ماشین بابا رو گرفتن که نتونیم بریم. بابا منو فرستاد که ازشون بگیرم . تا مرز گرفتن کارت پیش رفتم. اما یکی از رو لحجه ام فهمیدم دروغ میگم و بومی نیستم. آخه خالی بسته بودم که ما نمیخوایم بریم تهران و تا پل سفید میریم. یارو هم همه ی اونجایی ها رو میشناخت! از همه جالب تر وقتی بود که راه باز شد و بابا رفت کارت ماشن رو بگیره. آقاهه بابا رو شناخته بود و نشونی مغازه ش هم میدونست!!!!

5. سیزده به در رفتیم پارک جنگلی لویزان مهمون زری جون( دختر خاله ام) از 6 صبح بیدار شدیم ورفتیم که جا بگیریم. تا دو ساعت بعد به زور جا پیدا میشد!!!!

 

6. بابا اینا برگشتن و من و محسن موندیم تهران. چون من مژگان رو ندیده بودم. روز شنبه من و محسن برگشتیم شمال.

 

7.  با داداشیم قهرم. نمیدونم اون با من قهره یا من با اون!!!!

 

8. امروز صبح-اولین روزی که خونه بودم- از امور فرهنگی دانشگاه تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته باید برم و بن کتابمو ازشون تحویل بگیرم.

 

9. حدود ساعت 7 شب همین روز( یکشنبه) از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتن برم و کتابی که باید تدریس کنم رو بگیرم. یعنی.....! آره! دست حدس زدین. یعنی 90 درصد قبولم کردن.

اومدم بیرون که کتاب رو بگیرم که گفتم یه سر هم بیام کافی نت و سر بزنم.

 

تدریس از هفته ی دیگه سه شنبه شروع میشه. ( باور کنین اینقده خانومه گنگ حرف میزد انگار باید خودم همه چیزو بدونم. نمیدونم آخه بالاخره اولین روز تدریس از 10 روز دیگه است یعنی سه شنبه ی دیگه ، یا از همین سه شنبه.

 

دیگه دیره. ساعت داره 9 میشه. باید برم.

 

ممنون که سر میزنید!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت: مهمترین خبر رو باید اول مینوشتم. یادم رفت. شاید چون مال یکی دو هفته قبل عیده. خیلی چیزا رو کنار گذاشتم. و بالطبع آدمهایی هم کنار گذاشته شدن که شاید هرگز دلم نمیخواست کنار گذاشته بشن... اما شدن. و من الان که اینجا و تو این لحظه ام ازکاری که کردم به خودم افتخار میکنم. هر کسی این توان رو نداره و من داشتم. بار ها نشون دادم که میتونم.

فعلا.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مریم |