وقتی حرفی برای گفتن نیست واسه چی آپ کنم. این روزا بیشتر از هرروز دیگه ای از بیان کردن حرفهام عاجزم. برام خیلی غریبه ..
آخه من هر چی رو بلد نبودم بیان احساساتم و مکنوناتم رو خوب میدونستم...
پی نوشت بی ربط!!!: به بعضی ها هم که همیشه قبل از اینکه حرف بزنن یه میلیون سال فکر میکنن پیشنهاد میکنم که از توهم بیرون بیان و نظرات اون پست رو هم خوب بخونن و بگن کجاش ازش بد گفتم جز اینکه ناراحتی های اون لحظه ام رو بیان کردم. لحظه ای که از نظر عصبی در حال انفجار بودم...؟؟
پی نوشت بعدا اضافه شده:
کلی حرف نگفته دارم... میخوام بشینم همه شو بنویسم. از این فرصت ها کمتر پیش میاد که هیشکی خونه نباشه و من دستم به نوشتن باز بشه، میدونین که ؟! وقتی هنوز نیم ساعت پای کامپیوتر ننشستین که میان بالا سرتون و آرامشتون رو بهم میزنن و نمیتونین تمرکز کنین دیگه حسی برا نوشتن باقی نمیمونه..
از اون روز که تو ماشین به دلیل اینکه دویدم تا یخ بیارم برا داداشم تا ورم پیشونیش خوب بشه با بابا قهرم. نه باش حرف میزنم نه ازش پولی میگیرم( البته از تهران که برگشتم ازش هیچ پولی دیگه نگرفتم، فعلا با فروختن گوشواره ام کرایه های مسیر آموزشگاه رو طی میکنم... ) و این اتفاق و البته مرور زمان و فروکش کردن طوفان باعث بهتر شدن اوضاع و رفتار بابا شده! بابا زودتر ( حتی زودتر از حالتهای عادی!!) میاد خونه. هم ظهر و هم شب. کمتر موبایلش تو خونه زنگ میخوره. تقریبا تلفن مشکوکی تو خونه نداره. جز همون یه بار که گوشیش رو خونه جا گذاشته بود... مامان هم با من مهربون تر شده، آخه این اواخر فکر میکرد این منم که دارم بابا رو ازش میگیرم!!! در حالی که داشتم بهش گوشزد میکردم که اون وظایفی داره در قبال شوهرش که اول باید به اونها برسه و بعد به مسجد و همسایه و عروسی و مهمونی و آش نذری و چه و چه.. و این مامان رو بعد از این زندگی سه دهه ای ناراحت میکرد که من بش بگم چی درسته و چی نه.... من خیلی صبر کردم و خودمو خوردم که نگم. اما میدیدم که هر روز به یه بهونه ای حالا که بابا زودتر میاد مامان نیست... یا... بگذریم...
خلاصه دیگه مامان هم فکر نمیکنه من هووشم.
امیدوارم همه ی دخترهای دنیا اول یاد بگیرن که چطور قبل از مادر شدن و کار خونه یاد گرفتن چطور یه همسر و یه زن باشن و بعد ازدواج کنن.. مامان من در این مورد کاملا بی تقصیر بوده.. و بهش حق میدم. اون یه مادر نداشته که بالا سرش باشه. فقط یه نامادری بوده که به بی رحمانه ترین وجهی از یه دختر بچه ی 5- ساله میخواسته که رفت و روب کنه و نوزادهایی که خواهر و برادرهای ناتنیش بودن تر و خشک کنه و قبل از رفتن به مدرسه اول نهار رو حاضر کنه... آخ که دلم از نامردمی های این روزگار خونه.. بمیرم واست مامانی...
به همین خاطره که مامانم تا وقتی 15-16 سالم شد حتی نذاشته بود یه مدل غذای ساده رو یاد بگیرم. من پیش دختر عمو هام که مامانشون میرفت و نهار و شام رو خودشون درست میکردن یه لوس و ننر بودم که هیچ کاری بلد نیست!!! آخه مامان نمیذاشت دست به هیچ کاری بزنم! واسه همینه که الان "خیلی کم" آشپزی بلدم( اونم به لطف این 7-8 سال اخیر و خوابگاه! وگرنه مینوشتم هیچی بلد نیستم!!!)
بعد از اون دعوای بین من و بابا ، بابا چندین باز پیغام پسغام فرستاد که ماشین رو ببرم ، یا اینکه پول برام گذاشت که بردارم. اما نه پول رو برداشتم نه ماشین. آخه دعوا سر این بود که میگفت دختر بده تو خیابون بدوه
! اما من که سرخوش ندویده بودم! چون کاروان ماشینهایی که میخواستن برن دنبال عروس آماده ی حرکت بودن، چون داداش کوچیکم شقیقه هاش محکم خورده بود به در ماشین موقع نشستن، چون به بابا گفتم بریم خونه یخ برداریم تا بذاریم رو برآمدگی شقیقه های مهدی و بابا وقعی نذاشته بود؛ من دویده بودم که زودتر به خونه برسم و برگردم. تو بعد از ظهر جمعه که خیابون چندان هم شلوغ نبود و تا خونه هم راهی نبود. فقط دو تا کوچه! اون وقت بابا تو ماشین کلی بهم غر زده بود و آخر سر گفته بود دختر بده بدوه! چون من میگم! بعدم چون من خودداری نکرده بودم و جواب داده بودم چند تا حرف دیگه هم شنیدم که برام سنگین اومده بود
. بهم گفته بود تو خودتو بزرگتر میدونی؟!!! از تو بزرگتر نبود که بره؟!!!!!! من رو با بیست و هفت سال سن بزرگ نمیدونست
!!! منم فقط خواستم بهش ثابت کنم بزرگم و اون هم باید اینو با تمام وجودش بپذیره که دخترش دیگه بزرگ شده و برده ی خموش و بله قربان گوش اون نیست. اون هم یه آدمه. تا وقتی که لازم باشه هم باهاش حرف نخواهم زد. این اوضاع که به نفع همه هم هست. فقط موقع غذا اذیت میشم که باید صبر کنم همه غذا بخورن بعد برا خودم بیارم تو اتاق، یا اگه مامان لطف کنه و برام تو سینی بذاره و بیاره. اینم که چیزی نیست....
نوشته هام نصفه موند! به لطف اتاقهای گفتگوی کلوب دات کام!!!!
امروز بعد از مدتها اولین روزی بود که بدون مزاحم یه دو ساعتی نشستم پای کامپیوتر! بازم خدارو شکر!!!!!!!!!
تا دوباره خدا نگهدار همه ی مهربون هام.....