سلام همراهای همیشگیم
..
دلم میخواد این بار بدون حرف زدن از روزای بدی که پشت سر گذاشتم
فقط تو پست جدیدم اینو بذارم...
از سوخته شدن دلم تو این چند روزه هیچی نمی گم
.. بزار تو دل خودم بمونه
...
اما این چند خط که شاید بعضی از دوستای خوبم قبلا خونده باشنش ،
نمی دونم با اینکه این کلمه ها بیش از یک سال میشه که کنار هم گذاشته شدن ، اما انگار هر از چند گاهی حس لحظه ای من میشن.. گاهی حس میکنم مدام باهام همراهن.....
کاش شبها همه بارانی بود . .
زیر آسمون پر ستاره ،خونه ی پرستوها ؛گرم و تماشایی بود . .
کاشکی دلها همیشه ساده و بی ریا بودن . .
چشمای عاشق تو ؛روشن و پر جلا بودن . .
کاشکی می شد بری از اون دور دورا . .
غنچه ی ستاره ها رو بچینی . .
بیاری بزاریشون لای موهام . .
شب پر ستاره رو توش ببینی . .
کاشکی می شد تموم گلای سرخ . .
توی دست گل عشق تو بودن . .
برای قشنگترین هدیه ی تو . .
پیشکش قدم های من می شدن . .
دل من منتظر اومدنت . .
داره ساعتها رو یک یک میشمره . .
کاش میشد بیای و از یاد ببره . .
که چقدر دنیا براش کوچیک بوده . .
کاش میشد این انتظاره سر بیاد . .
دل کوچولوی من که آب و جارو کردمش . .
با صدای قدمهات؛از سر جاش . .
بپره بیرون و از جاش در بیاد . .
نمی دونم تو کجای قصه ای . .
کجای این قصه ی طول و دراز . .
اما من خوب می دونم یه روز میای . .
در جواب این همه نازو نیاز . .
هر کجای قصه ی من که باشی . .
حتی اون دور دورا که نمیشه دید . .
نمی تونی تا ابد قایم بشی . .
اسم اینو میشه گفتش که "امید" ..... .
....
پی نوشت :
هیچ تحولی در راه نیست. چون من "ن م ی خ و ا م"....
سلام..
خواستم یه توضیح در مورد این غزلی که میارم آورده باشم..
سال اول بودیم، تازه داشتیم هجای فرانسه رو یاد می گرفتیم .تازه می تونستیم یه چند تا جمله بلغور کنیم!
استادم یه شعر آورد و همینطوری خواست که بخونه، هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره..
با اون لهجه ی شیرین فرانسویش شروع کرد به خوندن. باور کنید هیچ کس نمی فهمید داره چی میخونه..
اما همه منقلب شده بودن.. و من مو به تنم صاف شده بود...
و بعد استاد ترجمه ی استاد خودش رو خوند...باورتون نمی شه اما بی اختیار اشک از چشمام میریخت..
اون روز..فهمیدم درسته از بدحادثه افتادم تو وادی ادبیات فرانسه ؛ اما کم کم داره به دلم میشینه ...
من ترجمه ی استاد استادم رو ندارم ، چون ایشون ندادن.
اما خودم ازش یه تر جمه کردم. اونم پارسال. امیدوارم بتونه همون حس لازم رو منتقل کنه ..حس الانم رو....
![]()
LE VASE BRISE
(René François Sully Prudhomme - 1839, 1907)
Le vase où meurt cette verveine
D'un coup d'éventail fut fêlé ;
Le coup dut effleurer à peine :
Aucun bruit ne l'a révélé.
Mais la légère meurtrissure,
Mordant le cristal chaque jour,
D'une marche invisible et sûre
En a fait lentement le tour.
Son eau fraîche a fui goutte à goutte,
Le suc des fleurs s'est épuisé ;
Personne encore ne s'en doute ;
N'y touchez pas, il est brisé.
Souvent aussi la main qu'on aime,
Effleurant le coeur, le meurtrit ;
Puis le coeur se fend de lui-même,
La fleur de son amour périt ;
Toujours intact aux yeux du monde,
Il sent croître et pleurer tout bas
Sa blessure fine et profonde ;
Il est brisé, n'y touchez pas.
![]()
این چنین گلدانی که در آن شاههپسندی دارد می پژمرد ،
ضربه ی بادزنی به آرامی به آن خورده ،
ضربه شاید حتی چنان به آن نخورده باشد ،
هیچ صدایی از آن به گوش نرسیده .
اما این زخم خفیف
هر بار
ترک شیشه را بیشتر میکرد .
با قدم هایی محسوس اما مطمئن ؛
دور گلدان را آرام آرام دور میزد .
آب گلدان قطره قطره می چکید و شیره ی گل ها هم .
هیچ کس در اندیشه ی آن نبود ...
دستش مزن ، بشکسته است آن .
گاهی همچنین ، دستی که دوستش داریم ،
دل را می آزارند ، دل را می پژمرند .
سپس آن قلب از درون می میرد ؛
گل عشق پرپر می شود ؛
اما همچنان به نظر سالم می آید .
اما زخم عشق بزرگ تر می شود و گلدان آرام می گرید .
زخمی ظریف اما ژرف..
دستش نزن ، بشکسته است آن...
...
![]()
این هم حرف امروز دل من بود...