

من خودم رو همون طور که هستم دوست دارم و تایید میکنم.من فرمانروای مطلق افکار خودم هستم.تا وقتی قشنگ ترین روسری هست چرا روسری های دیگه؟؟!من بهترینم و لایق بهترینها.تا چند وقت دیگه که بابا کادومو که قولشو داده بهم میده!Sony Vaio NS 110 E/S .مرسی فرشته کوچولو!
22 فروردین 1388:
امروز رفتم مقوا و کاغذ گرفتم تا کارت دعوتم رو خودم درست کنم. هنوز تصمیم نگرفتم روش چی بنویسم. اما یه نمونه ازش رو برای یادگاری همینجا میچسبونم! امروز به ستاره اس ام اس دادم. آخه دلم خیلی براش تنگ بود
. خداییش ارزش دوستیمون انقدر بود که الان بخاطرش رو غرورم پا بذارم. امروزم جوابم رو ندادی، نه تو کلوب، نه تلفنت رو ، نه اس ام اسم رو..
امروز بابا به مینا گفته بود تو نمیخواد بیای. اما من درستش کردم. به بابا گفتم مگه میشه مینا نیاد؟؟
امشب بابا ذوق مرگم کرد! تو خیابون که هندوانه دیدم تو مغازه ها ، دست مردم، دلم غنج رفت...واییی!!!!
با خودم گفتم یه هندونه چقدره؟! چرا بابا نمیخره؟!
اما با حالش این بود که بابا امشب با هندونه اومد خونه!دلم میخواست از ذوق بمیرم! من قدر محبتت رو میدونم بابایی! میخوام امشب سه چهار تا کارت رو درست کنم، دیره باید زود تر به مهمونا برسونم!
اتاق خودم. ساعت یک بامداد.
پی نوشت: تا 4 بیدار موندم و 16 تا کارت درست کردم! البته با پاکتهاشون!
![]()
خوشگله نه؟!؟!
23 فروردین 1388:
امروز با راضی رفتیم کارتهای کوچه ی خودمون رو دادم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر بد که با راضی جون بقیه کارتها رو هم درست کردیم. کلا 51 کارت شد . فکر کنم به همه برسه. امروز استقلال با فولاد مساوی کرد، ذوب آهن هم از برق برد . برق سقوط کرد، ذوب صدرنشین شد، با یه امتیاز بیشتر از استقلال
، دو تا بازی دیگه مونده. نمیدونم این استقلال چرا با ما این طوری میکنه . پارسال ، سالهای قبل ... کی میخواد این کابوس تموم بشه؟؟؟!
24 فروردین 1388:
الان دو ساعت از روز 25 فروردین گذشته و من هنوز بیدارم و میخوام خاطره ی روزی که گذشت رو بنویسم تا یادم بمونه که خدا چقدر دوسم داشته و داره..
حدود ساعت 11:30 24 فروردین بود که با راضیه رفتیم که کارتهای باقی مونده رو بدیم و خریدهامون رو بکنیم . بخاطر همین طبق قرار قبلی رفتیم مغازه ی بابا که ماشین رو بگیریم و به کارامون برسیم. رفتیم کارتها رو دادیم و اومدیم پیش بابا، خرید کرد، بعد هم من و راضی رفتیم قصابی که مسیرش تقریبا دور بود. هون جا هم موقع پارک کردن یه آقایی اذیتمون کرد و کیپ کرد بهمون
. به هر حال بخیر گذشت و گوشت رو خریدیم. بعد هم رفتیم کیک رو سفارش دادیم ، بعد گفتم یه سر برگریدم چهار راه هم خرید کنیم هم من از عابر بانک پول بردارم تا کارت شارژ بخرم. رفتیم کارامونو کردیم. از دو روز قبل یه ریز بارون میومدم. مجبور بودم شیشه رو بکشم پایین تا آینه رو با دستم تمیز کنم
، شیشه ی عقب هم بخار زده بود، اما من نگه نداشتم تا پاکش کنم
.خیلی خیابون شلوغ بود. کیپ تا کیپ ماشین بود،سر چهار راه موقع دور زدن زدم به پشت یه پرایدیه
. اما شانس آوردم خیلی آروم بود و گیر نداد. بعد هم کارمون تموم بود دیگه داشتیم بر میگشتیم نزدیک پل گذاشتم دنده سه، اما کاملا فراموش کردم نزدیک پل دنده معکوس بگیرم
، گفتم رد میشه دیگه، اما هنوز ماشین صاف نشده بود که دیدیم سه تا دختر دارن رد میشن و اصلا این طرف رو نگاه نمیکنن
، تصور باطلم این بود که الان دیگه برمیگردن و می بینن و میکشن عقب . نمیدونم چرا ترمز نکردم . سرعت ماشین هم زیاد بود . تو یه لحظه اتفاق افتاد، دختر جلوتره خورد به ماشین(من زدم بهش
) پرت شد رو کاپوت و محکم خورد زمین
. اگه یه لحظه ترمز رو دیرتر میگرفتم با ماشین از روش رد شده بودم
. سریع نگه داشتم و رفتم طرف دختره بلندش کردم ، پرسیدم کجات درد میکنه؟ پات چطوره؟ سرت چی؟ حالت خوبه
؟؟چادرشو از زمین بلند کردم و سرش کردم. دو تا از دوستاش هم ایستاده بودن. به زور دست دور کمرش انداختم و سوار ماشنش کردم. اون دو تا دوستش هم سوار شدن. در رو بستم و راضی که بهت زده بود و از جاش تکون نخورده بود. تا حرکت کنم طول کشید ، آخه دختره میترسید . میخواستم مطمئن شم حالش خوبه . گفتم ببرمت بیمارستان
؟ گفت حالم خوبه خانوم. نترسین ، نگران نباشین. ما خودمون میریم. ترسیده بود من ببرمشون!
تا سر پل تاکسی ها صف ایستاده بودن. غلغله بود خیابون. همه هم ایستاده بودن ببینن چی شده و چی میشه
.. خلاصه حرکت کردم. همون موقع هم یه پاترول پلیس رد شد
. گفتم میرین مدرسه؟ برسونمتون؟ گفت نه میرفتیم خونه. یکی از روستاهای دور و اطراف بود که من نمیشناختمش ، اما گویا دور بود. اما گفت میرسونمتون. گفتن دوره. نمیخواد، ایستگاهش همینجاست. پیادمون کنین خودمون میریم. جلو مسجد جامع نگه داشتم. گفتم تو رو خدا حالتون خوبه؟چیزیتون نشده
؟ دختره گفت یه کم سرم فقط درد میکنه . چیزی نیست. دوستش گفت : توروخدا فقط دیگه تند نرین
. دستشو گرفتم و فشار دادم. تشکر کردم. خیلی آرامش اونها بهم کمک کرد. همون موقع هم یه ماشین پاترول پلیس دیگه هم رد شد
. خلاصه برگشتیم خونه ، ناراحتیم تابلو بود و راضی رفت خونه شون . من هم یه کم گذشت طاقت نیاوردم واسه مامان تعریف کردم
. قرار شد چیزی به بابا نگیم. راضی زودی اومد پیشم. بابا هنوز نیومده بود. یه خورده حرف زدیم از این ور اونور . یه کم آروم شدم. ساعت 3 بود بابا هنوز نیومده بود
. بارون هم تند تر شده بود . زنگ زدم به بابا که کجایی؟ که گفت داره میاد. گوشی رو که گذاشتم به ذهنم اومد که بابا که الان ماشین نداره میاد سوار تاکسی بشه بهش میگن. رفتم پایین در رو واسه بابا باز کنم. آخه آیفن خراب بود.
تو راه گفت چه خبرا؟! چه کارا کردین؟ سوال هاش بودار بود
. گفتم هیچی کارامون رو کردیم. گفت چیزی نشد؟؟؟!! اتفاقی نیافتاد؟ فهمیدم یه خبریه
! اومدم تو اتاق به راضی گفتم . بابا اومد تو اتاق کنار بخاری ایستاد و گفت من و ماشینم تو این شهر گاو پیشونی سفیدیم! همین نشستم تو ماشین راننده گفت فلانی پس ماشینت چی شد؟ گفتم دست دخترمه! مگه قرار بود چیزیش بشه؟ بعد هم یارو واسه بابا تعریف کرد!
خلاصه بابا با نهایت خونسردی حرف زد و من هم ماجرا رو تعریف کردم. اولش خیلی ترسیدم ، اما دیدم بابا منطقی حرف میزنه و حالش خوبه.
به اولین کسی که اس ام اس دادم و گفتم تو بودی. اما اصلا محلم نذاشتی! نگران نشدی. هیچی نپرسیدی. نمیدونم چه فکری تو سرته. چه تصمیمی داری...
![]()
خلاصه میدونم که خدا چقدر دوسم داشته که امروز بدون اینکه اتفاق بدی بیفته گذشت
. بدتر از این هم میتونست باشه. صد بار بدتر. اما خدا دلش نخواست آبروم بیشتر از این بره. نخواست جشنم کوفتم بشه. تولدم زهرم بشه
. خدایا نمیدونم چطوری شکرت رو بجه بیارم. صدقه دادم . اما دلم قربونی میخواد. نه! یه تشکر بزرگ از خدا
. هدیه تولدم بود...! خدای مهربون! شکرررت!!!!!!! دوستت دارم خدا جونم! دوست دارم...
2:17 a.m. 25 فروردین 1388