تبليغاتX
شب تنهایی

با اين راهي كه تو ميري به هيچ جا نميرسي. هيچي نميشــــــــــــــــــــــــــــي!!!!!!!!!!!

 

بس كن ديگه اين رخوتُ.....

داري حالمو به هم ميزنـــــــــي............

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مریم |

 

 

 همه سعی دارن بهم بگن و ثابت کنن که نباید اونچه که پشت سر گذاشتم ، دوباره برام زنده بشه و نباید بهشون رجوع کنم،عقلم هم همینو میگه ... اما...

 

با اینکه این رابطه از اولش هم محکوم به شکست بوده، با اینکه از اول هم شروع اشتباهی داشته، با اینکه عقلم راضیم کرده بود که اونو پشت سر بذارم، اما نمیدونم با اشکهای بی اختیاری که از گوشه ی چشام میچکن چیکار کنم؟ اشکهایی تو تاریکی اتاقم پنهونشون میکنم تا خودم هم نبینمشون. .. نمیدونم چرا هنوز باید به یادش باشم، عجیبه!! هر وقت یه بازی از مس کرمان نشون میده آشفته تر میشم، هر وقت با پرویز مظلومی مصاحبه می کنن هوایی تر میشم، "هوایی تر.." کاش میشد باز هم هوایی شم و بپرم و بشینم روی بوم خونه ات! هر جا که هستی!! شاید محل کارتی اصلا!!! کسی چه میدونه؟! شایدم تو خونه ای ، پای فیلم، داری Unfaithful رو میبینی ، یا نه eyes wide shut... ، یا نه ... شایدم داری CARMEN رو میبینی، ....کارمن... چقدر دنیای من شبیه گردابه،fatalite  تو سرنوشتم دارم خودم رو آخرِ همه ، به درون گرداب می کشه.. حس نافرجامی، حس نرسیدن... داره از درون ریز ریز آبم می کنه.. از اینکه آب بشم، گرداب بشم، همه رو حتی خودم رو هم ببلعم، می ترسم...اما دیر رسیدم... چیزی نمونده به یکی شدن با گرداب...

آخ!!! لهجه ی مظلومی، کاش هیچوقت تیمش نبازه، حتی به استقلال، بعضی ها می گن برنگرد عقب.. باور کن بر نمی گردم! هر طرف تو این یکی دو ماهه رو می کنم، یه چیز خودشو بهم نشون میده، یه چیز که یه نشونه ست، من که نشونش نکردم! خودش می پره جلوم، دستمو می گیره ، تو لحظه های شیرین با هم قدم میزنیم، اما کاش همش شیرین بود... کاش مجبور نبودم بعضی هاشو لاک سفید بگیرم، با اینکه لاک گرفتمشون ، اما یه آدم ناشی هم ببینه می فهمه ، اینجا یه چیزی بوده... اونی که قبل و بعدش رو دیده و خونده، دست خودش نیست، حتی زیر لاک سفید رو هم می بینه... تلخیش مثل عسل دلشو میزنه و یوهو زهر میشه می شینه به کامش، باز مثل همیشه ی قبلا ها؛ دلشو به شیرینی ها خوش می کنه و چشم به روی تلخیها می بنده. باز تو شیرینی آسمون و زمین، زمین و آسمون، میز و میزگرد، عشق و خیانت ... آخ!!! چرا اینقدر باید ته ِ همه چی تلخ بشه؟! چرا؟ چرا اون یارو چاقوی منو گرفت؟! چرا منو این همه راه کشوندی پیش خودت؟! که بگی آره؟؟! اون چیزی نیستم که تصور میکردی؟! که CARMEN رویاهات نیستم؟! که هیچ شباهتی ندارم بهش؟!

می ترسیدم، اما به خودم اعتماد به نفس می دادم، می گفتم : خودتو دست کم نگیر! ازخودم ناراضی نیستم. از رفتارم شرم ندارم. اون چیزی رو کردم که بارها با خودم مرور کرده بودم، می خواستم یه کارمن ِ واقعی باشم برات!!! اما مجبور شدم تا حد زیادی خودم نباشم... تو خواستی از من کارمن بسازی ، نمی خواستم نا امیدت کنم. اما خودمو نا امید کردم... کاش خودم بود.. نبودم؟؟!؟

اُف بر من! این روزها همش جلوی چشامی..  خوشحالم که اون موقع که عقلم حاکم بود و غالب، تمام رد پاهای حقیقی ت رو پاک کردم، و گرنه شک نکن، راه برگشت این روزها پامو می لغزوند، و شاید پایه های زندگی ِ تورو...

 

همیشه ازم خواسته بودی یه پست فقط بریا تو و از تو بنویسم، اما من پست سفارشی! بلد نیستم!!اینبار فقط چون کسی نبود که براش بگم برای خودم " نوشتم"...

دوست دارم یه روز( این یکی از خیالبافی های هر روزمه؛ از همون روز اول که شناختمت!!) در ِ خونه مون رو بزنی، بیای تو، بگی که اومدم! همه ی موانع رو از سر ِ راه ِ عشقم که ادعاشو میکردم بر داشتم! اومدم تا بگم " عاشقم".

اما نه..! بذار حالایی تر فکر کنم. دوست دارم بیای و بگی چی تو فکرت میگذره ، چی تو فکرت میگذشت که منو این همه راه کشوندی تا اونجا.... بگی همه ی حرفات ادعا بوده، از سر نیاز ، از سر تنهایی، از سر بی دردی....

 

                                        میگم بیا، اما تو هـــرگـــــز نیا... بذار پشتِ سر بذارم....

پی نوشت: تو این وانفسا دیدن یه دوست خوب، که دلِ مهربونش، سنگ صبور ِ غصه هام شده بود و با حرفاش آرومم کرد غنیمتی بود...

 

پی نوشت دوم: تا بیام این مطلب رو بذارم اتفاقای دیگه ای افتاد که این پست رو کهنه کرد....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط مریم |

سلام. امیدوارم همه ی شما دوستای خوبم خوب ِ خوب باشین و از این شبای قدر استفاده کنین...

امیدوارم که تو یکی از این همین شبهای اندازه گیری و حساب ِ قدر ، قدر ِ خود تونو بشناسین و بتونین باش هم قدم و همسو بشین...

دیشب شب قشنگی بود برام. یه کم زنونه یه کم خنثی!( خنثی یعنی عمومی!زن و مرد نداشت!!!!!!!)

 نمیدونم قسمت ِ زنونه اش رو چطور بگم!  حقیقتش اینه که گاهی دچار سر درگمی و توهم میشم. توهم ِ اینکه یا خدا ما زنها رو دوست نداره یا ما زنها یکی از رمزها ی خداییم که هنوز کاملا شناخته نشدیم و تو این دنیا هرکی یه برداشتی ازمون میکنه.. ناقص ، ضعیف، شکننده، سربار، مایه ی دردسر، سوراخ ِ تو جیب!!!

 حس میکنم فقط باید زن بود تا حرفای ما و احساساتمون رو فهمید. اولین باره دارم در این مورد صحبت میکنم و عجیب تر از اون اینکه دارم اینجا میگم!!!!

اینکه زنها احساساتی ترن؛ اینکه شکننده ترن، هم براشون یه پوئن مثبته هم یه پوئن منفی...میتونه باعث لغزیدنشون به منجلاب بشه و هم اینکه بخاطر ساختار احساسی خاصشون امکان برگشتشون و بیرون اومدنشون از منجلاب خیلی زیاد و بیشتره...

(امیدوارم بتونم درست منظورمو برسونم) نمیدونم چرا زنهایی که به درجه ی اجتهاد رسیده باشن وجود ندارن. یعنی هنوز زنی نداریم که به این درجه رسیده باشه تا احکام مربوط به زنها رو با دقت بیشتر و تطابق بیشتر با واقعیت و حقیقت وجودیشون تنظیم کنه.

قوانین و احکام در مورد مردا به شیوه ی دیگه ایه. منظورم قصاص و ارث و تساوی و این حرفا نیست که فمینیست ها میگن ها( البته این حرفم به معنی نقض یا تاییدشون نیست!!!).. اینو گفتم که ذهنتون  اون طرفی منحرف نشه.

بذار بگم:

دیروز و پریروز مجبور شدم ( من هر وقت مجبور بشم فقط میرم سراغش!!!) برم سراغ رساله ی آقای مکارم . مرجع تقلیدمه. البته فکر کنم سال اول یا دوم دانشگاه بود که یه مرجع تقلید انتخاب کردم. آخه میگفتن کسی که به سن تکلیف رسیده باشه" باید " مرجع تقلید داشته باشه و من اون موقع عمق مساله به چشمم اومد!!! مکارم رو انتخاب کردم چون گفتن مسائل رو راحت تر میگیره . بعدش هم یه جورایی ازش خوشم اومد نمیدونم چرا...

الان هم دیلیلی نمیبینم که نسبت به بقیه برام برتری داشته باشه...تازه!!! نمیدونم خبر دارین که تو شبکه ی سه بعد از اذان مغرب و قبل از فیلم پنجمین خورشید آقای مکارم سخنرانی میکنه؟!؟! من تو یکی دو تا از قسمتهاش بود که ازش ایراد گرفتم!!! دوستم میگفت باید مرجع تقلیدت رو عوض کنی !!! چون نباید چیزی باشه که تو بتونی ازش ایراد بگیری!!! نمیدونم این حرفش به این مفهوم بود که من باید از مرجع تقلیدم خنگ تر باشم!؟!؟ یا منظورش این بود که باید یه معصوم پیدا کنم!!!!!

به هر حال داشتم میگفتم. مجبور شدم برم سراغش. آخه دچار دوگانگی شدیدی شده بودم. نمیدونستم بالاخره باید روزه بگیرم یا نه.. خدایا منو ببخش. نمیدونم اصلا درسته من دارم اینا رو میگم یا نه؟؟!

یکی از مشکلات جسمی من که به مشکلات روحیم هم منجر شده کیست هایی هستش که تو تخمدانم تولید میشه. البته بدخیم نیستن. اما باعث اختلالات هورمونی میشن و در نتیجه باعث تولید جوش و رشد بیش از حد موهای زاید میشن. موهای زاید اونچنان نیستن که آزار دهنده باشن. اما جوشهای صورتم که دلایل عصبی هم باعث تشدیدش میشه آزارم میده. مجبورم قرصهای تنظیم کننده ی هورمونی بخورم که روی یه سری تنظیمات بدنم هم تاثیر میذاره تا تنظیمشون کنه. مثلا روی اون دوره ای که دخترها نمیتونن نماز بخونن یا روزه بگیرن... یعنی این کیست ها باعث نامنظمی ِ این دوره میشن. و حتی میتونن باعث ِ اتفاق نیفتادن ِ این دوره به مدت طولانی بشن. این بار سه ماه. دکترم میگفت حتی ممکنه باعث سخت و دیر بچه دار شدن و در موارد نارد باعث بچه دار نشدن بشن.

ای بابا مجبور شدم کلی براتون توضیح بدم و از موضوع اصلی دور موندم. این بار چون جوش های صورتم هم زیاد شده بودن و دکتر هم که رفتم این دکتر ِ .... مارو پیچوند و منشیش تماس گرفت که کمرشون درد میکنه و تا آخر ِ این هفته نمیان مطب. مجبور شدم خودم طبق دفعات قبلی قرص رو شروع کنم. چون علاوه بر جوش و نامنظمی ِ دوره ، دردهای بدی زیر دلم داشتم که گاه نفسم رو میبرید! تو سونو گرافی اندازه ی این بچه های ناخواسته  به پنچ شش تا دونه ی قابل ِ تشخیص رسیده بود ، که یکیشون 11 میلی متر شده بود !!! من به این کیست ها میگم بچه های ناخواسته ام!!!!

موقع شروع کردن این قرصها هم هول بودم، هم اینکه درست حساب نکردم و یه جوری شد که دقیقا روز هیجدهم ماه رمضون نمیتونستم روزه بگیرم. البته خیلی دقیق نبود این تاریخ و من دعا میکردم که حداقل یکی از شبهای قدر تو دوره ام نباشه.

اما متاسفانه مثل سالهای قبل که اینطوری میشد امسال هم اینطوری شد... دیشب حدود ساعت 9:30 -10 بود که حس غریبی داشتم.. بغض کرده بودم.

:خدایا چرا اینطوری میشه.. بالاخره من باید روزه بگیرم یا نه... چرا معلوم نمیشه که بالاخره روزه گیرم یا نیستم... مامانم میگفت نباید روزه بگیری. از تو رساله و حرفاش استباط میکردم که نباید روزه بگیرم و در عین حال از اینکه روزه نبودم احساس گناه میکردم...

(یادمه بابام قبلا ها که ما کوچیکتر بودیم وقتی روزه نمیتونستیم بگیرم و نماز نمیتونستیم بخونیم یه جوری به ما نگاه میکرد و رفتار میکرد که انگار ما کافر یا نجسیم! باور کن! انگار که خدا در مورد ما زیاد دقت نکرده و یه نقصی تو آفرینشمون بوده . اصلا انگار این کارو کرده برا اینکه مردا سرتر باشن و برتر.. دلم از رفتارهای اینجوری مردا میگیره.. خیلی گذشت تا من تو سالهای اول دانشگاهم به این خود باوری رسیدم که حتی این دوره هم خیلی مقدسه . برای بچه دار شدن لازمه. اصلا هم چیز کثیف و نجسی نیست.(اگر نجسی به معنی کلیش باشه که در هر مورد چه خانوم ها چه آقایون این صدق میکنه. ))

لجم گرفته بود که یه مجتهد ِ زن نداریم که وقتی چیزی رو مینویسه تجربه اش کرده باشه و به تمامی سوالهایی که ممکنه برای یه زن در این موارد پیش بیاد جواب داده باشه. یه رساله ی کامل.. نه مثل اینها...تازه احکام مربوط به زنها رو بدون اغماض و خیلی سخت گیرانه نوشته بودن . اما احکام مربوط به مردها با یه عالمه تبصره و غیره...

از طرفی هم حس میکردم که خدا منو دوست نداره که تو این شبها منو محروم میکنه...

بغضم ترکید. رفتم وضو گرفتم و نشستم رو سجادم و شروع کردم دعا خوندن... دیشب تا ساعت یک و نیم نرسیدم درس بخونم و داشتم دعا میخوندم. البته دیر شروع کردم... اما خیلی چسبید... امیدوارم با تعریف کردنش خدا این مزه رو از زیر زبونم نبره.....

تمام دعاهایی که خوندم رو با معنی خوندم .با دعا خوندن سر سری اصلا حال نمیکنم.

آخر سر بعد از دعاهام دونه دونه دوستام و عزیزهامو دعا کردم و از خدا براشون حاجتهاشون رو خواستم..

حتی برای بهاره خواهر ِ مهربونِ همزادِ غیرِ همجنسم، که ندیده دوسش دارم...

دیشب تو حال دعا لحظه های خوبی داشتم.. ساعت دو و خورده ای هم بعد از اینکه یه درس از کتاب ِ 405 واژه رو خوندم ،خوابیدم... واسه سحر که بیدارم کردن گفتم آخر ِ شب غذا خوردم. .. اما موقع ِ اذون صبح یوهو بیدار شدم و رفتم پای پنجره.... حس اینکه این اذان ِ آخریه که مولا علی میشنوه و میره مسجد و شهید میشه...

 تا آخر ِ اذان گوش کردم و رفتم باز هم وضو گرفتم و نشستم پای سجاده.( واسه این میگم هر بار وضو گرفتم چون بدون ِ وضو برای کسی که نتونه به قرآن دست بزنه و نماز بخونه کراهت داره بشینه پای سجاده) دعای مجیر رو خوندم و دلم شکست... اَجِرنا مِن النارِ یا مُجیر....

دیشب یه حسی داشتم.. 

میترسم بازم بلغزم! خدایا منو لحظه ای به خودم وا نگذار. خدایا چقدر دوست دارم لحظاتی که حس میکنم به تو نزدیک ترم همون لحظه عمرم تموم شه تا دوباره تو جریان زندگی ازت دور نشم... دیشب دلم میخواست اون لحظات برام ابدی میشدن...

 

یعنی یه روز میشه که پاک از همه ی گناهام بشم؟؟؟

برعکس ِمن و مامانم که داشتیم دعا میکردیم، میدیدم که داداشم تا آخرین لحظه که میشد تا حدود ساعت ِ یک و نیم شب داشت بازی میکرد!!! پسر عمه هام هم اومده بودن پیشش! با خودم میگفتم امشب بازی کردن کراهت نداره؟!؟! تقصیر خودشون نیست! دلشون جای دیگه ست. یا مثلا بابام دیشب تا یک و خورده ای معلوم نبود کجاست . اصلا افطار هم نیومد خونه! جز داداش کوچیکم که نرم تره و حرفای ما روش تاثیر میذاره و به تصور ِ من هنوز جنسش سنگ نشده اوضاع بقیه اینطوری بود...( آخه تصور ِ من داره این میشه که خیلی از مردا اگه مواظب نباشن به راحتی سنگ میشن... برای همیشه...)

نمیدونم شاید خدا همین لذتی هم که بردم با این حرفایی که زدم ازم بگیره.. آخه نباید دیگران رو اینطوری به قضاوت نشست.. اینو خوب میدونم و مطمئنم که عذاب وجدان هم میگیرم بابت این افکارم... اما لجم در میاد که داداشم بخاطر ِ اینکه بعد از سحر زودتر بخوابه برق رو رو خاموش کنه!! به قول مامانم که دیشب بهش میگفت تو که تا 12:30 ظهر خوابی، از اون طرف هم که تا 1:30 دوی شب یا پای کامپیوتری یا تلویزیون و فیلم! خوب از اینور یه کم دیر تر بخواب! مامانو مجبور کرد که برق رو خاموش کنه!!!

اون دفعه که برق رو روم خاموش کرد بهش هیچی نگفتم. به بابا هم نگفتم... آدمها اگه نخوان تغییر کن زور زورکی نمیشه.. یه عمر زور زورکی بابا مارو به قرآن و دعا و نماز مجبور کرد.. اما تا وقتی که خودمون نخواستیم نتونستیم بپذیریمش. هر کدوممون یه دوره ی طولانی داشتیم که دور از خانواده نماز رو ترک کردیم و بعد خودمون به این نتیجه رسیدیم که بخونیمش! هر کدوممون جدال هایی داشتیم با خودمون و زوری که رومون بود برای قرآن و دعاهایی که مجبور بودیم بعد از نماز صبح بیدار بمونیم و بخونیم... و حالا اگر کسی دعایی میخونه بخاطر اینه که خودش بهش رسیده نه اجبارهای اون!!!

خواهرم چند وقت پیش برام تعریف میکرد که از لج بابا اون موقع ها قرآن رو باز میکرده جلوش و بهش خیره میشده اما یه کلمه نمیخونده!!! یا اینکه یه دوره مجبورمون میکرد که هر کس تو هال و پذیرایی باید نماز بخونه تا جلوش باشه!!! اگه میرفتیم تو اتاق و در رو میبستیم!!! واااای!!!! بماند که چه میکرد!!!

خلاصه همین کاراست که مردم رو از دین و دیانت زده میکنه..

اینکه میگفتم  خونه ی ما ماکت ِ کوچیکی از جامعه ی الانه بیراه نگفته بودم!!! اینکه بزرگ ِ این جامعه تو زرد از آب در اومده، اینکه ساختار این جامعه داره اشتباهات رو به وضوح نشون میده و دروغ و بی عدالتی داره توش بیداد میکنه.. اینکه یه دیکتاتور هست که دیگران رو مجبور میکنه که خودشون نباشن و خواستشون رو فریاد نزنن . چون متهم به غرب زده بودن میشن!!! همه ی اینارو تو خونه ی کوچیک ما میشه دید!!!

 

از خدا میخوام ریشه ی ظلم و ناحق رو بکنه!

بلند بگو: آمین!

پی نوشت:

داداش ته تغاریم تو کنکور کاردانی فنی حرفه ای قبول شد.

 داداشی آرشیم ارشد قبول شد.

 برا پارمیس جون و شهرزاد   ِ همزادم دعا کنین...

برای یه همزاد ِ دیگه ام، که البته این یکی هم جنسم نیست هم دعا کنین...

به زودی قراره یه دوست وبلاگی رو ببینم!!!

ایام به کام .

و چشم به راه دعاهای خالصانه ی دل مهربونتون هستم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط مریم |

شاید باید حتما بلایی سرم بیاد تا بنویسم. نمیدونم این خوبه یا بد فقط میدونم که اشکمو در آورده آخه کی وقتی خوشه و دلش پر از شادی، یاد نوشتن میفته. من که نمیفتم. تازه اگه پای کامپیوتر که نشستم یه بلایی سرم بیاد مینویسم، وگرنه همون موقع هم نمینویسم. برای نوشتن و ننوشتن و چی نوشتن و چی ننوشتنم هم که نباید به کسی جواب پس بدم. اصلا کی براش مهمه. برا من که مهم نیست. چرا باشه؟ چی مهم باشه؟ ! خسته شدم. بخدا خسته شدم. خدایا من آرامش ابدی میخوام. بم میدی؟ حتی اگه اونقدر کارنامه ام سیاه باشه که اونجا هم یه لحظه روی خوش نبینم حداقل این دنیا میدونم یه کاری کردم که اونجا باید بخاطرش تقاص پس بدم. اما آخه مگه غیر خوبی در عین بدی ِ اونها ، چی بهشون کردم که اینطور میکنن بام؟ خدایا خسته شدم. خدایا چرا تو هم دیگه نمیفهمی؟ این ماهِ توئه؟! داری امتحانم میکنی ببینی چقدر توان دارم؟ ندارم بخدا! ندارم به خودت قسم ندارم... رهام کن. به حال خودم بذار بمیرمممممم

باشه میدونم خودت میدونی که چقدر خرم و از سر نفهمی دارم اینا رو میگم. میدونم میدونی. خیالم راحته . آخه احمق! اگه همین خدا هم که رهات نمیکنه تو رو به حال خودت بذاره، اونوقت چی داری دیگه ؟! اونوقت چی میشه دیگه؟

حداقل الان اون پناه دل شکسته و شونه ی اشکهای بی امونت میشه، اما اون موقع که نباشه میخوای چه کنی؟؟!!!

خدایا میدونی که چقدر دلم گرفته، منیدونی که دارم میترکم. میدونی که پر از غم شده دل کوچیکم. میدونی که تاب و تحملم کمه. میدونی که حساسم. میدونی همه ی اینا رو، که من بنده ی تو ام، اما خدایا اگه اینا رو میدونی پس کمتر بذار اذیتم کنن. ازم حمایت کن خدا.... تو رو به خودت قسم میدم. هیچ کس اینجا درکم نمیکنه ، مگه نمیگی تو پناه بی پناهانی ؟! مگه نمیگی تسلای دردمندانی؟ مگه نمیگی با تو هیشکی تنها نیست... خب چرا پس تنهام میذاری؟

سرت شلوغه؟؟ ماه توئه دیگه!؟ با این همه بنده ی مخلص و پاک مگه وقتی هم برا من ِ لامذهب میمونه؟! یکی که دلش پر از سیاهیه، یکی که وقتی باید، یادت نبوده و الان یادت افتاده، نه چون که ماه رمضونه، چون الان بهت احتیاج داره، تو بگو ماه سرطان. اما چون بهت نیاز داره الان اومده. چرا باید برا اون وقتتو بذاری و از وقتت برا اون آدم خوبا بزنی.

باشه قبوله.... نگام نکن.

 

چی بگم؟!؟! توقع نداری که بگم به جهنم؟!؟ وقتی که هیچ راه فرار و پناهگاهی جز خودت ندارم...

 

دوباره میام و گردن کج میکنم جلو خونه ات... اینقدر میمونم که یکی یه تیکه محبت، یه ذره معرفت، یه گوشه نگاه مهر آمیز نثارم کنه. که دست  ِ تو ئه که از آستین ِ اونها میاد بیرون...

 

میبینی خدا جونم؟ میدونی که مال بد بیخ ریش صاحبش!!!!

....

 

خدایا چرا دلم آروم نمیشه و اشکام خشک؟ خدایا چرااااااا پس ؟!؟!مگه بات درد ِدل نکردم؟ مگه نباید الان آروم باشم؟! پس چرا نیستم؟ چرا ؟!؟!

 

دیگه حتی نوشتن و حرف زدن هم آرومم نمیکنه. دیگه حتی تو هم صدامو نمیشنوی.....

 پی نوشت: از داداشی آرش م،   پارمیس جونم، باران پر مهرم،  حس خوبم  ، و در آخر از ستاره های سربی که خیلی اتفاقی صفحه وبلاگش رو تو اون لحظه باز کردم و همدمم شد، متشکرم.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مریم |

......

سلام دوباره.

و اما من هنوز منتظر بودم که جواب آقای مدیر چیه که البته برام قابل پیش بینی بود!! گفتم میگه :

Nice to see you! Try to improve your English!

که آقای مدیر گفت : فردا که یکشنبه ست ، دوشنبه هم که تعطیله( تولد حضرت علی(ع) بود) شما روز سه شنبه صبح اول وقت با من تماس بگیرید . تا اون زمان من باز هم فکرهامو میکنم . من که هیچ چیز نمیتونست نا امیدی درونم رو التیام بده با لبخند کمرنگی ازشون تشکر کردم و خداحافظی کردم.

نمیتونم دوباره تصور کنم که من اون مسیر رو تا خونه چطور اومدم . اما یادمه که هیچ راهی رو سوار تاکسی نشدم و پیاده و سرگردون و مغموم قدم میزدم. از تصور اینکه صبح چه حالی داشتم و با چه شوری به عصر رسیدم و چقدر خیال باطل کرده بودم دیوونه ام میکرد. از اینکه:

----

چرا پنج سال پیش اشتباه کرده بودم و با اون همه زحمت و درس خوندن بد انتخاب رشته کرده بودم . چرا بین اون همه رشته با اون رتبه ی خوب باید انتخاب یازدهمم میشد و نه دوازدهم؟!؟! و نه حتی سی و چهارم؟!؟

هنوز هم که هنوزه کارنامه ام رو نگه داشتم و از اینکه چرا انتخاب پایینی ها م رو نیاورده بودم بهت زده هستم! انگلیسی علامه. انگلیسی مشهد....و....

منی که چهار سال قبل از دانشگاه با انگلیسی زندگی کرده بودم چرا باید راهم عوض میشد؟!؟! فقط یه ترم دیگه مونده بود که دوره ی کانون زبانم تموم بشه.... همیشه شاگرد شماره ی یک همه ی کلاس هام بودم. آخه چرا من؟! چرا فرانسه؟! چرا اصفهان؟!!

-----

خلاصه اون دو روز تا سه شنبه بشه دنیا رو سر من خراب شد. حال اینکه هیچ اس ام اس، سوال، پیام، تلفن، و یا هر چیز دیگه ای رو جواب بدم نداشتم.. تصور اینکه به هیچ دردی نمیخورم و نه تو انگلیسی حرفی برا گفتن دارم نه تو فرانسه ، ذهنم رو فلج میکرد.

سه شنبه صبح ساعت 9( اولین زمانی که مدیرآموزشگاه گفته بود که میاد دفتر) تماس گرفتم و خانوم منشی گفتن امرتون چیه. وقتی توضیح دادم گفتن چند لحظه صبر کنین. و بعد از چند دقیقه خودش گوشی رو برداشت و گفت آقای مدیر گفتن نیم ساعت دیگه اینجا باشین.

من هم دویدم و رفتم آموزشگاه! البته با 10 دقیقه تاخیر!!! خلاصه از اونجایی که من فکر میکردم اونها گزینه های بهتری داشتن و من به هیچ دردی نمیخورم زیاد امیدوار نبودم. اما کم کم فهمیدم من هم کم الکی نیستم!!!!

مثل اینکه آقای مدیر تشخیص داده بودن که من بهترین گزینه هستم و می ارزه که رو من حساب کنه.

برای بعد از ظهرهمون روز( سه شنبه) یه زمان گذاشتن واسه آموزش ،فرداش هم یه زمان دیگه برای آموزش گذاشتن و گفتن باید نمونه ی تدریسم رو ببینن. خلاصه شواهد امر نشون میداد که الکی رو من سرمایه گذاری نمیکنن ، اما از اونجاییکه من قبلا بی خودی خودمو امیدوار کرده بودم و چوبشو خورده بودم این بار اصلا امید نبستم.

ساعت های آموزش Training  هم گذشت و با مهربونی خاصی آقای مدیر  بهم کمک کرد تا ترسم بریزه.

هرچند من هنوز اون اعتماد به نفس لازم رو تو خودم نمیدیدم. اما کنار آقای مدیر احساس توانایی میکردم!

خلاصه جلسه ی دوم آموزش گذشت اما از اونجایی که تو آموزشگاه کلاسها پر بود و کلاس خالی نبود آقای مدیر جای دیدن نحوه ی تدریسم بهم ساعت کلاسها، کنابها و سی دی و نوارها و لیست حضور غیاب و آدرس اون مهد رو داد!!!! و جلسه چک کردن نحوه ی تدریس من افتاد به بعد از ظهر. اما در واقع فقط این جلسه برای رفع اشکالات من بود. و از همه وحشتناک تر این بود که من این روزها اصلا درست نمی تونستم بخوابم و یا تو خونه در حال تمرین کردن بودم یا تو آموزشگاه در حال آموزش دیدن! اصلا نمیرسیدم حتی به قولم عمل کنم و یه آپ کنم!!! همین که میومدم و جواب کامنت ها رو تا جایی که بتونم میدادم خیلی بود!!!

وحشتناکش رو نگفتم! اونجا که فرداش: روز پنج شنبه یعنی امروز 18 تیر اولین جلسه ی کلاسها بود.

برام روزهای فرد کلاس گذاشته بودن. از صبح ساعت 8 تا ظهر ساعت 12:35 دقیقه سه تا کلاس پشت سر هم! گروه اول بزرگترین بچه ها بودن: پسرهای 10 تا 12 ساله( که کمتر خنگولک بودن!!!). گروه بعدی کوچولوترین ها بودن:دختر و پسر های  6 تا 7 ساله( آیکون کندن مو!!!). و گروه سوم هم ،دختر و پسر های 7 سال بودن تا 9 سال.

و من بیچاره فقط بین کلاس ها 10 دقیقه فرصت داشتم که حتی نمیرسیدم سی دی رو عوض کنم و کتابها رو بذارم تو کیفم و کتابهای جدید رو در بیارم. چه برسه که یه لیوان آب بخورم یا یه لقمه نون!!!!

 

از اونجایی که اولین بار بود که میرفتم تو این روستا ،نمیدونستم چقدر راهه و چقدر پیاده روی یا معطلی داره. برای همین خیلی زودتر حرکت کردم. خیلی راه طولانی بود. تقریبا 20 کیلومتر. اگه پنج دقیقه ی دیگه هم میرفتم میرسیدم به لب دریا!  یه 10 دقیقه هم پیاده روی داشتم. بوی سبزه و خاک و کاه و صدای مرغ و خروس و طیور و بوی طویله!!! بوی روستا.... چه احساس خوبی داشتم که اون ساعت از صبح داشتم اونجا قدم میزدم.

کلاس گذشت... من خیلی بهتر از تصور خودم بودم. بچه ها هم دوسم داشتن. هر چند مهربونی زیادم که باعث شد بچه کوچولوهای شیطون نافرمانی کنن. اما جلسه ی اول بود و من نمیخواستم که دلزده بشن.

حالا به قول شمالی ها " و ِشون ِ بـ -ِ ـنا ر ِ دارمـ –ِ ـه !!!!" (1)

اصلا نرسیدم حتی بین کلاس ها نفس بکشم. اما آخرهای جلسه ی دوم بود که مدیر مهد به در زد و گفت اگه میشه لطف کنید و زود تر تعطیل کنید تا خودتون هم استراحت کنین. یه سفره برام چیده بود بیا و ببین! سیب محلی، چای، نون محلی ، خیار و گوجه. فقط رسیدم دو تا لقمه بخورم و چای!

بعد از کلاس تا 45 دقیقه داشتم وسایلم رو مرتب میکردم! کاری که بین کلاسها نرسیده بودم انجام بدم!!! تمام راه برگشت تو ماشین چرت میزدم!!!

وقتی رسیدم خونه نهار از گلوم پایین نرفته بود که خوابم برد!!! اما تمام مدت خواب میدیم که بلد نبودم درس بدم و بیرونم کردن!!!!!!

الان هم بعد از خواب طولانی اومدم که بنویسم! نزدیک به دو ساعته که نشستم بنویسم! حوصله ی همه سر رفته! شما رو نمیدونم!

پی نوشت: شاید تو روز های آینده کمتر بیام. دلیلش هم گرفتاریمه. اما وقتی هم که میام با دیدن شما کلی ذوق مرگ میشم.

از همه ی اون مهربون هایی که جویای حالم شدن تشکر میکنم.

 در ضمن مریمی جونم، با بچه ها کار کردن اونقدر ها هم عذاب دهنده نیست....!

 

(1): به حسابشون میرسم!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم |

امروز هیجدهم تیر واسه هر کی هر مناسبتی داشته باشه واسه من یه روز به یاد موندنی و شروع جدیدی تو زندگیم بود.

روز شنبه بود، مثل همیشه که تا لنگ ظهر خواب بودم، هنوز ساعت 11 بود و من عمرا نمیخواستم زود تر از 12 بیدار شم. داداشم تو اتاقم نشسته بود پای کامپیوتر ، که صدای تلفن اومد. داداشم گوشی رو برداشت و یوهو دیدم اومده بالا سرم و تکونم داد و گفت پاشو!!!! از آموزشگاه گویا زنگ زدن با تو کار دارن ، بدو برو صورتت رو آب بزن. اینقدر هول شده بودم - هم من هم داداش و آبجیم – که بیا و تماشا کن! خلاصه صدامو صاف کردم و سعی کردم با بلند ترین صدای ممکن حرف بزنم( آخه از خواب که بیدار میشم خیلی آروم و نامفهموم حرف میزنم( البته به گفته ی اونها که میشنون! والا من سعی خودمو میکنم!)) خلاصه بهم گفتن که میخوایم برای یکی از شعبه های اطراف شهر( روستاهای اطراف) کلاس بگذاریم. شما میپذیرید؟!

من هم که دامنم از دست برفته بود!!! گل و سنبل و صحرا یادم رفته بود!  یه راست بله رو گفتم!!!! مدتها بود منتظر چینین فرصتی بودم. با اینکه شماره داده بودم و فرم پر کرده بودم اما شصت بار دیگه هم مراجعه کرده بودم و تجدید پیمان!!! کرده بودم! خلاصه... اون خانوم منشیه هم گفت پس لطفا برای باقی حرف ها ساعت 6 عصر امروز تشریف بیارین.

گوشی رو که گذاشتم اینقدر خوابالو بودم که از خواهر و برادرم که داشتن با چشامای ور قلمبیده و دهن نیمه باز داشتن بهم نگاه میکردن پرسیدم گفت ساعت چند؟! 5 یا 6؟!!!! خلاصه دوباره ولو شدم تو رختخوابم، گفتم بذار بقیه ی خوابخم رو ببینم! الان هم خوابم دیگه!!!!

عصر که شد تا ساعت 4:45 دقیقه تو اینترنت بودم!!!! بعدشم اینقدر آبجی و مامانم بالا سرم اومدن و گفتن پا شو که بلند شدم حاضر شم!من که کار رو تموم شده تصور میکردم با خودم لیسانس و فتوکپی شناسنامه و عکسو ..........!برداشتم!! وای مامان دلم!!!!

خلاصه من که مطمئن نبودم 5 باید برم یا 6، حدود ساعت 5:30 رسیدم اونجا. خانوم منشی گفت مدیر آموزشگاه ساعت شش میان و منتظر بمونم. من هم رفتم بیرون تا هم نفسی بکشم هم فضای اونجا مسترسم نکنه!!!!( استرس ناک!!!)

 

وقتی ساعت شش شد من پشت در دفتر آقای مدیر بودم. بعد از چند دقیقه که صحبت کردیم تازه دوزاری کجم جا افتاد که الان برا مصاحبه اینجا هستم و قراره مورد امتحان ایشون قرار بگیرم و از همه بد تر اینکه من اولین نفر از همه ی متقضیان تدریس بودم که برای مصاحبه دعوت شده!!! یعنی تقریبا هیچی!!!! و من سر خودم اندکی معطل بودم!!!  به خدمت شما عرض شود که خانوم شما که من باشم، با استرس مورد هجوم سوال های ایشون قرار گرفتم. و از همه ضایع تر این بود که 99 درصد متقاضیان مدارک انگلیسی داشتن جز من !!! و البته این امتیاز منفی بود برام.....

 اما هیشکی ادعا و اعتماد به نفس منو نداشت!!! و البته که این یکی یه امتیاز مثبت محسوب میشد!

اما در نهایت نا امیدی من و شرمندگی آقا مدیر! من وسط صحبتهام هر جا که کم میاوردم به صورت غیر ارادی از کلمه ها و اصطلاحات فرانسوی استفاده میکردم. بعد از این همه مدت دوری از انگلیسی ، من من  زیادی میکردم. و همش از اصطلاحات و کلمه های تکراری استفاده میکردم:

I think & you know….

 

و البته مدیر خواست که منو از تدریس انگلیسی منصرف کنه و گفت به نظر اون من تو فرانسه موفق تر خواهم بود. اما چه کسی بود که منو بشناسه و ندونه که من چقدر عاشق انگلیسی هستم و فقط از بد حادثه شد که رشته ی دانشگاهیم شد فرانسه....هیچوقت تو دوران دانشگاه اونقدر که انگلیسی رو دوست داشتم ، به فرانسه عشق نورزیدم.. حتی تو اوج ادبیات و اشعار فرانسوی....

من با نا امیدی بلند شدم که خداحافظی کنم:

Then what should I do now?!! Say goodbye?!?!?????

 

 

فعلا تا همین جاش رو داشته باشین . کوپن اینترنت من امشب تموم شده. منتظر باقی داستان باشید.

ممنون از همه ی مهربون هایی که تو این مدت که آپ نکردم جویای احوالم شدین.

 

 

تا فردا شب.....

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مریم |

 

"یا سریع الرضا اغفر لمن لا یملک الا دعا."

"ای به سرعت خشنود شده، بیامرز برای آن کس که چیزی ندارد مگر دعا کردن."

 سلام. امشب لیله الرغائبه...

 از ظهر که فهمیدم دارم فکر میکنم. اول نشستم یه برگه برداشتم و آرزوهامو نوشتم. نوشتم نوشتم نوشتم....

 اما یادم رفت خودمو...

داشتم از این و اون میگفتم همش...!! مامان و بابا و آبجی و داداشی و داداشی و داداشی و .....!

مریم و مریم و ستاره و مژگان و دوستم و دوستش و اون یکی دوست جدیدم و ....! اووووووه!

 همه ی اونهایی که منو یادشون رفته هم نوشتم. حتی اونها که تو روز تولدشون یادشون بودم و اونها....حتی اونها که نامهربونی کردن در حقم...

دوسشون داشتم . یه روزایی کنار هم بودیم... تو وانفسای تنهایی هام و غربتم جای خونواده ام بودن...

 به حرمت همون روزا و همه ی روزهامون... برا همه شون آرزوی بهترین ها رو کردم... 

گذشت تا حالا که اومدم تو نت. دیدم  یکی از بچه ها پست زده "آرزو کنید"... دلم گرفت که آرزوهام برام دور از دسترسن، اما همون لحظه پارمیس اومد تو ذهنم ،سر در پستش زده بود "برام دعا کنین". اما برا خودم.... هیچی به ذهنم نیومد.

 آخرشم تو نظر ها فقط غمنامه نوشتم.

همون موقع پست پارمیس رو خوندم که نوشته بود مشکلش حل شد!!!

با خودم گفتم اگه آرزوهایی که از دل آدم میگذره اینقده زود برآورده میشه پس چقدر من کم لطفی کردم!!!

 فکر کنم من خدا رو دست کم گرفتم. فکر کردم مثل خودمه که خودمو دست کم میگیرم اونم میتونم دست کم بگیرم!!!اما خوب سر جا نشوندم!!

"و امرتهم بدعائک و ضمنت لهم الاجابه."

"و به خواستن از خودت امر کردی و خودت ضامن برآورده شدن آرزویم شدی"

 

نشسته بودم تو تاکسی تا بیام خونه. یه دختر 16-17 ساله اومد کنارم نشست. سریع گفت آقا حرکت کنین، من حساب میکنم.

 رفتم تو اون موقعها، خودمو دیدم که همیشه عجله داشتم زود تر برسم به مقصد... هول بودم، کرایه ی یک یا حتی گاهی دو نفر رو حساب میکردم که تاکسی زودتر حرکت کنه، عجله داشتم که زودتر برسم... اما حالا... من عجله ای برای رسیدن ندارم.... یه قدم جلوتر مگه چه خبره؟!!؟ یه روز بیشتر، یه روز " پیرتر"....

و من کجای کارم؟!!

 بازم رسیدم به این نقطه. اما اینبار یه کم سیال ترم! این بار یه چیز هست که انتظارش رو بکشم. سه ماه دیگه بعد از ماه رمضون میخوام ببینم چقدر موفق بودم؟!؟! چقدر تونستم؟! هر کاری رو نتونم اینو که میتونم. دیگه با آدمها و معاملاتشون درگیر نیستم. با خودم کار دارم. طرف حسابم خودمم.

 امیدوارم بتونم...

 "فالیک یا رب نصبت وجهی ، و الیک یا رب مددت یدی، فبعزتک استجب لی دعایی و بلغنی منای، و لا تقطع من فضلک رجایی."

 پس ای خدا !به تو رو کردم ، و به سوی تو ای خدا! دست یاریم را دراز کردم، پس به عزتت قسم دعایم را اجابت کن ،و مرا به آرزویم برسان ، و امیدم را به احسانت ، نا امید مکن"

امشب برام دعا کنین.. یه کوچولو اون ته مه ها!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مریم |

ارشد هم اومد و رفت...

من قبول نشدم. و این روزهای آخر فقط تو توهمم متوقع شده بودم!!!!

من نخونده بودم... چرا باید قبول میشدم؟؟؟ اگه من قبول میشدم پس تکلیف حق اونهایی که خونده بودن چی میشد؟!؟!

 

اما سر خورده ام.... بد به هم ریختم....بد......

با اینکه ۵ خرداد جشن فارغ التحصیلیم تو دانشگاهه .. با اینکه بعد از مدتها قراره با مریم و ستاره و مژگان و شایدم رزی دور هم جمع باشیم... با اینکه قراره هم اتاقیامو ببینم... اما اصلا دل و دماغ هیچی رو ندارم. وقتی میبینم مریم هم قبول نشده...

 

باز خوبه که مریم و ملیحه از دوستای همشهریم موفق بودن و مجاز شدن... مریم رتبه اش شد ۲۲۷!!!!

بهش افتخار میکنم. با اینکه هم باید دفترش رو اداره میکرد و به پرونده هاش میرسید و ... اما قبول شد...

ببین!!! خواستن توانستنه.. حالا تو بشین و از همه ی دنیا متوقع باش جز خودت!

حالا تو بشین و با همه ی کاراهای نکرده ات و تلاشهای نکرده ات باز هم از همه ی عالم و آدم متوقع باش....

خیلی دلم گرفته.....

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مریم |

  • می خوام از این چند روز که گذشت تا به امروز بنویسم:
 
  • یک روز بعد از تماس برای تدریس که راهی اصفهان برای گرفتن مدرک بودم، از آموزشگاه تماس گرفتن که کلاس ، سه شنبه ی همین هفته، یعنی فرداست. نه هفته ی دیگه! اما من تو راه اصفهان بودم! اینو توضیح دادم ، اما گفتن کتاب رو پس بیارید ، تدریس رو به کس دیگه ای میدیم.به درک!!!! هر چند خیلی دلم گرفت و تا اصفهان غصه خوردم. . اما داداشم آرومم کرد و با حرفهاش دلم رو گرم کرد. فقط به ذوق دیدنش بود که دلم میخواست کارم تو اصفهان زودتر تموم بشه تا یه سر بیام داداشیمو ببینم.
 
  • اصفهان دو روز سختی رو گذروندم . کم خوابی ، دوندگی ، حرص و جوش و در آخر پول نداشتن واسه تسویه ! مامان النگوشو فروخت و واریز کرد. خلاصه با سهل انگاری نابلدی و و ناکارآمدی مسئولین گروه و مشخصا کارشناس گروه فرانسه دانشگاه اصفهان، کارم به روز دوم افتاد. تا ظهر با عجز و التماس از گروه محاسبات  آموزش دانشگاه بالاخره تسویه حساب تموم شد. و مدرک موقت صادر و من راهی تهران. البته یه نیمچه وقتی داشتم و رفتم یه سفارش کوچولو خریدم.
 
  • شب رسیدم تهران ، خوابگاه دانشگاه تهران. شب رو تا نیمه با مینا حرف زدیم و بیدار موندیم و صبح ساعت 6 بیدار شدم. دیر تر از وقتی که قرار بود. تا حاضر شم و حرکت کنم، با توجه به اینکه بچه ها خواب بودن و باید بی سر و صدا کارامو میکردم، دیر شد و ساعت 8:30 من هنوز تهران بودم و سه راه افسریه. تازه 9:15 حرکت کردم به سمت تو... گفتی نیا. برو خونه. الان دیره و بدردت نمیخوره و همش خستگیه ! اما من گوشیمو خاموش کردم و بی توجه به حرفت حرکت کردم. هر جور بود احساس خوبی داشتم ، انگار خودمو به خدا سپرده بودم.. اینو بارها ناخودآگاه و خودآگاه احساس کردم.. مهم این بود که داداشیمو ببینم. آخه اخلاق مسخره ای دارم. وقتی حاضر میشم و برنامه ریزی میکنم که جایی برم ، نمیتونم کنسل کنم . وگرنه اصفهان رو کنسل میکردم تا به کلاسم برسم! ضد حال زدی. اما مصمم بودم، به همون دلیل ، همون حس.. تو راه اذیت شدم، هم کمرم، هم نشیمنگاهم، هم بغل دستیم. نزدیک رسیدن بود که گوشیمو روشن کردم، آهنگ گوش میدادم. ناخودآگاه اشکم می اومد... اومدم پیشت، اما چه اومدنی.... فقط 15 دقیقه کنارت بودم. کنارت بودم؟!؟! حتی نیومدی جلو تا نگاهم کنی و بگی خوش اومدی ! فقط دعوا و نیش کنایه و... اون چیز کوچولو که برات آورده بودم گذاشتم رو میزت و برگشتم، و همه ی خستگی این دو روز رو دوشم سنگینی میکرد. و این غصه روی قلبم. چرا اینطوری شد؟ دیدن چهره ی مغموم و ناراحتت عذابم میداد . همون نگاه معذب دفعه ی قبل...؟!؟! یادته؟!؟! فشردگی صورتت؟! معذب بودنت، انقباض عضله های صورتت.. من مقصر بودم، من معذبت کرده بودم، خداحافظی کردم و رفتم و گفتم اس ام اس میدم.. نموندم و برنگشتم دوباره نگاهت کنم. اما تو اصلا منو ندیدی. درک نکردی. نه خستگیمو  ،نه اشتیاقمو ، نه احساسمو ... تا بیام و خودم رو قانع کنم که دست خالی برگردم یه ساعت تو خیابونهای شهرت پرسه زدم. فحش دادم ، فحش  خوردم! دعوا کردم! رونده شدم! و تو ... التماس میکردی که : برگرد.. نمون. برو برو برو... و قانع کردن دلم کار آسونی نبود. اما .. سودی نداشت بمونم. تو نمیخواستی شرایط به گونه ای که من میخوام پیش بره ! به هیچ قیمتی . امیدوار بودم که دنبالم بیای، چند قدم ! چند دقیقه! اما نیومدی، نه یه ساعت بعد و نه حتی دو ساعت و نیم .. اولین حرکت اتوبوس به سمت خونه ساعت 1:30 بود و تو فرصت داشتی یه سر پیش من بیای. اما.... خدا میدونه چرا و به چه دلیلی نیومدی ،باز هم چیزی نگفتم . با زبون تشنه و شکم گرسنه ! نه صبحانه ای نه نهاری! و با حال نه چندان مساعد به انتظار ساعت 1:30 نشستم. و وقتی ماشین حرکت کرد باورم نمیشد من تو شهر تو بوده باشم. لرز کرده بودم . با چند تا مسکن به خواب عمیقی رفتم و دوساعتی خوابیدم . نفهمیدم چطوری خوابم برد. اما حدود 4:30 بود که بیدار شدم، نه گرسنگی، نه درد ، نه دلشوره ، نه ... تلخی و دلخوری...انگاری حافظه ام پاک شده بود. احساس خوبی داشتم، انگار که از یه امتحان سخت راحت شده باشم و از سر جلسه دارم میام بیرون.. گوشی رو روشن کردم....اما تو جواب نمیدادی... مامان و مینا نگران شده بودن اما جای نگرانی نبود. من خونه بودم دیگه. اون روز 20 فروردین تا شب تولدم ساعت 00:26 دقیقه ی بامداد هیچ جوابی به تماسها و پیام ها ی من ندادی و شب تولدم فقط یه تبریک...
 
  • از اول هفته تدارک جشن بود. جشن فارغ التحصیلی و تولد با هم. پنج شنبه 27 فروردین ، یه روز بعد از تولدم تا مهمونای راه دورم بتونن بیان. آخه مینا هم قرار بود بیاد. ندا و خاله گفتن نمیتونن بیان. مهمونها به 60 رسید. کارتها هم آماده بودن. و یه کلاه فارغ التحصیلی که اونم خودم درست کردم. عکس اونم میذارم تا ببینین چه  هنرمندیم! تا روز تولد مونده بود فقط عصرونه!
 
  • روز جشنم بود؛ میز عصرونه ، سبد میوه ، کیک ، و پیراشکی گوشتها آماده بودن. خمیر پیراشکی ها رو خودم صبح زود ساعت 6 درست کرده بودم. حدود ساعت 3 جنازه ام به حموم منتقل شد! آخه نهار نخورده بودم و خیلی خسته هم بودم و در تکاپو بودم! با اینکه تعداد دعوت شده ها حدود 60 نفر بود امانزدیک به نصف مدعوین نیومدن! تا نیمه های مجلس بلوز دامن مشکیمو پوشیدم و بعد هم کت و شلوار طوسی راه راهمو که برای جشن سفارش داده بودم پوشیدم. کلاهم رو سرم کردم و 27 تا شمع رو با آرزوی خوشبختی و 27 سالگی پر بار فوت کردم. تا ساعت 8:30 مجلس طول کشید و کم کم همه رفتن . جز خاله و دختر خاله. اما من دیگه واقعا جنازه بودم!!! این هم از عکس کیکم...:
 
  • از دستاوردهای جشنم یه ساعت خوشگل مارک سوییس کراون از طرف خواهر برادرهام و پول از طرف مامی و بابا! و یه همدم ملوس و البته یه سری جهیزیه!!! این همه ظرف؟! آخه کی گفته ظرف میارن واسه کسی که فارغ التحصیل شده یا جشن تولدشه؟!؟! و اما از همدمم بگم! یه خرس ملوس که دختر عموم راضی بهم هدیه داده. اسمشو گذاشتم مموش! به عنوان عضو جدید خانواده همه پذیرفتنش! اتفاقا مهدی و فرشته کوچولو هم خیلی دوسش دارن. بهشون میگه داهی!!! عکسشو دیدین که؟! کلاه فارغ التحصیلی مامانیش رو سرش کرده!!!
 
  • یه تغییر مهم تو رفتار و افکارم:
من خودم رو همون طور که هستم دوست دارم و تایید میکنم.
من فرمانروای مطلق افکار خودم هستم.
تا وقتی قشنگ ترین روسری هست چرا روسری های دیگه؟؟!
من بهترینم و لایق بهترینها.
تا چند وقت دیگه که بابا کادومو که قولشو داده بهم میده!
Sony Vaio NS 110 E/S .
مرسی فرشته کوچولو!
 
  • یه نکته: بخشیدن اونقدرها هم سخت نیست!
  • یه نکته ی دیگه: این تغییرات مهم پشت همه ی این اتفاقا بوده که شاید فقط خودم قادر به مقایسه و دیدنش باشم!!!!
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مریم |

22 فروردین 1388:

امروز رفتم مقوا و کاغذ گرفتم تا کارت دعوتم رو خودم درست کنم. هنوز تصمیم نگرفتم روش چی بنویسم. اما یه نمونه ازش رو برای یادگاری همینجا میچسبونم! امروز به ستاره اس ام اس دادم. آخه دلم خیلی براش تنگ بود . خداییش ارزش دوستیمون انقدر بود که الان بخاطرش رو غرورم پا بذارم. امروزم جوابم رو ندادی، نه تو کلوب، نه تلفنت رو ، نه اس ام اسم رو..

امروز بابا به مینا گفته بود تو نمیخواد بیای. اما من درستش کردم. به بابا گفتم مگه میشه مینا نیاد؟؟

امشب بابا ذوق مرگم کرد! تو خیابون که هندوانه دیدم تو مغازه ها ، دست مردم، دلم غنج رفت...واییی!!!! با خودم گفتم یه هندونه چقدره؟! چرا بابا نمیخره؟! اما با حالش این بود که بابا امشب با هندونه اومد خونه!دلم میخواست از ذوق بمیرم! من قدر محبتت رو میدونم بابایی! میخوام امشب سه چهار تا کارت رو درست کنم، دیره باید زود تر به مهمونا برسونم!

اتاق خودم. ساعت یک بامداد.

پی نوشت: تا 4 بیدار موندم و 16 تا کارت درست کردم! البته با پاکتهاشون! 

 

خوشگله نه؟!؟!

23 فروردین 1388:

امروز با راضی رفتیم کارتهای کوچه ی خودمون رو دادم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر بد که با راضی جون بقیه کارتها رو هم درست کردیم. کلا 51 کارت شد . فکر کنم به همه برسه. امروز استقلال با فولاد مساوی کرد، ذوب آهن هم از برق برد . برق سقوط کرد، ذوب صدرنشین شد، با یه امتیاز بیشتر از استقلال، دو تا بازی دیگه مونده. نمیدونم این استقلال چرا با ما این طوری میکنه . پارسال ، سالهای قبل ... کی میخواد این کابوس تموم بشه؟؟؟!

 

24 فروردین 1388:

الان دو ساعت از روز 25 فروردین گذشته و من هنوز بیدارم و میخوام خاطره ی روزی که گذشت رو بنویسم تا یادم بمونه که خدا چقدر دوسم داشته و داره..

حدود ساعت 11:30 24 فروردین بود که با راضیه رفتیم که کارتهای باقی مونده رو بدیم و خریدهامون رو بکنیم . بخاطر همین طبق قرار قبلی رفتیم مغازه ی بابا که ماشین رو بگیریم و به کارامون برسیم. رفتیم کارتها رو دادیم و اومدیم پیش بابا، خرید کرد، بعد هم من و راضی رفتیم قصابی که مسیرش تقریبا دور بود. هون جا هم موقع پارک کردن یه آقایی اذیتمون کرد و کیپ کرد بهمون. به هر حال بخیر گذشت و گوشت رو خریدیم. بعد هم رفتیم کیک رو سفارش دادیم ، بعد گفتم یه سر برگریدم چهار راه هم خرید کنیم هم من از عابر بانک پول بردارم تا کارت شارژ بخرم. رفتیم کارامونو کردیم. از دو روز قبل یه ریز بارون میومدم. مجبور بودم شیشه رو بکشم پایین تا آینه رو با دستم تمیز کنم، شیشه ی عقب هم بخار زده بود، اما من نگه نداشتم تا پاکش کنم.خیلی خیابون شلوغ بود. کیپ تا کیپ ماشین بود،سر چهار راه موقع دور زدن زدم به پشت یه پرایدیه. اما شانس آوردم خیلی آروم بود و گیر نداد. بعد هم کارمون تموم بود دیگه داشتیم بر میگشتیم نزدیک پل گذاشتم دنده سه، اما کاملا فراموش کردم نزدیک پل دنده معکوس بگیرم ، گفتم رد میشه دیگه، اما هنوز ماشین صاف نشده بود که دیدیم سه تا دختر دارن رد میشن و اصلا این طرف رو نگاه نمیکنن ، تصور باطلم این بود که الان دیگه برمیگردن و می بینن و میکشن عقب . نمیدونم چرا ترمز نکردم . سرعت ماشین هم زیاد بود . تو یه لحظه اتفاق افتاد، دختر جلوتره خورد به ماشین(من زدم بهش) پرت شد رو کاپوت و محکم خورد زمین . اگه یه لحظه ترمز رو دیرتر میگرفتم با ماشین از روش رد شده بودم . سریع نگه داشتم و رفتم طرف دختره بلندش کردم ، پرسیدم کجات درد میکنه؟ پات چطوره؟ سرت چی؟ حالت خوبه؟؟چادرشو از زمین بلند کردم و سرش کردم. دو تا از دوستاش هم ایستاده بودن. به زور دست دور کمرش انداختم و سوار ماشنش کردم. اون دو تا دوستش هم سوار شدن. در رو بستم و راضی که بهت زده بود و از جاش تکون نخورده بود. تا حرکت کنم طول کشید ، آخه دختره میترسید . میخواستم مطمئن شم حالش خوبه . گفتم ببرمت بیمارستان؟ گفت حالم خوبه خانوم. نترسین ، نگران نباشین. ما خودمون میریم. ترسیده بود من ببرمشون! تا سر پل تاکسی ها صف ایستاده بودن. غلغله بود خیابون. همه هم ایستاده بودن ببینن چی شده و چی میشه.. خلاصه حرکت کردم. همون موقع هم یه پاترول پلیس رد شد. گفتم میرین مدرسه؟ برسونمتون؟ گفت نه میرفتیم خونه. یکی از روستاهای دور و اطراف بود که من نمیشناختمش ، اما گویا دور بود. اما گفت میرسونمتون. گفتن دوره. نمیخواد، ایستگاهش همینجاست. پیادمون کنین خودمون میریم. جلو مسجد جامع نگه داشتم. گفتم تو رو خدا حالتون خوبه؟چیزیتون نشده؟ دختره گفت یه کم سرم فقط درد میکنه . چیزی نیست. دوستش گفت : توروخدا فقط دیگه تند نرین. دستشو گرفتم و فشار دادم. تشکر کردم. خیلی آرامش اونها بهم کمک کرد. همون موقع هم یه ماشین پاترول پلیس دیگه هم رد شد. خلاصه برگشتیم خونه ، ناراحتیم تابلو بود و راضی رفت خونه شون . من هم یه کم گذشت طاقت نیاوردم واسه مامان تعریف کردم. قرار شد چیزی به بابا نگیم. راضی زودی اومد پیشم. بابا هنوز نیومده بود. یه خورده حرف زدیم از این ور اونور . یه کم آروم شدم. ساعت 3 بود بابا هنوز نیومده بود . بارون هم تند تر شده بود . زنگ زدم به بابا که کجایی؟ که گفت داره میاد. گوشی رو که گذاشتم به ذهنم اومد که بابا که الان ماشین نداره میاد سوار تاکسی بشه بهش میگن. رفتم پایین در رو واسه بابا باز کنم. آخه آیفن خراب بود.

 تو راه گفت چه خبرا؟! چه کارا کردین؟ سوال هاش بودار بود. گفتم هیچی کارامون رو کردیم. گفت چیزی نشد؟؟؟!! اتفاقی نیافتاد؟ فهمیدم یه خبریه! اومدم تو اتاق به راضی گفتم . بابا اومد تو اتاق کنار بخاری ایستاد و گفت من و ماشینم تو این شهر گاو پیشونی سفیدیم! همین نشستم تو ماشین راننده گفت فلانی پس ماشینت چی شد؟ گفتم دست دخترمه! مگه قرار بود چیزیش بشه؟ بعد هم یارو واسه بابا تعریف کرد!

خلاصه بابا با نهایت خونسردی حرف زد و من هم ماجرا رو تعریف کردم. اولش خیلی ترسیدم ، اما دیدم بابا منطقی حرف میزنه و حالش خوبه.

به اولین کسی که اس ام اس دادم و گفتم تو بودی. اما اصلا محلم نذاشتی! نگران نشدی. هیچی نپرسیدی. نمیدونم چه فکری تو سرته. چه تصمیمی داری... 

 

خلاصه میدونم که خدا چقدر دوسم داشته که امروز بدون اینکه اتفاق بدی بیفته گذشت. بدتر از این هم میتونست باشه. صد بار بدتر. اما خدا دلش نخواست آبروم بیشتر از این بره. نخواست جشنم کوفتم بشه. تولدم زهرم بشه. خدایا نمیدونم چطوری شکرت رو بجه بیارم. صدقه دادم . اما دلم قربونی میخواد. نه! یه تشکر بزرگ از خدا . هدیه تولدم بود...! خدای مهربون! شکرررت!!!!!!! دوستت دارم خدا جونم! دوست دارم...

2:17 a.m.    25 فروردین 1388

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مریم |

با خودم گفتم چه عجب نظرهام بیشتر از 3 تا شدن!!!!! 5 تا!!!!

کامپیوتر ندارم. اما هر چند روز یه بار که برسم حتما میام کافی نت و سر میزنم. با نومیدی صفحه ی وبلاگم رو باز میکنم و چیزی که نا امید ترم میکنه تعداد نظرهاست که همون سه تا مونده.

نه که برام مهم باشه که نظرام زیاد بشه( این ظاهر قضیه است). وقتی نظرام یکی بیشتر میشن یعنی یکی هست که دنبال خبری ازمه. یعنی یکی هست که پیگیرمه. یعنی تنها نیستم.

و اما اخبار جدید:

1 .عید خاله اینا اومدن تهران. یه هفته ی اول عید رو کنارمون موندن.

 

2. عروسی پسر عمه ای که تو این پنج شش سال اخیر شاید دو سه بار دیدمش رفتم!!! با دعوت رسمی و شخصی عمه ی مکرم که چشم دیدنش رو ندارم. و در اون مراسم چشمم به دیدار چند نفر که میخوام سر به تنشون نباشه روشن شد!

 

3. فرداش مهمونی خونه ی جدید دختر عمه ام بود که نهار همه رو دعوت کرده بود البته جنگل. به خرج خودش. بابا که روز اول کاریش بود نتونست بره. مامان هم موند پیش بابا. محسن اردوی مشهد بود. مینا هم تحقیق داشت و موند به کارش برسه. من و مهدی رفتیم. اولاش بهتر بود. چون یکی هنوز نیومده بود( یکی از عمه هام) به هر حال من که تو جمع پسرا و اونهایی که وسطی بازی میکردن بودم. بعد هم با اولین ماشینی که برگشت من هم برگشتم.

 

4. دو روز بعد از رفتن خاله اینا رفتیم تهران. برای اولین بار بعد از مدتها خانوادگی و با حضور همه به جز محسن البته! چون تو ماشیت جا نمیشد. خیلی خوش گذشت. حتی اون قسمتی که دو ساعت و نیم تو راه گیر کردیم و نگهمون داشتن. کارت ماشین بابا رو گرفتن که نتونیم بریم. بابا منو فرستاد که ازشون بگیرم . تا مرز گرفتن کارت پیش رفتم. اما یکی از رو لحجه ام فهمیدم دروغ میگم و بومی نیستم. آخه خالی بسته بودم که ما نمیخوایم بریم تهران و تا پل سفید میریم. یارو هم همه ی اونجایی ها رو میشناخت! از همه جالب تر وقتی بود که راه باز شد و بابا رفت کارت ماشن رو بگیره. آقاهه بابا رو شناخته بود و نشونی مغازه ش هم میدونست!!!!

5. سیزده به در رفتیم پارک جنگلی لویزان مهمون زری جون( دختر خاله ام) از 6 صبح بیدار شدیم ورفتیم که جا بگیریم. تا دو ساعت بعد به زور جا پیدا میشد!!!!

 

6. بابا اینا برگشتن و من و محسن موندیم تهران. چون من مژگان رو ندیده بودم. روز شنبه من و محسن برگشتیم شمال.

 

7.  با داداشیم قهرم. نمیدونم اون با من قهره یا من با اون!!!!

 

8. امروز صبح-اولین روزی که خونه بودم- از امور فرهنگی دانشگاه تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته باید برم و بن کتابمو ازشون تحویل بگیرم.

 

9. حدود ساعت 7 شب همین روز( یکشنبه) از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتن برم و کتابی که باید تدریس کنم رو بگیرم. یعنی.....! آره! دست حدس زدین. یعنی 90 درصد قبولم کردن.

اومدم بیرون که کتاب رو بگیرم که گفتم یه سر هم بیام کافی نت و سر بزنم.

 

تدریس از هفته ی دیگه سه شنبه شروع میشه. ( باور کنین اینقده خانومه گنگ حرف میزد انگار باید خودم همه چیزو بدونم. نمیدونم آخه بالاخره اولین روز تدریس از 10 روز دیگه است یعنی سه شنبه ی دیگه ، یا از همین سه شنبه.

 

دیگه دیره. ساعت داره 9 میشه. باید برم.

 

ممنون که سر میزنید!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت: مهمترین خبر رو باید اول مینوشتم. یادم رفت. شاید چون مال یکی دو هفته قبل عیده. خیلی چیزا رو کنار گذاشتم. و بالطبع آدمهایی هم کنار گذاشته شدن که شاید هرگز دلم نمیخواست کنار گذاشته بشن... اما شدن. و من الان که اینجا و تو این لحظه ام ازکاری که کردم به خودم افتخار میکنم. هر کسی این توان رو نداره و من داشتم. بار ها نشون دادم که میتونم.

فعلا.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مریم |

امروز دلم گرفت، چرا باید تاوان چیزی رو كسی پس بده كه بی گناهه؟ من چه حقی رو از كسی گرفتم؟ چه زندگی ای رو نابود كردم؟ به چه زندگی ای چشم داشتم؟

من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان كش روزش همه تاریك...

دلم از حرفات گرفت...

مرده شور كه ضامن بهشت و جهنم نیست....


كاش این همه تنها نبودم. كاش این همه حقم خورده نمیشد. كاش كسی بود كه حرفامو میفهمید و من مجبور نمیشدم كه دست به دامن كسی شم كه متهم بشم.

دنیا چقدر زشت شده. نه! زشت كه نه! بی اصافیه. اما مال من هم نیست. اتفاقا دنیا خیلی قشنگ شده. بهار.... همین زیبایی و زرق و برق، همین شادی و گل و شكوفه( كه من سهمی ازش ندارم) آزارم میده .

دست من كوتاه و خرما بر نخیل .....


دارم فكر میكنم . یك ساعت ، دو ساعت ، هنوز دارم فكر میكنم . گلوم خشك میشه . وحشت سراپامو میگیره . نا امیدی فلجم میكنه . با تو چه كنم؟

وای به روزی كه بگندد نمك....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط مریم |

 

کورسویی

 

 تنها شمعی مانده

 

امید؟؟؟؟!!!

 

چه سرد است این زمستان.....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مریم |

گفتم :

گفتم : خسته ام  

گفتی :

لا تقنطوا من رحمه الله از رحمت خدا ناامید  نشید ( زمر/53)

گفتم : هیشکی نمی دونه تو دل من چی میگذره 

گفتی :

ان الله یحول بین المرء و قلبه  : خدا حائل هست بین انسان و قلبش (انفال/24)

گفتم : غیر از تو کسی رو  ندارم 

گفتی :

نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق / 16)

گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی ! 

گفتی :

فاذکرونی اذکرکم -  منو یاد کنید تا یاد شما باشم ( بقره / 152 )

گفتم :  تا کی باید صبر کرد ؟

گفتی :

و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا -  تو چه میدونی شاید وقتش نزدیک باشه  ( احزاب / 63 )

گفتم : تو بزرگی و نزدیکت برای منه کوچک خیلی دوره ! تا اون

 موقع چی کار کنم ؟

گفتی :

و اتبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه ( یونس / 109 )

گفتم : خیلی خونسردی ! تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و

 ظرف صبرم کوچک ... یه اشاره کنی تمومه !

گفتی :

عسی ان تحبوا شیئا و و هو شر لکم شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ( بقره / 216 )

گفتم : انا عبدک الضعیف و الذلیل ... اصلا چطور دلت میاد ؟ 

 

گفتی :

ان الله بالناس لرئوف رحیم خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه ( بقره / 143 )

گفتم :  دلم گرفته  

گفتی :

بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ( مردم به چی دل خوش کردن ؟ ) باید به فضل و رحمت خدا شاد بود

گفتم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله  

گفتی :

ان الله یحب متوکلین خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره                        ( آل عمران / 159 )

 گفتم : خیلی چاکریم ! ولی اینبار، انگار   

گفتی :

حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که : و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره  - بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن . اگه خیری بهشون برسه ، امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن رو گردون میشن .

التماس دعا 

 

http://chris-deburgh.de/

 

از وبلاگ یه دوست:http://www.cloob.com/name/fffzfff

....

گفت

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مریم |

 سلام

می بینی تو رو خدا؟! عوض اینکه بشینم تو این فرصت کم که دارم از بار سنگین این همه درس کم کنم و یه کم درس بخونم، نشستم دارم دو دو تا چهار تا می کنم و به این فکر می کنم که برای تولدم آپ کنم یا نه؟! نمی دونم والا، دلم که خیلی می خواد، اما بلد نیستم که باید قبلش اینکارو بکنم یا بعدش!! نمی خوام به بعضیا یادآوری بشه، اما خوب خیلی از دوستام که تاریخ تولدم رو نمی دونن..

دیروز پریروزها بود که داشتیم با ستاره حرف میزدیم و اینکه اون می گفت حس میکنه که داره پیر میشه!!! ( البته حرفهامون خیلی جدی بود..) منم گفتم این حس رو پارسال داشتم ، از یک ماه قبل از تولدم و بعدش این احساس هی شدید تر شد تا روز تولدم که دیگه داشتم افسرده میشدم.. خیلی حس بدی بود..حس اینکه هر قدم به پیری نزدیک ترم و هیچی از زندگیم نفهمیدم، اینکه چقدر با دور و بریهام فاصله ام هی بیشتر میشه.. اما امسال اصلا این حس رو نداشتم، حداقل تا حالا که نداشتم ، دلیلش هم اینه که تو نا خودآگاهم پذیرفتم که دیگه هر چی می خواست بشه شده، دیگه از اون مرز و بحران گذشتم..آب که از سر گذرد. چه یک وجب ، چه صد وجب...!

 

محسن دیشب تولدم رو تبریک گفت( سه روز زودتر!) گفت می خوام غافلگیرت کنم!!بچه ی خوش خیال!! آخه می گفت از مامان شنیده که دوستام می خوان برام تولد بگیرن!! و حسرت می خورد که چه دوستای خوبی داری! هر چی گفتم از این خبرا نیست باورش مشد!!البته دوستای خوبی دارمااا ؛ ولی از این خبرا نیست!!

 

الهی خواهرش براش بمیره، اونم بدتر از من خیلی تنهاست؛ گاهی به سرم میزنه خودم براش یه دوست دختر جور کنم که بشناسمش!!!خوبه که حداقل خودش رو با کار و درس سرگرم می کنه...

 

امسال می خوام تو اتاق جشن تولدم رو بگیرم( البته با چند روز تاخیر تو آخر هفته که مینا و ندا هم بتونن بیان)قراره اونام بیان اصفهان. پارسال هم مینا برا تولدم اومده بود پیشم. اما این اولین باره که جشن خصوصی نمی گیرم. می خوام سال آخری که با دوستام هستم دور هم باشیم و حالشو ببریم. مریم( هم اتاقیم) هم همین کارو می خواست بکنه، اما چون روز تولدش خونشون بود ، قرار شد با هم جشن بگیریم. مهمون ها مون تقریبا مشترکن. المیرا و بهاره و ندا و مینا و ستاره و هانیه + سه تا از هم کلاسی های مریم. مژگان هم که گفت نمی تونه بیاد..

میدونم که خیلی خوش می گذره.. تازه جمعه هم از صبح می خوام با ندا و مینا بریم بگردیم. آخه ندا اولین باره که میاد اصفهان، می خوام تا جایی که بتونم جاهای دیدنی رو نشونش بدم؛ گور بابای امتحان های میان ترم!! آخه 3 و 4 اردیبهشت دو تا امتحان خفن دارم، به معنای واقعی... حالا ترجمه و نقد وشعر بماند!!

این ترم آخری حسابی حال مارو گرفتن با 20 واحد تخصصی . ای......!

 

با حسابی که کردم فقط امروز (جمعه 23.1.87) وقت دارم که خودمو برای این دو تا ادبیات( قرن بیست و سیاه) آماده کنم. اونوقت نشستم دارم می نویسم و خیال پردازی می کنم!! تازه دارم وسوسه میشم که بیام کافی نت  و آماده اش کنم برای وبلاگ!! که البته دیگه کار از کار گذشته.. چون اومدم کافی نت...

البته به دلیل اینکه مثل دیوونه های روانی نشسته بودم و اصلا به کتاب نگاه نمی کردم و فقط و فقط فکر می کردم... حد اقل این طوری یه کار مفید!! کردم..

 

راستی روز ملی فلج اطفال روزی بود که چشامو به دنیا باز کردم...26 فروردین...

 

دوسش دارم. تاریخ خوشگلیه. روزی که یه زوج جوون از دیدن اولین ثمره ی زندگیشون ذوق کرده بودن. یه دختر مو فرفری تپل مپل!! که هیچ شباهتی با حالاش نداشته!!!!البته ممکن بود بمیره؛ آخه مرد خونه جبهه بود و اجازه ی عمل نمی دادن .باید اون می بود.. تا اینکه خاله ی آینده به داد مادر و بچه رسید و هر دوشون رو از مردن نجات داد و تعهد رو امضا کرد...

 

 

 

میخوام این بار یه شعر از ویکتور هوگو از مجموعه ی نغمات سپیده دم بنویسم که با حال الانم هم خونی داره...

 

بیچاره گل به پروانه ی آسمانی می گفت:

ـ مگریز! بنگر که سر نوشت ما را به هم شباهتی نیست. من می مانم و تو میروی...

با این همه یکدیگر را دوست میداریم و فارغ از آدمیان و دور از ایشان به سر میبریم.

با هم شباهت بسیار داریم و ما هر دو را گل نام کرده اند !!

اما افسوس ! که نسیم تو را به همراه خود میبرد و من پایبند زمینم.

سرنوشت غم انگیزیست!

دلم می خواست پرواز تو را با دم عط آگین خود در آسمان ها معطر سازم !

اما نه، تو بسیار دور می روی و به آغوش گلهای بیشماری می گریزی. و من تنها میمانم تا بر سایه ی خویشتن ، که گردم میگردد ، بنگرم.

تو می گریزی و باز میایی، آنگاه دوباره میپری تا در آسمان های تازه خود نمایی کنی ، و بدین سبب هر روز سپیده دمان مرا گریان میبینی.

اوه! ای سلطان عشق ، برای اینکه روزهای مهر ما با وفاداری هم آغوش باشد، یا مثل من در خاک ریشه کن ، و یا مثل خود مرا هم بال و پری ده.

 

سپتامبر ۱۸۳۴. 

 

 

تا دوباره...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مریم |

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

گر خدایی در دلم بنشین و پاکم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مریم |

خدايا ازت مي خوام كسي رو محتاج هيچ كسي نكني،ازت ميخوام كمكم كني تا مثل خودت بي نياز باشم؛همه رو...مخصوصا از محبت و عاطفه ي كساني كه دريغ ميكنن؛
با خودم فكر مي كنم و حساب مي كنم...آخه من چه كردم بات؟چه هيزم تري بهت فروخته بودم؛بعضي وقتها فكر ميكنم تا كي مثل يه جنتلمن رفتار كنم؟تا كي بزرگواري؟به چه اميدي؟به اين اميد كه يه روز بفهمن؟!!!!هه!دلت خوشه!وايستا تا بفهمن؛اما من بهت ميگم؛راه رفته رو نرو؛اين راه به هيچ جا نمي رسه ،جز خرد شدن و تيكه تيكه شدن تو وجود خودت ، جز موندن حرفات رو دلت؛
خوبه اينجا رو داري كه هر چي دلت مي خواد بگي ؛اما يكي بهم گفت حرفتو بزن تا بچشي چه اثري داره..منم امتحان كردم.اما من از جنس اونا نيستم؛فقط بيشتر شكستم...فقط ميتونم يه چيز رو با تمام وجودم از خداي خودم بخوام؛
خدايا من ديگه طاقت تهمت رو ندارم؛تو اون بالا نشستي و نگاه ميكني؟
خدايا ميدونم (كاش هيچي نبودم)اما بنده ي رو سياهتم؛اما خدايا فقط خودت خوب ميدوني كه هر چه كردم به خودم كردم؛تو كاسه ي كسي نذاشتم و از تو ظرف كسي بر نداشتم؛
تو چه نشستي و بي انصافي بنده ات رو نظاره گري؟
خدايا ؛
يه چيزو با تمام وجودم ازت تمنا ميكنم؛
خدايا ت ن ه ا م نذار؛

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مریم |

Hame doostan amma vaghty miikhaieshoon mishan khanjar miran too ghalbet,khodaya,chera har chi drade male mane?akhe man che gonahi kardam?ey khodaaaaaaaaaaa…delam dare mitereke,khoda pas ki mikhad harfamo beshnave,pas ki mikhado vaght dare ke ye lahze bara man vaght bezare na bara KHODESH?
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط مریم |