تبليغاتX
شب تنهایی

امروز دلم گرفت، چرا باید تاوان چیزی رو كسی پس بده كه بی گناهه؟ من چه حقی رو از كسی گرفتم؟ چه زندگی ای رو نابود كردم؟ به چه زندگی ای چشم داشتم؟

من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان كش روزش همه تاریك...

دلم از حرفات گرفت...

مرده شور كه ضامن بهشت و جهنم نیست....


كاش این همه تنها نبودم. كاش این همه حقم خورده نمیشد. كاش كسی بود كه حرفامو میفهمید و من مجبور نمیشدم كه دست به دامن كسی شم كه متهم بشم.

دنیا چقدر زشت شده. نه! زشت كه نه! بی اصافیه. اما مال من هم نیست. اتفاقا دنیا خیلی قشنگ شده. بهار.... همین زیبایی و زرق و برق، همین شادی و گل و شكوفه( كه من سهمی ازش ندارم) آزارم میده .

دست من كوتاه و خرما بر نخیل .....


دارم فكر میكنم . یك ساعت ، دو ساعت ، هنوز دارم فكر میكنم . گلوم خشك میشه . وحشت سراپامو میگیره . نا امیدی فلجم میكنه . با تو چه كنم؟

وای به روزی كه بگندد نمك....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط مریم |