تبليغاتX
شب تنهایی

   برای تو مینویسم.

   برای تو که تنهایی هایم را سامان میدهی.

    برای تو که هر گاه که می آیم دست رد به سینه ام نخواهی زد...

    برای تو مینویسم....

    برای تویی که تنها همدمم بودی ، تنها گوش شنوایی که برای شنیدن دردهایم هیچگاه خسته نبود....

    هیچگاه...

    همیشه....

    آیا میشنوی؟ صدای خسته قلبم را که در انتظار سلامی گرم تالاپ تالاپ میکند؟

    آیا میبینی که با وجود همه ی دوستان دور و برم تنهایم؟

    آیا این صدای زنگی که در گوشم میرود که کرم کند میشنوی؟

    آآی که این ناقوس بیش از پیش مرا به این مسابقه ی از پیش باخته دعوت میکند میشنوی؟

    من که ناشنیده اش میگیرم.... مدتهاست...خسته ام...

   خسته از فرار ... خسته از دویدن و نرسیدن. خسته از رسیدن و نیافتن....

   مرا با خود ببر....

   مرا با خود از این دنیای وانفسا ببر که من دیگر تاب دیدن این همه بی رحمی را ندارم. دیگر دیدن این همه نامردی در حد توان من نیست....

   چرا نادیده ام می انگاری؟ در حالی که من پر از توام؟

   چرا ناشنیده ام می انگاری ، با اینکه طنین آوازم گوش دنیا را کر کرده؟

    آیا نمیخواهی حقیقت را بپذیری؟ من حقیقت توام! مرا ببین. صدایم را بشنو.....!

   تو در من است که معنا میشوی همانطور که من در تو...چرا انکار میکنی؟؟؟؟؟!

   به سویم بیا و همه ی قانون های نوشته را خط بزن و قانون نانوشته ی محکم عشق را معنا کن...

 

   این است حقیقت؛ این است......

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مریم |