تبليغاتX
شب تنهایی
  • می خوام از این چند روز که گذشت تا به امروز بنویسم:
 
  • یک روز بعد از تماس برای تدریس که راهی اصفهان برای گرفتن مدرک بودم، از آموزشگاه تماس گرفتن که کلاس ، سه شنبه ی همین هفته، یعنی فرداست. نه هفته ی دیگه! اما من تو راه اصفهان بودم! اینو توضیح دادم ، اما گفتن کتاب رو پس بیارید ، تدریس رو به کس دیگه ای میدیم.به درک!!!! هر چند خیلی دلم گرفت و تا اصفهان غصه خوردم. . اما داداشم آرومم کرد و با حرفهاش دلم رو گرم کرد. فقط به ذوق دیدنش بود که دلم میخواست کارم تو اصفهان زودتر تموم بشه تا یه سر بیام داداشیمو ببینم.
 
  • اصفهان دو روز سختی رو گذروندم . کم خوابی ، دوندگی ، حرص و جوش و در آخر پول نداشتن واسه تسویه ! مامان النگوشو فروخت و واریز کرد. خلاصه با سهل انگاری نابلدی و و ناکارآمدی مسئولین گروه و مشخصا کارشناس گروه فرانسه دانشگاه اصفهان، کارم به روز دوم افتاد. تا ظهر با عجز و التماس از گروه محاسبات  آموزش دانشگاه بالاخره تسویه حساب تموم شد. و مدرک موقت صادر و من راهی تهران. البته یه نیمچه وقتی داشتم و رفتم یه سفارش کوچولو خریدم.
 
  • شب رسیدم تهران ، خوابگاه دانشگاه تهران. شب رو تا نیمه با مینا حرف زدیم و بیدار موندیم و صبح ساعت 6 بیدار شدم. دیر تر از وقتی که قرار بود. تا حاضر شم و حرکت کنم، با توجه به اینکه بچه ها خواب بودن و باید بی سر و صدا کارامو میکردم، دیر شد و ساعت 8:30 من هنوز تهران بودم و سه راه افسریه. تازه 9:15 حرکت کردم به سمت تو... گفتی نیا. برو خونه. الان دیره و بدردت نمیخوره و همش خستگیه ! اما من گوشیمو خاموش کردم و بی توجه به حرفت حرکت کردم. هر جور بود احساس خوبی داشتم ، انگار خودمو به خدا سپرده بودم.. اینو بارها ناخودآگاه و خودآگاه احساس کردم.. مهم این بود که داداشیمو ببینم. آخه اخلاق مسخره ای دارم. وقتی حاضر میشم و برنامه ریزی میکنم که جایی برم ، نمیتونم کنسل کنم . وگرنه اصفهان رو کنسل میکردم تا به کلاسم برسم! ضد حال زدی. اما مصمم بودم، به همون دلیل ، همون حس.. تو راه اذیت شدم، هم کمرم، هم نشیمنگاهم، هم بغل دستیم. نزدیک رسیدن بود که گوشیمو روشن کردم، آهنگ گوش میدادم. ناخودآگاه اشکم می اومد... اومدم پیشت، اما چه اومدنی.... فقط 15 دقیقه کنارت بودم. کنارت بودم؟!؟! حتی نیومدی جلو تا نگاهم کنی و بگی خوش اومدی ! فقط دعوا و نیش کنایه و... اون چیز کوچولو که برات آورده بودم گذاشتم رو میزت و برگشتم، و همه ی خستگی این دو روز رو دوشم سنگینی میکرد. و این غصه روی قلبم. چرا اینطوری شد؟ دیدن چهره ی مغموم و ناراحتت عذابم میداد . همون نگاه معذب دفعه ی قبل...؟!؟! یادته؟!؟! فشردگی صورتت؟! معذب بودنت، انقباض عضله های صورتت.. من مقصر بودم، من معذبت کرده بودم، خداحافظی کردم و رفتم و گفتم اس ام اس میدم.. نموندم و برنگشتم دوباره نگاهت کنم. اما تو اصلا منو ندیدی. درک نکردی. نه خستگیمو  ،نه اشتیاقمو ، نه احساسمو ... تا بیام و خودم رو قانع کنم که دست خالی برگردم یه ساعت تو خیابونهای شهرت پرسه زدم. فحش دادم ، فحش  خوردم! دعوا کردم! رونده شدم! و تو ... التماس میکردی که : برگرد.. نمون. برو برو برو... و قانع کردن دلم کار آسونی نبود. اما .. سودی نداشت بمونم. تو نمیخواستی شرایط به گونه ای که من میخوام پیش بره ! به هیچ قیمتی . امیدوار بودم که دنبالم بیای، چند قدم ! چند دقیقه! اما نیومدی، نه یه ساعت بعد و نه حتی دو ساعت و نیم .. اولین حرکت اتوبوس به سمت خونه ساعت 1:30 بود و تو فرصت داشتی یه سر پیش من بیای. اما.... خدا میدونه چرا و به چه دلیلی نیومدی ،باز هم چیزی نگفتم . با زبون تشنه و شکم گرسنه ! نه صبحانه ای نه نهاری! و با حال نه چندان مساعد به انتظار ساعت 1:30 نشستم. و وقتی ماشین حرکت کرد باورم نمیشد من تو شهر تو بوده باشم. لرز کرده بودم . با چند تا مسکن به خواب عمیقی رفتم و دوساعتی خوابیدم . نفهمیدم چطوری خوابم برد. اما حدود 4:30 بود که بیدار شدم، نه گرسنگی، نه درد ، نه دلشوره ، نه ... تلخی و دلخوری...انگاری حافظه ام پاک شده بود. احساس خوبی داشتم، انگار که از یه امتحان سخت راحت شده باشم و از سر جلسه دارم میام بیرون.. گوشی رو روشن کردم....اما تو جواب نمیدادی... مامان و مینا نگران شده بودن اما جای نگرانی نبود. من خونه بودم دیگه. اون روز 20 فروردین تا شب تولدم ساعت 00:26 دقیقه ی بامداد هیچ جوابی به تماسها و پیام ها ی من ندادی و شب تولدم فقط یه تبریک...
 
  • از اول هفته تدارک جشن بود. جشن فارغ التحصیلی و تولد با هم. پنج شنبه 27 فروردین ، یه روز بعد از تولدم تا مهمونای راه دورم بتونن بیان. آخه مینا هم قرار بود بیاد. ندا و خاله گفتن نمیتونن بیان. مهمونها به 60 رسید. کارتها هم آماده بودن. و یه کلاه فارغ التحصیلی که اونم خودم درست کردم. عکس اونم میذارم تا ببینین چه  هنرمندیم! تا روز تولد مونده بود فقط عصرونه!
 
  • روز جشنم بود؛ میز عصرونه ، سبد میوه ، کیک ، و پیراشکی گوشتها آماده بودن. خمیر پیراشکی ها رو خودم صبح زود ساعت 6 درست کرده بودم. حدود ساعت 3 جنازه ام به حموم منتقل شد! آخه نهار نخورده بودم و خیلی خسته هم بودم و در تکاپو بودم! با اینکه تعداد دعوت شده ها حدود 60 نفر بود امانزدیک به نصف مدعوین نیومدن! تا نیمه های مجلس بلوز دامن مشکیمو پوشیدم و بعد هم کت و شلوار طوسی راه راهمو که برای جشن سفارش داده بودم پوشیدم. کلاهم رو سرم کردم و 27 تا شمع رو با آرزوی خوشبختی و 27 سالگی پر بار فوت کردم. تا ساعت 8:30 مجلس طول کشید و کم کم همه رفتن . جز خاله و دختر خاله. اما من دیگه واقعا جنازه بودم!!! این هم از عکس کیکم...:
 
  • از دستاوردهای جشنم یه ساعت خوشگل مارک سوییس کراون از طرف خواهر برادرهام و پول از طرف مامی و بابا! و یه همدم ملوس و البته یه سری جهیزیه!!! این همه ظرف؟! آخه کی گفته ظرف میارن واسه کسی که فارغ التحصیل شده یا جشن تولدشه؟!؟! و اما از همدمم بگم! یه خرس ملوس که دختر عموم راضی بهم هدیه داده. اسمشو گذاشتم مموش! به عنوان عضو جدید خانواده همه پذیرفتنش! اتفاقا مهدی و فرشته کوچولو هم خیلی دوسش دارن. بهشون میگه داهی!!! عکسشو دیدین که؟! کلاه فارغ التحصیلی مامانیش رو سرش کرده!!!
 
  • یه تغییر مهم تو رفتار و افکارم:
من خودم رو همون طور که هستم دوست دارم و تایید میکنم.
من فرمانروای مطلق افکار خودم هستم.
تا وقتی قشنگ ترین روسری هست چرا روسری های دیگه؟؟!
من بهترینم و لایق بهترینها.
تا چند وقت دیگه که بابا کادومو که قولشو داده بهم میده!
Sony Vaio NS 110 E/S .
مرسی فرشته کوچولو!
 
  • یه نکته: بخشیدن اونقدرها هم سخت نیست!
  • یه نکته ی دیگه: این تغییرات مهم پشت همه ی این اتفاقا بوده که شاید فقط خودم قادر به مقایسه و دیدنش باشم!!!!
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مریم |

22 فروردین 1388:

امروز رفتم مقوا و کاغذ گرفتم تا کارت دعوتم رو خودم درست کنم. هنوز تصمیم نگرفتم روش چی بنویسم. اما یه نمونه ازش رو برای یادگاری همینجا میچسبونم! امروز به ستاره اس ام اس دادم. آخه دلم خیلی براش تنگ بود . خداییش ارزش دوستیمون انقدر بود که الان بخاطرش رو غرورم پا بذارم. امروزم جوابم رو ندادی، نه تو کلوب، نه تلفنت رو ، نه اس ام اسم رو..

امروز بابا به مینا گفته بود تو نمیخواد بیای. اما من درستش کردم. به بابا گفتم مگه میشه مینا نیاد؟؟

امشب بابا ذوق مرگم کرد! تو خیابون که هندوانه دیدم تو مغازه ها ، دست مردم، دلم غنج رفت...واییی!!!! با خودم گفتم یه هندونه چقدره؟! چرا بابا نمیخره؟! اما با حالش این بود که بابا امشب با هندونه اومد خونه!دلم میخواست از ذوق بمیرم! من قدر محبتت رو میدونم بابایی! میخوام امشب سه چهار تا کارت رو درست کنم، دیره باید زود تر به مهمونا برسونم!

اتاق خودم. ساعت یک بامداد.

پی نوشت: تا 4 بیدار موندم و 16 تا کارت درست کردم! البته با پاکتهاشون! 

 

خوشگله نه؟!؟!

23 فروردین 1388:

امروز با راضی رفتیم کارتهای کوچه ی خودمون رو دادم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر بد که با راضی جون بقیه کارتها رو هم درست کردیم. کلا 51 کارت شد . فکر کنم به همه برسه. امروز استقلال با فولاد مساوی کرد، ذوب آهن هم از برق برد . برق سقوط کرد، ذوب صدرنشین شد، با یه امتیاز بیشتر از استقلال، دو تا بازی دیگه مونده. نمیدونم این استقلال چرا با ما این طوری میکنه . پارسال ، سالهای قبل ... کی میخواد این کابوس تموم بشه؟؟؟!

 

24 فروردین 1388:

الان دو ساعت از روز 25 فروردین گذشته و من هنوز بیدارم و میخوام خاطره ی روزی که گذشت رو بنویسم تا یادم بمونه که خدا چقدر دوسم داشته و داره..

حدود ساعت 11:30 24 فروردین بود که با راضیه رفتیم که کارتهای باقی مونده رو بدیم و خریدهامون رو بکنیم . بخاطر همین طبق قرار قبلی رفتیم مغازه ی بابا که ماشین رو بگیریم و به کارامون برسیم. رفتیم کارتها رو دادیم و اومدیم پیش بابا، خرید کرد، بعد هم من و راضی رفتیم قصابی که مسیرش تقریبا دور بود. هون جا هم موقع پارک کردن یه آقایی اذیتمون کرد و کیپ کرد بهمون. به هر حال بخیر گذشت و گوشت رو خریدیم. بعد هم رفتیم کیک رو سفارش دادیم ، بعد گفتم یه سر برگریدم چهار راه هم خرید کنیم هم من از عابر بانک پول بردارم تا کارت شارژ بخرم. رفتیم کارامونو کردیم. از دو روز قبل یه ریز بارون میومدم. مجبور بودم شیشه رو بکشم پایین تا آینه رو با دستم تمیز کنم، شیشه ی عقب هم بخار زده بود، اما من نگه نداشتم تا پاکش کنم.خیلی خیابون شلوغ بود. کیپ تا کیپ ماشین بود،سر چهار راه موقع دور زدن زدم به پشت یه پرایدیه. اما شانس آوردم خیلی آروم بود و گیر نداد. بعد هم کارمون تموم بود دیگه داشتیم بر میگشتیم نزدیک پل گذاشتم دنده سه، اما کاملا فراموش کردم نزدیک پل دنده معکوس بگیرم ، گفتم رد میشه دیگه، اما هنوز ماشین صاف نشده بود که دیدیم سه تا دختر دارن رد میشن و اصلا این طرف رو نگاه نمیکنن ، تصور باطلم این بود که الان دیگه برمیگردن و می بینن و میکشن عقب . نمیدونم چرا ترمز نکردم . سرعت ماشین هم زیاد بود . تو یه لحظه اتفاق افتاد، دختر جلوتره خورد به ماشین(من زدم بهش) پرت شد رو کاپوت و محکم خورد زمین . اگه یه لحظه ترمز رو دیرتر میگرفتم با ماشین از روش رد شده بودم . سریع نگه داشتم و رفتم طرف دختره بلندش کردم ، پرسیدم کجات درد میکنه؟ پات چطوره؟ سرت چی؟ حالت خوبه؟؟چادرشو از زمین بلند کردم و سرش کردم. دو تا از دوستاش هم ایستاده بودن. به زور دست دور کمرش انداختم و سوار ماشنش کردم. اون دو تا دوستش هم سوار شدن. در رو بستم و راضی که بهت زده بود و از جاش تکون نخورده بود. تا حرکت کنم طول کشید ، آخه دختره میترسید . میخواستم مطمئن شم حالش خوبه . گفتم ببرمت بیمارستان؟ گفت حالم خوبه خانوم. نترسین ، نگران نباشین. ما خودمون میریم. ترسیده بود من ببرمشون! تا سر پل تاکسی ها صف ایستاده بودن. غلغله بود خیابون. همه هم ایستاده بودن ببینن چی شده و چی میشه.. خلاصه حرکت کردم. همون موقع هم یه پاترول پلیس رد شد. گفتم میرین مدرسه؟ برسونمتون؟ گفت نه میرفتیم خونه. یکی از روستاهای دور و اطراف بود که من نمیشناختمش ، اما گویا دور بود. اما گفت میرسونمتون. گفتن دوره. نمیخواد، ایستگاهش همینجاست. پیادمون کنین خودمون میریم. جلو مسجد جامع نگه داشتم. گفتم تو رو خدا حالتون خوبه؟چیزیتون نشده؟ دختره گفت یه کم سرم فقط درد میکنه . چیزی نیست. دوستش گفت : توروخدا فقط دیگه تند نرین. دستشو گرفتم و فشار دادم. تشکر کردم. خیلی آرامش اونها بهم کمک کرد. همون موقع هم یه ماشین پاترول پلیس دیگه هم رد شد. خلاصه برگشتیم خونه ، ناراحتیم تابلو بود و راضی رفت خونه شون . من هم یه کم گذشت طاقت نیاوردم واسه مامان تعریف کردم. قرار شد چیزی به بابا نگیم. راضی زودی اومد پیشم. بابا هنوز نیومده بود. یه خورده حرف زدیم از این ور اونور . یه کم آروم شدم. ساعت 3 بود بابا هنوز نیومده بود . بارون هم تند تر شده بود . زنگ زدم به بابا که کجایی؟ که گفت داره میاد. گوشی رو که گذاشتم به ذهنم اومد که بابا که الان ماشین نداره میاد سوار تاکسی بشه بهش میگن. رفتم پایین در رو واسه بابا باز کنم. آخه آیفن خراب بود.

 تو راه گفت چه خبرا؟! چه کارا کردین؟ سوال هاش بودار بود. گفتم هیچی کارامون رو کردیم. گفت چیزی نشد؟؟؟!! اتفاقی نیافتاد؟ فهمیدم یه خبریه! اومدم تو اتاق به راضی گفتم . بابا اومد تو اتاق کنار بخاری ایستاد و گفت من و ماشینم تو این شهر گاو پیشونی سفیدیم! همین نشستم تو ماشین راننده گفت فلانی پس ماشینت چی شد؟ گفتم دست دخترمه! مگه قرار بود چیزیش بشه؟ بعد هم یارو واسه بابا تعریف کرد!

خلاصه بابا با نهایت خونسردی حرف زد و من هم ماجرا رو تعریف کردم. اولش خیلی ترسیدم ، اما دیدم بابا منطقی حرف میزنه و حالش خوبه.

به اولین کسی که اس ام اس دادم و گفتم تو بودی. اما اصلا محلم نذاشتی! نگران نشدی. هیچی نپرسیدی. نمیدونم چه فکری تو سرته. چه تصمیمی داری... 

 

خلاصه میدونم که خدا چقدر دوسم داشته که امروز بدون اینکه اتفاق بدی بیفته گذشت. بدتر از این هم میتونست باشه. صد بار بدتر. اما خدا دلش نخواست آبروم بیشتر از این بره. نخواست جشنم کوفتم بشه. تولدم زهرم بشه. خدایا نمیدونم چطوری شکرت رو بجه بیارم. صدقه دادم . اما دلم قربونی میخواد. نه! یه تشکر بزرگ از خدا . هدیه تولدم بود...! خدای مهربون! شکرررت!!!!!!! دوستت دارم خدا جونم! دوست دارم...

2:17 a.m.    25 فروردین 1388

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مریم |