سلام. امیدوارم همه ی شما دوستای خوبم خوب ِ خوب باشین و از این شبای قدر استفاده کنین...
امیدوارم که تو یکی از این همین شبهای اندازه گیری و حساب ِ قدر ، قدر ِ خود تونو بشناسین و بتونین باش هم قدم و همسو بشین...
دیشب شب قشنگی بود برام. یه کم زنونه یه کم خنثی!( خنثی یعنی عمومی
!زن و مرد نداشت!!!!!!!)
نمیدونم قسمت ِ زنونه اش رو چطور بگم!
حقیقتش اینه که گاهی دچار سر درگمی و توهم میشم. توهم ِ اینکه یا خدا ما زنها رو دوست نداره یا ما زنها یکی از رمزها ی خداییم که هنوز کاملا شناخته نشدیم و تو این دنیا هرکی یه برداشتی ازمون میکنه.. ناقص ، ضعیف، شکننده، سربار، مایه ی دردسر، سوراخ ِ تو جیب!!!
حس میکنم فقط باید زن بود تا حرفای ما و احساساتمون رو فهمید. اولین باره دارم در این مورد صحبت میکنم و عجیب تر از اون اینکه دارم اینجا میگم!!!!
اینکه زنها احساساتی ترن؛ اینکه شکننده ترن، هم براشون یه پوئن مثبته هم یه پوئن منفی...میتونه باعث لغزیدنشون به منجلاب بشه و هم اینکه بخاطر ساختار احساسی خاصشون امکان برگشتشون و بیرون اومدنشون از منجلاب خیلی زیاد و بیشتره...
(امیدوارم بتونم درست منظورمو برسونم) نمیدونم چرا زنهایی که به درجه ی اجتهاد رسیده باشن وجود ندارن. یعنی هنوز زنی نداریم که به این درجه رسیده باشه تا احکام مربوط به زنها رو با دقت بیشتر و تطابق بیشتر با واقعیت و حقیقت وجودیشون تنظیم کنه.
قوانین و احکام در مورد مردا به شیوه ی دیگه ایه. منظورم قصاص و ارث و تساوی و این حرفا نیست که فمینیست ها میگن ها( البته این حرفم به معنی نقض یا تاییدشون نیست!!!
).. اینو گفتم که ذهنتون اون طرفی منحرف نشه.
بذار بگم:
دیروز و پریروز مجبور شدم ( من هر وقت مجبور بشم فقط میرم سراغش
!!!) برم سراغ رساله ی آقای مکارم . مرجع تقلیدمه. البته فکر کنم سال اول یا دوم دانشگاه بود که یه مرجع تقلید انتخاب کردم. آخه میگفتن کسی که به سن تکلیف رسیده باشه" باید " مرجع تقلید داشته باشه و من اون موقع عمق مساله به چشمم اومد!!! مکارم رو انتخاب کردم چون گفتن مسائل رو راحت تر میگیره . بعدش هم یه جورایی ازش خوشم اومد نمیدونم چرا...
الان هم دیلیلی نمیبینم که نسبت به بقیه برام برتری داشته باشه...تازه!!! نمیدونم خبر دارین که تو شبکه ی سه بعد از اذان مغرب و قبل از فیلم پنجمین خورشید آقای مکارم سخنرانی میکنه؟!؟! من تو یکی دو تا از قسمتهاش بود که ازش ایراد گرفتم
!!! دوستم میگفت باید مرجع تقلیدت رو عوض کنی !!! چون نباید چیزی باشه که تو بتونی ازش ایراد بگیری!!! نمیدونم این حرفش به این مفهوم بود که من باید از مرجع تقلیدم خنگ تر باشم
!؟!؟ یا منظورش این بود که باید یه معصوم پیدا کنم!!!!!
به هر حال داشتم میگفتم. مجبور شدم برم سراغش. آخه دچار دوگانگی شدیدی شده بودم. نمیدونستم بالاخره باید روزه بگیرم یا نه.. خدایا منو ببخش. نمیدونم اصلا درسته من دارم اینا رو میگم یا نه؟؟!
یکی از مشکلات جسمی من که به مشکلات روحیم هم منجر شده کیست هایی هستش که تو تخمدانم تولید میشه. البته بدخیم نیستن. اما باعث اختلالات هورمونی میشن و در نتیجه باعث تولید جوش و رشد بیش از حد موهای زاید میشن. موهای زاید اونچنان نیستن که آزار دهنده باشن. اما جوشهای صورتم که دلایل عصبی هم باعث تشدیدش میشه آزارم میده. مجبورم قرصهای تنظیم کننده ی هورمونی بخورم که روی یه سری تنظیمات بدنم هم تاثیر میذاره تا تنظیمشون کنه. مثلا روی اون دوره ای که دخترها نمیتونن نماز بخونن یا روزه بگیرن... یعنی این کیست ها باعث نامنظمی ِ این دوره میشن. و حتی میتونن باعث ِ اتفاق نیفتادن ِ این دوره به مدت طولانی بشن. این بار سه ماه. دکترم میگفت حتی ممکنه باعث سخت و دیر بچه دار شدن و در موارد نارد باعث بچه دار نشدن بشن.
ای بابا مجبور شدم کلی براتون توضیح بدم و از موضوع اصلی دور موندم. این بار چون جوش های صورتم هم زیاد شده بودن و دکتر هم که رفتم این دکتر ِ .... مارو پیچوند و منشیش تماس گرفت که کمرشون درد میکنه و تا آخر ِ این هفته نمیان مطب. مجبور شدم خودم طبق دفعات قبلی قرص رو شروع کنم. چون علاوه بر جوش و نامنظمی ِ دوره ، دردهای بدی زیر دلم داشتم که گاه نفسم رو میبرید! تو سونو گرافی اندازه ی این بچه های ناخواسته
به پنچ شش تا دونه ی قابل ِ تشخیص رسیده بود ، که یکیشون 11 میلی متر شده بود
!!! من به این کیست ها میگم بچه های ناخواسته ام!!!!
موقع شروع کردن این قرصها هم هول بودم، هم اینکه درست حساب نکردم و یه جوری شد که دقیقا روز هیجدهم ماه رمضون نمیتونستم روزه بگیرم. البته خیلی دقیق نبود این تاریخ و من دعا میکردم که حداقل یکی از شبهای قدر تو دوره ام نباشه.
اما متاسفانه مثل سالهای قبل که اینطوری میشد امسال هم اینطوری شد... دیشب حدود ساعت 9:30 -10 بود که حس غریبی داشتم.. بغض کرده بودم.
:خدایا چرا اینطوری میشه.. بالاخره من باید روزه بگیرم یا نه... چرا معلوم نمیشه که بالاخره روزه گیرم یا نیستم... مامانم میگفت نباید روزه بگیری. از تو رساله و حرفاش استباط میکردم که نباید روزه بگیرم و در عین حال از اینکه روزه نبودم احساس گناه میکردم...
(یادمه بابام قبلا ها که ما کوچیکتر بودیم وقتی روزه نمیتونستیم بگیرم و نماز نمیتونستیم بخونیم یه جوری به ما نگاه میکرد و رفتار میکرد که انگار ما کافر یا نجسیم
! باور کن! انگار که خدا در مورد ما زیاد دقت نکرده و یه نقصی تو آفرینشمون بوده . اصلا انگار این کارو کرده برا اینکه مردا سرتر باشن و برتر.. دلم از رفتارهای اینجوری مردا میگیره.. خیلی گذشت تا من تو سالهای اول دانشگاهم به این خود باوری رسیدم که حتی این دوره هم خیلی مقدسه . برای بچه دار شدن لازمه. اصلا هم چیز کثیف و نجسی نیست
.(اگر نجسی به معنی کلیش باشه که در هر مورد چه خانوم ها چه آقایون این صدق میکنه. ))
لجم گرفته بود که یه مجتهد ِ زن نداریم که وقتی چیزی رو مینویسه تجربه اش کرده باشه و به تمامی سوالهایی که ممکنه برای یه زن در این موارد پیش بیاد جواب داده باشه. یه رساله ی کامل.. نه مثل اینها...تازه احکام مربوط به زنها رو بدون اغماض و خیلی سخت گیرانه نوشته بودن . اما احکام مربوط به مردها با یه عالمه تبصره و غیره
...
از طرفی هم حس میکردم که خدا منو دوست نداره که تو این شبها منو محروم میکنه
...
بغضم ترکید. رفتم وضو گرفتم و نشستم رو سجادم و شروع کردم دعا خوندن... دیشب تا ساعت یک و نیم نرسیدم درس بخونم و داشتم دعا میخوندم. البته دیر شروع کردم... اما خیلی چسبید... امیدوارم با تعریف کردنش خدا این مزه رو از زیر زبونم نبره
.....
تمام دعاهایی که خوندم رو با معنی خوندم .با دعا خوندن سر سری اصلا حال نمیکنم.
آخر سر بعد از دعاهام دونه دونه دوستام و عزیزهامو دعا کردم و از خدا براشون حاجتهاشون رو خواستم
..
حتی برای بهاره خواهر ِ مهربونِ همزادِ غیرِ همجنسم، که ندیده دوسش دارم
...
دیشب تو حال دعا لحظه های خوبی داشتم.. ساعت دو و خورده ای هم بعد از اینکه یه درس از کتاب ِ 405 واژه رو خوندم ،خوابیدم... واسه سحر که بیدارم کردن گفتم آخر ِ شب غذا خوردم. .. اما موقع ِ اذون صبح یوهو بیدار شدم و رفتم پای پنجره.... حس اینکه این اذان ِ آخریه که مولا علی میشنوه و میره مسجد و شهید میشه...
تا آخر ِ اذان گوش کردم و رفتم باز هم وضو گرفتم و نشستم پای سجاده.( واسه این میگم هر بار وضو گرفتم چون بدون ِ وضو برای کسی که نتونه به قرآن دست بزنه و نماز بخونه کراهت داره بشینه پای سجاده) دعای مجیر رو خوندم و دلم شکست... اَجِرنا مِن النارِ یا مُجیر....
دیشب یه حسی داشتم..
میترسم بازم بلغزم! خدایا منو لحظه ای به خودم وا نگذار. خدایا چقدر دوست دارم لحظاتی که حس میکنم به تو نزدیک ترم همون لحظه عمرم تموم شه تا دوباره تو جریان زندگی ازت دور نشم... دیشب دلم میخواست اون لحظات برام ابدی میشدن...
یعنی یه روز میشه که پاک از همه ی گناهام بشم؟؟؟
برعکس ِمن و مامانم که داشتیم دعا میکردیم، میدیدم که داداشم تا آخرین لحظه که میشد تا حدود ساعت ِ یک و نیم شب داشت بازی میکرد!!! پسر عمه هام هم اومده بودن پیشش! با خودم میگفتم امشب بازی کردن کراهت نداره؟!؟! تقصیر خودشون نیست! دلشون جای دیگه ست. یا مثلا بابام دیشب تا یک و خورده ای معلوم نبود کجاست . اصلا افطار هم نیومد خونه! جز داداش کوچیکم که نرم تره و حرفای ما روش تاثیر میذاره و به تصور ِ من هنوز جنسش سنگ نشده اوضاع بقیه اینطوری بود...( آخه تصور ِ من داره این میشه که خیلی از مردا اگه مواظب نباشن به راحتی سنگ میشن... برای همیشه...)
نمیدونم شاید خدا همین لذتی هم که بردم با این حرفایی که زدم ازم بگیره
.. آخه نباید دیگران رو اینطوری به قضاوت نشست.. اینو خوب میدونم و مطمئنم که عذاب وجدان هم میگیرم بابت این افکارم
... اما لجم در میاد که داداشم بخاطر ِ اینکه بعد از سحر زودتر بخوابه برق رو رو خاموش کنه
!! به قول مامانم که دیشب بهش میگفت تو که تا 12:30 ظهر خوابی، از اون طرف هم که تا 1:30 دوی شب یا پای کامپیوتری یا تلویزیون و فیلم! خوب از اینور یه کم دیر تر بخواب! مامانو مجبور کرد که برق رو خاموش کنه!!!
اون دفعه که برق رو روم خاموش کرد بهش هیچی نگفتم. به بابا هم نگفتم... آدمها اگه نخوان تغییر کن زور زورکی نمیشه.. یه عمر زور زورکی بابا مارو به قرآن و دعا و نماز مجبور کرد.. اما تا وقتی که خودمون نخواستیم نتونستیم بپذیریمش. هر کدوممون یه دوره ی طولانی داشتیم که دور از خانواده نماز رو ترک کردیم و بعد خودمون به این نتیجه رسیدیم که بخونیمش! هر کدوممون جدال هایی داشتیم با خودمون و زوری که رومون بود برای قرآن و دعاهایی که مجبور بودیم بعد از نماز صبح بیدار بمونیم و بخونیم... و حالا اگر کسی دعایی میخونه بخاطر اینه که خودش بهش رسیده نه اجبارهای اون!!!
خواهرم چند وقت پیش برام تعریف میکرد که از لج بابا اون موقع ها قرآن رو باز میکرده جلوش و بهش خیره میشده اما یه کلمه نمیخونده
!!! یا اینکه یه دوره مجبورمون میکرد که هر کس تو هال و پذیرایی باید نماز بخونه تا جلوش باشه!!! اگه میرفتیم تو اتاق و در رو میبستیم!!! واااای!!!! بماند که چه میکرد!!!
خلاصه همین کاراست که مردم رو از دین و دیانت زده میکنه..
اینکه میگفتم خونه ی ما ماکت ِ کوچیکی از جامعه ی الانه بیراه نگفته بودم
!!! اینکه بزرگ ِ این جامعه تو زرد از آب در اومده، اینکه ساختار این جامعه داره اشتباهات رو به وضوح نشون میده و دروغ و بی عدالتی داره توش بیداد میکنه.. اینکه یه دیکتاتور هست که دیگران رو مجبور میکنه که خودشون نباشن و خواستشون رو فریاد نزنن . چون متهم به غرب زده بودن میشن!!! همه ی اینارو تو خونه ی کوچیک ما میشه دید!!!
از خدا میخوام ریشه ی ظلم و ناحق رو بکنه!
بلند بگو: آمین!
پی نوشت:
داداش ته تغاریم تو کنکور کاردانی فنی حرفه ای قبول شد.
داداشی آرشیم ارشد قبول شد.
برا پارمیس جون و شهرزاد ِ همزادم دعا کنین...
برای یه همزاد ِ دیگه ام، که البته این یکی هم جنسم نیست هم دعا کنین...
به زودی قراره یه دوست وبلاگی رو ببینم!!!
ایام به کام .
و چشم به راه دعاهای خالصانه ی دل مهربونتون هستم....
شاید باید حتما بلایی سرم بیاد تا بنویسم. نمیدونم این خوبه یا بد فقط میدونم که اشکمو در آورده آخه کی وقتی خوشه و دلش پر از شادی، یاد نوشتن میفته. من که نمیفتم. تازه اگه پای کامپیوتر که نشستم یه بلایی سرم بیاد مینویسم، وگرنه همون موقع هم نمینویسم. برای نوشتن و ننوشتن و چی نوشتن و چی ننوشتنم هم که نباید به کسی جواب پس بدم. اصلا کی براش مهمه. برا من که مهم نیست. چرا باشه؟ چی مهم باشه؟ ! خسته شدم. بخدا خسته شدم. خدایا من آرامش ابدی میخوام. بم میدی؟ حتی اگه اونقدر کارنامه ام سیاه باشه که اونجا هم یه لحظه روی خوش نبینم حداقل این دنیا میدونم یه کاری کردم که اونجا باید بخاطرش تقاص پس بدم. اما آخه مگه غیر خوبی در عین بدی ِ اونها ، چی بهشون کردم که اینطور میکنن بام؟ خدایا خسته شدم. خدایا چرا تو هم دیگه نمیفهمی؟ این ماهِ توئه؟! داری امتحانم میکنی ببینی چقدر توان دارم؟ ندارم بخدا! ندارم به خودت قسم ندارم... رهام کن. به حال خودم بذار بمیرمممممم
باشه میدونم خودت میدونی که چقدر خرم و از سر نفهمی دارم اینا رو میگم. میدونم میدونی. خیالم راحته . آخه احمق! اگه همین خدا هم که رهات نمیکنه تو رو به حال خودت بذاره، اونوقت چی داری دیگه ؟! اونوقت چی میشه دیگه؟
حداقل الان اون پناه دل شکسته و شونه ی اشکهای بی امونت میشه، اما اون موقع که نباشه میخوای چه کنی؟؟!!!
خدایا میدونی که چقدر دلم گرفته، منیدونی که دارم میترکم. میدونی که پر از غم شده دل کوچیکم. میدونی که تاب و تحملم کمه. میدونی که حساسم. میدونی همه ی اینا رو، که من بنده ی تو ام، اما خدایا اگه اینا رو میدونی پس کمتر بذار اذیتم کنن. ازم حمایت کن خدا.... تو رو به خودت قسم میدم. هیچ کس اینجا درکم نمیکنه ، مگه نمیگی تو پناه بی پناهانی ؟! مگه نمیگی تسلای دردمندانی؟ مگه نمیگی با تو هیشکی تنها نیست... خب چرا پس تنهام میذاری؟
سرت شلوغه؟؟ ماه توئه دیگه!؟ با این همه بنده ی مخلص و پاک مگه وقتی هم برا من ِ لامذهب میمونه؟! یکی که دلش پر از سیاهیه، یکی که وقتی باید، یادت نبوده و الان یادت افتاده، نه چون که ماه رمضونه، چون الان بهت احتیاج داره، تو بگو ماه سرطان. اما چون بهت نیاز داره الان اومده. چرا باید برا اون وقتتو بذاری و از وقتت برا اون آدم خوبا بزنی.
باشه قبوله.... نگام نکن.
چی بگم؟!؟! توقع نداری که بگم به جهنم؟!؟ وقتی که هیچ راه فرار و پناهگاهی جز خودت ندارم...
دوباره میام و گردن کج میکنم جلو خونه ات... اینقدر میمونم که یکی یه تیکه محبت، یه ذره معرفت، یه گوشه نگاه مهر آمیز نثارم کنه. که دست ِ تو ئه که از آستین ِ اونها میاد بیرون...
میبینی خدا جونم؟ میدونی که مال بد بیخ ریش صاحبش!!!!
....
خدایا چرا دلم آروم نمیشه و اشکام خشک؟ خدایا چرااااااا پس ؟!؟!مگه بات درد ِدل نکردم؟ مگه نباید الان آروم باشم؟! پس چرا نیستم؟ چرا ؟!؟!
دیگه حتی نوشتن و حرف زدن هم آرومم نمیکنه. دیگه حتی تو هم صدامو نمیشنوی.....
پی نوشت: از داداشی آرش م، پارمیس جونم، باران پر مهرم، حس خوبم ، و در آخر از ستاره های سربی که خیلی اتفاقی صفحه وبلاگش رو تو اون لحظه باز کردم و همدمم شد، متشکرم....
![]()