تبليغاتX
شب تنهایی

و اما........

پسر:" مامان امروز با یه نفر دعوا کردم. خواست بهم فحش بده گفت بی پدر! فهمیدم خیلی بی سواده که فکر می کنه بی پدر فحشه. مگه آدم، با پدر هم می شه؟!" 

***
رییس موسسه تحقیقاتی پدرخوانده، پیشنهاد کرد به جای واژه بی مسمای "روز پدر" ، روزی را به عنوان روز ملی اسپرم نامگذاری کنند. او با ذکرخیری از کارگردان فقید فیلم"پدرخوانده"، اشاره کرد که به احتمال زیاد منظور او از "پدرخوانده" همان اسپرم بوده است. وی همچنین ادعا کرد که کارگردان ایرانی فیلم "به نام پدر" در اواخر عمر دچار بحران هویت و اختلال حواس شده و مثل هاچ زنبور عسل به دنبال وجه سمیه نام فیلمش می گشت.

***
انجمن بی پدران، دومین دوره کلاس های فشرده پدرشناسی را برگزار می کند. در این دوره، واحدهای "سازگاری با  فرزندان اسپرمی"،"روش های اثبات حلالزادگی"،" نشانگان بی پدری"و "شباهت های اسپرم با پدر" ارائه خواهد شد و در پایان به هر یک از اعضا یک فروند(!) اسپرم به عنوان نمادی از پدر هدیه خواهد شد.
در دوره قبل، مقاله یکی از دانش آموختگان این انجمن، با عنوان " آیا اسپرم همان پدر است؟" موفق شد جایزه برتر محققان گمنام دنیا را ازآن خود کند...

***
۱۰۰ سال بعد، تیتر اول روزنامه ها:
دانشمندان، بقایای گونه ای انسان را که در زمان خود "مرد" نامیده می شد پیدا کردند. بررسی ها نشان می دهد این گونه انسانی، شباهت زیادی به مردان اسپرمی دارد، با این تفاوت که در طول حیات خود گاهی با یک جهش ناگهانی وارد مرحله تازه ای به نام"پدر بودن" می شد. دانشمندان مشغول بررسی روی پدیده پدر شدن هستند که به نظر می رسد not only یک جهش اجتماعی به شمار می رفته، but also اصولا از جهش ناگهانی دیگری آغاز می شده است.


از پدر!! خواستم بنویسم.. مونده بودم چی بنویسم.... آخه چی بگم؟! وقتی نمیشه گفت؟! آخه چی بگم که به بدبختیم زار نزنین؟!

حیرون تو وبلاگ ها میگشتم.. تا اینکه این مطلب رو تو وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده  دیدم. دیدم بهترین دهن کجی به اونهاست که فکر میکنن خیلی پــــــــــــــــــــــدرن........ تیکه ای از مطلبش رو گذاشتم اون بالا که خوندیدن...

دلم از دنیا گرفته، اما تصمیم گرفتم که محـــــــــــــــــــکم باشم......تا بعد.

 

پی نوشت: در مورد اون قضیه ی پست قبلی. مرسی از همه ی عزیزترین هایی که اومدن و سراغ ازم گرفتن و جویای حالم شدن. من خوبم. یعنی .. شنیدین که میگن وقتی یه مصیبت و بلای دیگه بیاد قبلی زود تر فراموش میشه! تازه اگه دومی بزرگتر باشه که چه بهتر!! چون درد هر چه بزرگتر آید درد قبلی زودتر به نسیان رود!!

پی نوشت ۲:برام دعا کنین. فردا بچه ها کوییز دارین. باید براشون سوال طرح کنم. بار اولمه.

پی نوشت ۳: مامان به همراه پدر!! تشریف بردن تهران عروسی دختر عمه ام. ما بچه ها هیچدوم حاضر نشدیم بریم. از همونهاست که چشم دیدنشون رو ندارم... اونجا میشه محل تجمع لاشخورها! بریم اونجا چی بشه!!!!!!؟

پی نوشت ۴: یه دوست جدید پیدا کردم. یه همزاد، ملدیس... البته اون که میگه منو خیلی وقته میشناسه . اما من تازه چشام به روی ماهش باز شده....

پی نوشت ۵: داداشی خود خودم. حس خوبم...مرسی که همیشه کنارمی... مرسی از حرفات... امیدوارم همیشه خواب راحتی داشته باشی....

پی نوشت ۴: باقی بقای عمر شما!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط مریم |

برات عزا میگیرم. یه روزه ، خب نه، یه ماهه، اصلا به درک! یه ساله! فدای سرم! میدونم مردی تموم شد!

 

آرمان مرد!

تموم شد! میفهمی چی میگم؟ تموووووووووووم. از محسن چه خیری دیدم که از آرمانش ببینم؟! چه خیری دیدم؟! جز اینکه همیشه برام جنگ اعصاب بود؟! این یک سال و نیم اخیر جز اینکه همش اعصاب خوردی داشتم از دستش چی بود واسم؟! همیشه هم وقتی بهش احتیاج داشتم، وقتی تو موقعیت های حساس بودم یه غمی برام درست کرد. یه روز میگه بای! یه روز میگه نه! زر زدم! نمیتونم! یه روز دیگه باز میگه برو! به یه روز نرسیده باز میگه غلط کردم! نرو... من گفتم میرم. جدی هم گفتم. ازش بریدم و گفتم! اما اومد و گفت نرو... خر شدم. نرفتم. موندم. حالا باز نمیدونم به چه بهنونه ای دوباره میگه فکر کنم مرده! اون که خیلی وقته واسه من مرده! ازش فقط یه تندیس مونده بود که تا ابد میمونه. هر چند این آخرا مخدوشش کرد اما آدما با رویا هاشون زنده ان. چقدر این و اون بهم گفتن ....ولش! بی خیال!

حالا دیگه تموم شد. وقتی فردا کلاس دارم و دارم از استرس میمیرم و کلی کار و برنامه ریزی دارم ، خر شدم و بهش زنگ زدم... اونم...

 

به هم ریختم.. کاش به خودم مسلط بودم. کاش محسن نمیومد تو اتاق و بشه سوهان اعصابم... که من یه بشکه باروت بودم که یه جرقه فقط میخواستم.. کاش میرفت بیرون و غذا میخورد و نمیشست تو اتاق و آهنگی که گوش میکرد و زیاد نمیکرد و با کاراش و حرکاتش منو تحریک نمیکرد... فقط فهمیدم که دیگه خودم نیستم و ترکیدم... گفتم پا شو برو بیرون آهنگتو گوش بده و غذاتو بخور! با همون حالت همیشگیش که فقط میخواد حرصمو در بیاره و همیشه هم موفق میشه گفت میخوام اینجا بشینم. صدای آهنگ رو زیاد کردم که صداشو نشنوم اما حرف میزد.. رو اعصابم... مهدی اومد و گفت نمیتونه درس بخونه، گفتم به این بگو بره بیرون ، صدا رو واسه این زیاد کردم که نشنومش... بازم ور زد.. حرفایی زد که.. به هم ریختم.. داد زدم.. دادم از چی بود؟! چه کسی میدونه؟ محسن؟! تو؟داشتم از درون گر میگرفتم.. اونها فقط شعله هامو میدیدن... اما کی بود که درکم کنه؟! کاش راحتم میذاشتن. کاش یه گوشه ی خلوت داشتم.. دارم میترکم به خداااااااااا. اشکم راحتم نمیذاره.. تلفن خراب شد! فدای سرم.. اما جواب بابا رو چی بدم؟! ای خداااا.... کاش مهدی نمیومد که جدامون کنه چون تو این هیر و ویر پاشو گذاشت رو تلفن و خوردش کرد....

گلوم میسوزه... اما دلم... دلم چی؟!

مهم اینه که:

آرمان مرد. برای همیشه....

بهم تسلیت نگین.. راحتم بذارین.. همین.....

خسته اممممممممممممممممممم

دیگه سراغم نیا....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط مریم |

......

سلام دوباره.

و اما من هنوز منتظر بودم که جواب آقای مدیر چیه که البته برام قابل پیش بینی بود!! گفتم میگه :

Nice to see you! Try to improve your English!

که آقای مدیر گفت : فردا که یکشنبه ست ، دوشنبه هم که تعطیله( تولد حضرت علی(ع) بود) شما روز سه شنبه صبح اول وقت با من تماس بگیرید . تا اون زمان من باز هم فکرهامو میکنم . من که هیچ چیز نمیتونست نا امیدی درونم رو التیام بده با لبخند کمرنگی ازشون تشکر کردم و خداحافظی کردم.

نمیتونم دوباره تصور کنم که من اون مسیر رو تا خونه چطور اومدم . اما یادمه که هیچ راهی رو سوار تاکسی نشدم و پیاده و سرگردون و مغموم قدم میزدم. از تصور اینکه صبح چه حالی داشتم و با چه شوری به عصر رسیدم و چقدر خیال باطل کرده بودم دیوونه ام میکرد. از اینکه:

----

چرا پنج سال پیش اشتباه کرده بودم و با اون همه زحمت و درس خوندن بد انتخاب رشته کرده بودم . چرا بین اون همه رشته با اون رتبه ی خوب باید انتخاب یازدهمم میشد و نه دوازدهم؟!؟! و نه حتی سی و چهارم؟!؟

هنوز هم که هنوزه کارنامه ام رو نگه داشتم و از اینکه چرا انتخاب پایینی ها م رو نیاورده بودم بهت زده هستم! انگلیسی علامه. انگلیسی مشهد....و....

منی که چهار سال قبل از دانشگاه با انگلیسی زندگی کرده بودم چرا باید راهم عوض میشد؟!؟! فقط یه ترم دیگه مونده بود که دوره ی کانون زبانم تموم بشه.... همیشه شاگرد شماره ی یک همه ی کلاس هام بودم. آخه چرا من؟! چرا فرانسه؟! چرا اصفهان؟!!

-----

خلاصه اون دو روز تا سه شنبه بشه دنیا رو سر من خراب شد. حال اینکه هیچ اس ام اس، سوال، پیام، تلفن، و یا هر چیز دیگه ای رو جواب بدم نداشتم.. تصور اینکه به هیچ دردی نمیخورم و نه تو انگلیسی حرفی برا گفتن دارم نه تو فرانسه ، ذهنم رو فلج میکرد.

سه شنبه صبح ساعت 9( اولین زمانی که مدیرآموزشگاه گفته بود که میاد دفتر) تماس گرفتم و خانوم منشی گفتن امرتون چیه. وقتی توضیح دادم گفتن چند لحظه صبر کنین. و بعد از چند دقیقه خودش گوشی رو برداشت و گفت آقای مدیر گفتن نیم ساعت دیگه اینجا باشین.

من هم دویدم و رفتم آموزشگاه! البته با 10 دقیقه تاخیر!!! خلاصه از اونجایی که من فکر میکردم اونها گزینه های بهتری داشتن و من به هیچ دردی نمیخورم زیاد امیدوار نبودم. اما کم کم فهمیدم من هم کم الکی نیستم!!!!

مثل اینکه آقای مدیر تشخیص داده بودن که من بهترین گزینه هستم و می ارزه که رو من حساب کنه.

برای بعد از ظهرهمون روز( سه شنبه) یه زمان گذاشتن واسه آموزش ،فرداش هم یه زمان دیگه برای آموزش گذاشتن و گفتن باید نمونه ی تدریسم رو ببینن. خلاصه شواهد امر نشون میداد که الکی رو من سرمایه گذاری نمیکنن ، اما از اونجاییکه من قبلا بی خودی خودمو امیدوار کرده بودم و چوبشو خورده بودم این بار اصلا امید نبستم.

ساعت های آموزش Training  هم گذشت و با مهربونی خاصی آقای مدیر  بهم کمک کرد تا ترسم بریزه.

هرچند من هنوز اون اعتماد به نفس لازم رو تو خودم نمیدیدم. اما کنار آقای مدیر احساس توانایی میکردم!

خلاصه جلسه ی دوم آموزش گذشت اما از اونجایی که تو آموزشگاه کلاسها پر بود و کلاس خالی نبود آقای مدیر جای دیدن نحوه ی تدریسم بهم ساعت کلاسها، کنابها و سی دی و نوارها و لیست حضور غیاب و آدرس اون مهد رو داد!!!! و جلسه چک کردن نحوه ی تدریس من افتاد به بعد از ظهر. اما در واقع فقط این جلسه برای رفع اشکالات من بود. و از همه وحشتناک تر این بود که من این روزها اصلا درست نمی تونستم بخوابم و یا تو خونه در حال تمرین کردن بودم یا تو آموزشگاه در حال آموزش دیدن! اصلا نمیرسیدم حتی به قولم عمل کنم و یه آپ کنم!!! همین که میومدم و جواب کامنت ها رو تا جایی که بتونم میدادم خیلی بود!!!

وحشتناکش رو نگفتم! اونجا که فرداش: روز پنج شنبه یعنی امروز 18 تیر اولین جلسه ی کلاسها بود.

برام روزهای فرد کلاس گذاشته بودن. از صبح ساعت 8 تا ظهر ساعت 12:35 دقیقه سه تا کلاس پشت سر هم! گروه اول بزرگترین بچه ها بودن: پسرهای 10 تا 12 ساله( که کمتر خنگولک بودن!!!). گروه بعدی کوچولوترین ها بودن:دختر و پسر های  6 تا 7 ساله( آیکون کندن مو!!!). و گروه سوم هم ،دختر و پسر های 7 سال بودن تا 9 سال.

و من بیچاره فقط بین کلاس ها 10 دقیقه فرصت داشتم که حتی نمیرسیدم سی دی رو عوض کنم و کتابها رو بذارم تو کیفم و کتابهای جدید رو در بیارم. چه برسه که یه لیوان آب بخورم یا یه لقمه نون!!!!

 

از اونجایی که اولین بار بود که میرفتم تو این روستا ،نمیدونستم چقدر راهه و چقدر پیاده روی یا معطلی داره. برای همین خیلی زودتر حرکت کردم. خیلی راه طولانی بود. تقریبا 20 کیلومتر. اگه پنج دقیقه ی دیگه هم میرفتم میرسیدم به لب دریا!  یه 10 دقیقه هم پیاده روی داشتم. بوی سبزه و خاک و کاه و صدای مرغ و خروس و طیور و بوی طویله!!! بوی روستا.... چه احساس خوبی داشتم که اون ساعت از صبح داشتم اونجا قدم میزدم.

کلاس گذشت... من خیلی بهتر از تصور خودم بودم. بچه ها هم دوسم داشتن. هر چند مهربونی زیادم که باعث شد بچه کوچولوهای شیطون نافرمانی کنن. اما جلسه ی اول بود و من نمیخواستم که دلزده بشن.

حالا به قول شمالی ها " و ِشون ِ بـ -ِ ـنا ر ِ دارمـ –ِ ـه !!!!" (1)

اصلا نرسیدم حتی بین کلاس ها نفس بکشم. اما آخرهای جلسه ی دوم بود که مدیر مهد به در زد و گفت اگه میشه لطف کنید و زود تر تعطیل کنید تا خودتون هم استراحت کنین. یه سفره برام چیده بود بیا و ببین! سیب محلی، چای، نون محلی ، خیار و گوجه. فقط رسیدم دو تا لقمه بخورم و چای!

بعد از کلاس تا 45 دقیقه داشتم وسایلم رو مرتب میکردم! کاری که بین کلاسها نرسیده بودم انجام بدم!!! تمام راه برگشت تو ماشین چرت میزدم!!!

وقتی رسیدم خونه نهار از گلوم پایین نرفته بود که خوابم برد!!! اما تمام مدت خواب میدیم که بلد نبودم درس بدم و بیرونم کردن!!!!!!

الان هم بعد از خواب طولانی اومدم که بنویسم! نزدیک به دو ساعته که نشستم بنویسم! حوصله ی همه سر رفته! شما رو نمیدونم!

پی نوشت: شاید تو روز های آینده کمتر بیام. دلیلش هم گرفتاریمه. اما وقتی هم که میام با دیدن شما کلی ذوق مرگ میشم.

از همه ی اون مهربون هایی که جویای حالم شدن تشکر میکنم.

 در ضمن مریمی جونم، با بچه ها کار کردن اونقدر ها هم عذاب دهنده نیست....!

 

(1): به حسابشون میرسم!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم |

امروز هیجدهم تیر واسه هر کی هر مناسبتی داشته باشه واسه من یه روز به یاد موندنی و شروع جدیدی تو زندگیم بود.

روز شنبه بود، مثل همیشه که تا لنگ ظهر خواب بودم، هنوز ساعت 11 بود و من عمرا نمیخواستم زود تر از 12 بیدار شم. داداشم تو اتاقم نشسته بود پای کامپیوتر ، که صدای تلفن اومد. داداشم گوشی رو برداشت و یوهو دیدم اومده بالا سرم و تکونم داد و گفت پاشو!!!! از آموزشگاه گویا زنگ زدن با تو کار دارن ، بدو برو صورتت رو آب بزن. اینقدر هول شده بودم - هم من هم داداش و آبجیم – که بیا و تماشا کن! خلاصه صدامو صاف کردم و سعی کردم با بلند ترین صدای ممکن حرف بزنم( آخه از خواب که بیدار میشم خیلی آروم و نامفهموم حرف میزنم( البته به گفته ی اونها که میشنون! والا من سعی خودمو میکنم!)) خلاصه بهم گفتن که میخوایم برای یکی از شعبه های اطراف شهر( روستاهای اطراف) کلاس بگذاریم. شما میپذیرید؟!

من هم که دامنم از دست برفته بود!!! گل و سنبل و صحرا یادم رفته بود!  یه راست بله رو گفتم!!!! مدتها بود منتظر چینین فرصتی بودم. با اینکه شماره داده بودم و فرم پر کرده بودم اما شصت بار دیگه هم مراجعه کرده بودم و تجدید پیمان!!! کرده بودم! خلاصه... اون خانوم منشیه هم گفت پس لطفا برای باقی حرف ها ساعت 6 عصر امروز تشریف بیارین.

گوشی رو که گذاشتم اینقدر خوابالو بودم که از خواهر و برادرم که داشتن با چشامای ور قلمبیده و دهن نیمه باز داشتن بهم نگاه میکردن پرسیدم گفت ساعت چند؟! 5 یا 6؟!!!! خلاصه دوباره ولو شدم تو رختخوابم، گفتم بذار بقیه ی خوابخم رو ببینم! الان هم خوابم دیگه!!!!

عصر که شد تا ساعت 4:45 دقیقه تو اینترنت بودم!!!! بعدشم اینقدر آبجی و مامانم بالا سرم اومدن و گفتن پا شو که بلند شدم حاضر شم!من که کار رو تموم شده تصور میکردم با خودم لیسانس و فتوکپی شناسنامه و عکسو ..........!برداشتم!! وای مامان دلم!!!!

خلاصه من که مطمئن نبودم 5 باید برم یا 6، حدود ساعت 5:30 رسیدم اونجا. خانوم منشی گفت مدیر آموزشگاه ساعت شش میان و منتظر بمونم. من هم رفتم بیرون تا هم نفسی بکشم هم فضای اونجا مسترسم نکنه!!!!( استرس ناک!!!)

 

وقتی ساعت شش شد من پشت در دفتر آقای مدیر بودم. بعد از چند دقیقه که صحبت کردیم تازه دوزاری کجم جا افتاد که الان برا مصاحبه اینجا هستم و قراره مورد امتحان ایشون قرار بگیرم و از همه بد تر اینکه من اولین نفر از همه ی متقضیان تدریس بودم که برای مصاحبه دعوت شده!!! یعنی تقریبا هیچی!!!! و من سر خودم اندکی معطل بودم!!!  به خدمت شما عرض شود که خانوم شما که من باشم، با استرس مورد هجوم سوال های ایشون قرار گرفتم. و از همه ضایع تر این بود که 99 درصد متقاضیان مدارک انگلیسی داشتن جز من !!! و البته این امتیاز منفی بود برام.....

 اما هیشکی ادعا و اعتماد به نفس منو نداشت!!! و البته که این یکی یه امتیاز مثبت محسوب میشد!

اما در نهایت نا امیدی من و شرمندگی آقا مدیر! من وسط صحبتهام هر جا که کم میاوردم به صورت غیر ارادی از کلمه ها و اصطلاحات فرانسوی استفاده میکردم. بعد از این همه مدت دوری از انگلیسی ، من من  زیادی میکردم. و همش از اصطلاحات و کلمه های تکراری استفاده میکردم:

I think & you know….

 

و البته مدیر خواست که منو از تدریس انگلیسی منصرف کنه و گفت به نظر اون من تو فرانسه موفق تر خواهم بود. اما چه کسی بود که منو بشناسه و ندونه که من چقدر عاشق انگلیسی هستم و فقط از بد حادثه شد که رشته ی دانشگاهیم شد فرانسه....هیچوقت تو دوران دانشگاه اونقدر که انگلیسی رو دوست داشتم ، به فرانسه عشق نورزیدم.. حتی تو اوج ادبیات و اشعار فرانسوی....

من با نا امیدی بلند شدم که خداحافظی کنم:

Then what should I do now?!! Say goodbye?!?!?????

 

 

فعلا تا همین جاش رو داشته باشین . کوپن اینترنت من امشب تموم شده. منتظر باقی داستان باشید.

ممنون از همه ی مهربون هایی که تو این مدت که آپ نکردم جویای احوالم شدین.

 

 

تا فردا شب.....

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مریم |

 

دوستای گلم من جمعه آزمون جذب مدرس دارم. برام دعا کنین....

 

این تنها امیدمه....

من تقریبا به طور کامل در جریان اتفاقات تهران بودم . اما از وقتی مینا " خواهرم" برگشته یه شبانه روز رو کامل پای حرفاش نشستم. وقتی از چیزهایی که دیده بود برام میگفت بغض راه گلوش رو میگرفت و  اشک تو چشم هر دومون میومد...

هیچ کدوممون نمیتونستیم دیگری رو دلداری بدیم....

میگفت جلوی چشماش دیده که داشتن دختری رو که هاج و واج نگاهشون میکرده فقط به خاطر اینکه یه پارچه ی سبز به کوله پشتیش بسته بوده با باتوم میزدند ، یا اینکه از اون پسری میگفت که دستش رو گرفته بودن و میکشیدنش رو زمین...

از اون ماشین های بزرگ و غول پیکری میگفت که سر مردم آب جوش با فشار قوی میریختن تا متفرقشون کنن. از اون بچه ریقوهایی میگفت که یه باتوم دستش داده بودن و اسلحه ی گاز اشک آور و یه سپر و کلاه و اسمشو گذاشته بودن گارد ویژه!!! از اون موتور سوارا و گاردهای محترم ویژه ای مگفت که روزهای آخر حتی اسم هم رو لباسشون نبود و صورتشون رو پوشونده بودن!!!

از هق هق هیستریک یه دختر دل نازک که از دیدن رفتار محترمانه شون با یه هموطنش میگفت که با دوستاش رفته بودن تا آرومش کنن و مامورا ریختن سرشون و به تهدید آتیش کردن اسلحه و گرفتنشون گفتن اجتماع!!! نکنین!!!!

از دو شب پیش که خواهرم اومده و دوباره و چند باره عکسها و فیلمهای ن د ا رو دیدیم همش وحشت میکنم. همش چهره ی شیاطین جلوی چشمهام مجسم میشه.. تو تاریکی میترسم بمونم. از هر چی تاریکی و سیاهیه متنفرم...!!! اما از شب....

بذار تو شب آروم باشم و بدون هیچ پروایی اشک بریزم، بذار شب مال من باشه تا تو تنهایی خودم رو سبک کنم...

شب تنهاییم مال من. همه ی این مملکت و گنجینه هاشو خزائنش مال ...تو....!!!!

فقط خواهر و برادرهامو ازم نگیر....تو فراموشی گرفتی، این ها خواهر و برادر های تو هم هستنننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا صدای فریاد منو نمیشنوی؟! چرا صدای آوار شدن این همه احساس انزجار رو روی سرت نمیشنوی و نمیخوای ببینیش؟!؟!؟!!!!!!

چرا ؟!؟!؟!

خدایا خسته ام....  با این حال چون تو ، تویی ... من باز هم از امید حرف میزنم...

 به امید خودت......

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط مریم |

 

"یا سریع الرضا اغفر لمن لا یملک الا دعا."

"ای به سرعت خشنود شده، بیامرز برای آن کس که چیزی ندارد مگر دعا کردن."

 سلام. امشب لیله الرغائبه...

 از ظهر که فهمیدم دارم فکر میکنم. اول نشستم یه برگه برداشتم و آرزوهامو نوشتم. نوشتم نوشتم نوشتم....

 اما یادم رفت خودمو...

داشتم از این و اون میگفتم همش...!! مامان و بابا و آبجی و داداشی و داداشی و داداشی و .....!

مریم و مریم و ستاره و مژگان و دوستم و دوستش و اون یکی دوست جدیدم و ....! اووووووه!

 همه ی اونهایی که منو یادشون رفته هم نوشتم. حتی اونها که تو روز تولدشون یادشون بودم و اونها....حتی اونها که نامهربونی کردن در حقم...

دوسشون داشتم . یه روزایی کنار هم بودیم... تو وانفسای تنهایی هام و غربتم جای خونواده ام بودن...

 به حرمت همون روزا و همه ی روزهامون... برا همه شون آرزوی بهترین ها رو کردم... 

گذشت تا حالا که اومدم تو نت. دیدم  یکی از بچه ها پست زده "آرزو کنید"... دلم گرفت که آرزوهام برام دور از دسترسن، اما همون لحظه پارمیس اومد تو ذهنم ،سر در پستش زده بود "برام دعا کنین". اما برا خودم.... هیچی به ذهنم نیومد.

 آخرشم تو نظر ها فقط غمنامه نوشتم.

همون موقع پست پارمیس رو خوندم که نوشته بود مشکلش حل شد!!!

با خودم گفتم اگه آرزوهایی که از دل آدم میگذره اینقده زود برآورده میشه پس چقدر من کم لطفی کردم!!!

 فکر کنم من خدا رو دست کم گرفتم. فکر کردم مثل خودمه که خودمو دست کم میگیرم اونم میتونم دست کم بگیرم!!!اما خوب سر جا نشوندم!!

"و امرتهم بدعائک و ضمنت لهم الاجابه."

"و به خواستن از خودت امر کردی و خودت ضامن برآورده شدن آرزویم شدی"

 

نشسته بودم تو تاکسی تا بیام خونه. یه دختر 16-17 ساله اومد کنارم نشست. سریع گفت آقا حرکت کنین، من حساب میکنم.

 رفتم تو اون موقعها، خودمو دیدم که همیشه عجله داشتم زود تر برسم به مقصد... هول بودم، کرایه ی یک یا حتی گاهی دو نفر رو حساب میکردم که تاکسی زودتر حرکت کنه، عجله داشتم که زودتر برسم... اما حالا... من عجله ای برای رسیدن ندارم.... یه قدم جلوتر مگه چه خبره؟!!؟ یه روز بیشتر، یه روز " پیرتر"....

و من کجای کارم؟!!

 بازم رسیدم به این نقطه. اما اینبار یه کم سیال ترم! این بار یه چیز هست که انتظارش رو بکشم. سه ماه دیگه بعد از ماه رمضون میخوام ببینم چقدر موفق بودم؟!؟! چقدر تونستم؟! هر کاری رو نتونم اینو که میتونم. دیگه با آدمها و معاملاتشون درگیر نیستم. با خودم کار دارم. طرف حسابم خودمم.

 امیدوارم بتونم...

 "فالیک یا رب نصبت وجهی ، و الیک یا رب مددت یدی، فبعزتک استجب لی دعایی و بلغنی منای، و لا تقطع من فضلک رجایی."

 پس ای خدا !به تو رو کردم ، و به سوی تو ای خدا! دست یاریم را دراز کردم، پس به عزتت قسم دعایم را اجابت کن ،و مرا به آرزویم برسان ، و امیدم را به احسانت ، نا امید مکن"

امشب برام دعا کنین.. یه کوچولو اون ته مه ها!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مریم |