امیدوارم امروز رو یادم بمونه، اگه من منم و عوض نشدم، یادم نمی مونه، اگه یادم می موند ، هر بار همین اشتباه رو نمی کردم و از همین اشتباه دلم نمی شکست و آسیب نمی دیدم.
حتی گاهی به فاصله ی چند ساعت نا قابل بازم این اشتباه رو تکرا می کنم ، گاهی حتی به ساعت هم نمی رسه.
دلم پر شده از این ناملایمتها، دلم پر شده از این ترکها . هر بار می گم دیگه محبت نمی کنم که وقتی بی محبتی می بینم دلم نشکنه ، اما بازم پاش که برسه تا جایی که بتونم از حس خواهرانه و بزرگتر بودنم مایه میذارم و براشون کم نمی ذارم. اما کیه که قدر بدونه؟! کیه که درک کنه؟ به هر کی محبت میکنم بلای جونم می شه ، خار توی چشمم می شه، خنجر توی قلبم می شه. از غریبه ها دیدن غمش خوردنیه، اما از شما که ادعتاتون می شه، از شما که با هم از یه گوشت و خونیم؟! غم اینو چطور قلب نحیفم تحمل کنه؟!
کفه ی ترازوی کدوم سنگین تره؟حرفای نامربوط و تشر هام؟! یا مهر و محبت و دلسوزیهام؟! من مستحق اینکه شما بام می کنین هستم؟؟
کاش امروز و این لحظه و این حرفاه و این احساسها یادم بمونه، کاش این تلخی که تو دلم مثل زهر نشسته و اشکهایی که از سر نامردی دیدن، گردنمو خیس کردن یادم بمونه و برام درس عبرت شه، کاش یه لحظه، فقط یه لحظه قبل از اینکه دهنتو باز کنی، یه کم تامل می کردی، فقط یه لحظه، من چی گفته بودم مگه؟؟! چی شما رو اینقدر متقع کرده؟! نگو محبت های بی وقفه و بی فکر من! یعنی واقعا تو وجدان نداری؟ بقیه چی؟> هیچ فکر و وجدانت ندارین؟ شده گاهی هم حق رو به دیگران بدین؟ یا اینکه حق در حوزه ی انحصاری شماست فقط؟؟!
پارمیس عزیزم تو پست قبلی خودش گفته بود که هر چی باشه خواهر و برادر ها از یک گوشت و خونن، هر چی باشه اونها واجبتر و مستحق تر از خواهر و برادر های اینترنتی ان. نمیدونم دقیقا اینو گفته بود یا من اینو برداشت کردم. ، به هر حال بازم به این نتیجه میرسم که خواهر و برادر های نیدیده ای که بدون هیچ چشمداشتی بهت لطف و محبت می کنن و تنها ، بودنشون، بزرگترین لطف و محبته، که با یه محبت کوچیک و بی چشمداشت که تو بهشون میکنی ، چندین برابرشو دریافت میکنی، که وقتی غصه تو دلت ابنرا شده و می ره که منفجر شه ، این اونهان که کنارتن، این خواهر و برادرهای ندیده ی کم توقع ، خیلی دلگرم کننده تر و حتی مستحق ترند از نزدیکترین هات...
بچه نیستم که یکی بیاد بهم بگه ، گول منی خوری اینطوری، ازت سو استفاده میشه!! اونقدر حالیم می شه که بد و خوب رو از هم تشخیص بدم، حالیم شده که به این نتیجه رسیدم که بعضی ها حتی لیاقت محبت دیدن رو ندارن، بهترین نشونه اش اینه که کلمه ی دستت درد نکنه و ممنون و یا ببخشید رو به زور از زبونشون شنیده میشه!! یا نه!!! خیلی پر توقع نباشم! نگاه ممنون دار ، یا لبخند قدر شناسانه ای حتی!
دریغ و حسرت!!!
یکی بود میگفت، تو محبت کن، می بینی... اما این روزها ترازوی دنیا هم دیگه عدالت نداره و تو هیچ دادگاهی در هیچ کجا دیگه حرف از عدالت و حقوق نیست. هر کی قویتر باشه و بیشتر دریافت کنه و بیشتر استفاده و سود ببره، بیشتر زنده ست و راضی تره! حق هم با همونه همیشه.
یکی از درونم بهم تشر میزنه و با پوزخند بهم می گه: تو که نسخه ی امید به خدا و تلاش و توکل رو واسه دیگران می پیچی، چرا خودت اینطوری واموندی؟! در جوابش فقط همینو می گم: وقتی دیگه هیچ حساب و کتابی درست در نمی آد، اوضاع حساب ما هم این می شه که می بینی...
به امید ظهور ِ امید!!!...
پی نوشت بعدا اضافه شده: چند ساعت بعد: باز هم تکرار شد!!! شما بگو؛ وقتی می تونی، برا خواهر و برادرت کم میذاری؟؟
اما چرا اینقدر سریع جوابمو با بی مهری میدن...
به خدا خودمم نمیدونم... (آآآآآه ه ه ه)
توضیح اضافه در مورد پست قبلی: همینطور که نوشتم بخونیدش، توضیح اضافه نداره، همین شکلی اومد تو ذهنم.....
همه سعی دارن بهم بگن و ثابت کنن که نباید اونچه که پشت سر گذاشتم ، دوباره برام زنده بشه و نباید بهشون رجوع کنم،عقلم هم همینو میگه ... اما...
با اینکه این رابطه از اولش هم محکوم به شکست بوده، با اینکه از اول هم شروع اشتباهی داشته، با اینکه عقلم راضیم کرده بود که اونو پشت سر بذارم، اما نمیدونم با اشکهای بی اختیاری که از گوشه ی چشام میچکن چیکار کنم؟ اشکهایی تو تاریکی اتاقم پنهونشون میکنم تا خودم هم نبینمشون. .. نمیدونم چرا هنوز باید به یادش باشم، عجیبه!! هر وقت یه بازی از مس کرمان نشون میده آشفته تر میشم، هر وقت با پرویز مظلومی مصاحبه می کنن هوایی تر میشم، "هوایی تر.." کاش میشد باز هم هوایی شم و بپرم و بشینم روی بوم خونه ات! هر جا که هستی!! شاید محل کارتی اصلا!!! کسی چه میدونه؟! شایدم تو خونه ای ، پای فیلم، داری Unfaithful رو میبینی ، یا نه eyes wide shut... ، یا نه ... شایدم داری CARMEN رو میبینی، ....کارمن... چقدر دنیای من شبیه گردابه،fatalite تو سرنوشتم دارم خودم رو آخرِ همه ، به درون گرداب می کشه.. حس نافرجامی، حس نرسیدن... داره از درون ریز ریز آبم می کنه.. از اینکه آب بشم، گرداب بشم، همه رو حتی خودم رو هم ببلعم، می ترسم...اما دیر رسیدم... چیزی نمونده به یکی شدن با گرداب...
آخ!!! لهجه ی مظلومی، کاش هیچوقت تیمش نبازه، حتی به استقلال، بعضی ها می گن برنگرد عقب.. باور کن بر نمی گردم! هر طرف تو این یکی دو ماهه رو می کنم، یه چیز خودشو بهم نشون میده، یه چیز که یه نشونه ست، من که نشونش نکردم! خودش می پره جلوم، دستمو می گیره ، تو لحظه های شیرین با هم قدم میزنیم، اما کاش همش شیرین بود... کاش مجبور نبودم بعضی هاشو لاک سفید بگیرم، با اینکه لاک گرفتمشون ، اما یه آدم ناشی هم ببینه می فهمه ، اینجا یه چیزی بوده... اونی که قبل و بعدش رو دیده و خونده، دست خودش نیست، حتی زیر لاک سفید رو هم می بینه... تلخیش مثل عسل دلشو میزنه و یوهو زهر میشه می شینه به کامش، باز مثل همیشه ی قبلا ها؛ دلشو به شیرینی ها خوش می کنه و چشم به روی تلخیها می بنده. باز تو شیرینی آسمون و زمین، زمین و آسمون، میز و میزگرد، عشق و خیانت ... آخ!!! چرا اینقدر باید ته ِ همه چی تلخ بشه؟! چرا؟ چرا اون یارو چاقوی منو گرفت؟! چرا منو این همه راه کشوندی پیش خودت؟! که بگی آره؟؟! اون چیزی نیستم که تصور میکردی؟! که CARMEN رویاهات نیستم؟! که هیچ شباهتی ندارم بهش؟!
می ترسیدم، اما به خودم اعتماد به نفس می دادم، می گفتم : خودتو دست کم نگیر! ازخودم ناراضی نیستم. از رفتارم شرم ندارم. اون چیزی رو کردم که بارها با خودم مرور کرده بودم، می خواستم یه کارمن ِ واقعی باشم برات!!! اما مجبور شدم تا حد زیادی خودم نباشم... تو خواستی از من کارمن بسازی ، نمی خواستم نا امیدت کنم. اما خودمو نا امید کردم... کاش خودم بود.. نبودم؟؟!؟
اُف بر من! این روزها همش جلوی چشامی.. خوشحالم که اون موقع که عقلم حاکم بود و غالب، تمام رد پاهای حقیقی ت رو پاک کردم، و گرنه شک نکن، راه برگشت این روزها پامو می لغزوند، و شاید پایه های زندگی ِ تورو...
همیشه ازم خواسته بودی یه پست فقط بریا تو و از تو بنویسم، اما من پست سفارشی! بلد نیستم!!اینبار فقط چون کسی نبود که براش بگم برای خودم " نوشتم"...
دوست دارم یه روز( این یکی از خیالبافی های هر روزمه؛ از همون روز اول که شناختمت!!) در ِ خونه مون رو بزنی، بیای تو، بگی که اومدم! همه ی موانع رو از سر ِ راه ِ عشقم که ادعاشو میکردم بر داشتم! اومدم تا بگم " عاشقم".
اما نه..! بذار حالایی تر فکر کنم. دوست دارم بیای و بگی چی تو فکرت میگذره ، چی تو فکرت میگذشت که منو این همه راه کشوندی تا اونجا.... بگی همه ی حرفات ادعا بوده، از سر نیاز ، از سر تنهایی، از سر بی دردی....
میگم بیا، اما تو هـــرگـــــز نیا... بذار پشتِ سر بذارم....
پی نوشت: تو این وانفسا دیدن یه دوست خوب، که دلِ مهربونش، سنگ صبور ِ غصه هام شده بود و با حرفاش آرومم کرد غنیمتی بود...
پی نوشت دوم: تا بیام این مطلب رو بذارم اتفاقای دیگه ای افتاد که این پست رو کهنه کرد....
سلام شهرزاد قصه گو...
این بار با یه حس نو اومدم پیشت..
یه حس ناب از جنس آشنایی عمیق.. از دوستداشتن...
خوبی مهربون؟
نمیدونم چطور از اون روز بگم... اما صحنه های زیبای با هم بودنمون جلوی چشمام خودنمایی میکنن و من رو از حرف زدن باز میدارن. آخه چطور میتونم اینا رو به زبون بیارو یا بنویسم.. اون روز هم از بیانشون قاصر بودم...
همون روز قشنگ نیمه پاییزی که نم بارون میومد و تو همچنان منتظر من بودی تا برسم!!! و من هم تو اتوبوس و تاکسی داشتم یه دونه تو سر خودم میزدم یه دونه تو سر عقربه های ساعتم که رحم نمیکردن بهم!!!!
واقعا شهرزاد اگه تو قرار رو عقب نمینداختی قرار بود چقدر معطلت کنم؟!؟!؟!
عزیـــــــــــــــــــــــزمی!!!! لی هیچ وقت هلال زیبای دستهای لیلا رو وقتی که اذان مغرب رو میگفتن زیر نم نم بارون فراموش نمیکنم که دستهاش رو بالا برده بود تا زیر لب دعایی کنه.. میبوسمش!
چهره ی ماهت ، لبخند ملیح و دلنشینت به خاطرم مونده، و دستت رو که از خستگی به کمرت گذاشته بودی ، آخه خیلی معطلت کرده بودم و میدونستم که اون روز و روزهای قبل هم با همراهی لیلا کلی گشته بودی و خسته شده بودی، اون روز هم تا بعد از اذون مغرب هر چی میرفتیم انگار خستگی رو از رو برده بودیم....!!
باور کن انگشت پام تاول زده بود وقتی رسیدم خونه! اخه یکی نیست بهم بگه کی با کفش پاشنه بلند میره قدم زدن!؟!؟
وای از اون قسمتش بگم که با یه کادوی خوشگل سورپرایزم کردی!!!!
شهرزاد باور کن قرار بود برات گل بخرم. از روزهای قبل که قرار دیدار گذاشته بودیم این تصمیم رو داشتم اما نمیدونم چرا اون روز از بس که هول شده بودم یادم رفت. و البته باید بگم که روز اول رسیدنم به تهران ترافیک بزرگی از کار ها بود که زا صبح زود باید انجام میدادم و این هم مزید بر علت شد.... خیلی شرمنده شدم. اون کادوی خوشگل با کاغذ کادوی بنفش خوشرنگ ( که سر رنگش به توافق رسیدیم سه تایی!!) و طرز کادو کردن و روبان های خوشگلش که نشون از خوش سلیقگی تو داشت سر ذوق آورده بود منو!
و البته شرمندگیم که تمومی نداشت...
اونقدر دست و پام رو گم کرده بودم که با یاد آوری تو یادم اومد که دستخط زیباتو صفحه ی اول کتاب بخونم!رو نیمکت پارک لاله، زیر یه درخت سپیدار بلند که چندان هم مانع قطرات بارون نمیشد جملات زیبات تا اعماق وجودم رفت..
خیلی شیرین بودن.. مثل نگاهت. مثل چشمات.... مثل لبخند و حرفهات...
دوست دارم شهرزاد....
پی نوشت: من هنوز تهرانم!
- امروز با پارمیس زنده زنده حرف زدم، اما از اونجایی که تو سایت دانشکده ی خواهرم بودم و از اونجایی که روز انتخاب واحد بود و از اونجایی که مدیر سایت اومد بالا سرم و گفت: خانوم فقط انتخاب واحد، بلند شین!!! حرفم با پارمیس عزیزم نصفه کاره موند.
- یه کار دیگه هم کردم! یعنی یه شاهکار! نگاه نکردم فلش رو پشت کامپیوتر کجا میزنم، یا جا دیگه فرو کردمش و بعد دیدم بله! اشتباه تو قسمت برق فرو کردم! نمیدونم چه جوری رفته توش اصلا!!! و البته نتیجه این شد که تمامی محتویات فلش پرید! خوبه نسوخته باشه!!! برا عزیزانم توش کلی تو این مدت مطلب نوشته بودم که تو فرصت وصل شدنم به نت بفرستم براشون.. !
- دیروز جشن فراغ التحصیلی خواهرم بود. مقایسه نمیشد کرد! مراسم دانشگاه اصفهان با دانشگاه تهران!!!! حالا شاید بعد ها بیشتر ازش گفتم!سعی میکنم یه عکس خوشگل دسته جمعیشون رو هم بذارم!
شاد زی!