تبليغاتX
شب تنهایی

 سلام

می بینی تو رو خدا؟! عوض اینکه بشینم تو این فرصت کم که دارم از بار سنگین این همه درس کم کنم و یه کم درس بخونم، نشستم دارم دو دو تا چهار تا می کنم و به این فکر می کنم که برای تولدم آپ کنم یا نه؟! نمی دونم والا، دلم که خیلی می خواد، اما بلد نیستم که باید قبلش اینکارو بکنم یا بعدش!! نمی خوام به بعضیا یادآوری بشه، اما خوب خیلی از دوستام که تاریخ تولدم رو نمی دونن..

دیروز پریروزها بود که داشتیم با ستاره حرف میزدیم و اینکه اون می گفت حس میکنه که داره پیر میشه!!! ( البته حرفهامون خیلی جدی بود..) منم گفتم این حس رو پارسال داشتم ، از یک ماه قبل از تولدم و بعدش این احساس هی شدید تر شد تا روز تولدم که دیگه داشتم افسرده میشدم.. خیلی حس بدی بود..حس اینکه هر قدم به پیری نزدیک ترم و هیچی از زندگیم نفهمیدم، اینکه چقدر با دور و بریهام فاصله ام هی بیشتر میشه.. اما امسال اصلا این حس رو نداشتم، حداقل تا حالا که نداشتم ، دلیلش هم اینه که تو نا خودآگاهم پذیرفتم که دیگه هر چی می خواست بشه شده، دیگه از اون مرز و بحران گذشتم..آب که از سر گذرد. چه یک وجب ، چه صد وجب...!

 

محسن دیشب تولدم رو تبریک گفت( سه روز زودتر!) گفت می خوام غافلگیرت کنم!!بچه ی خوش خیال!! آخه می گفت از مامان شنیده که دوستام می خوان برام تولد بگیرن!! و حسرت می خورد که چه دوستای خوبی داری! هر چی گفتم از این خبرا نیست باورش مشد!!البته دوستای خوبی دارمااا ؛ ولی از این خبرا نیست!!

 

الهی خواهرش براش بمیره، اونم بدتر از من خیلی تنهاست؛ گاهی به سرم میزنه خودم براش یه دوست دختر جور کنم که بشناسمش!!!خوبه که حداقل خودش رو با کار و درس سرگرم می کنه...

 

امسال می خوام تو اتاق جشن تولدم رو بگیرم( البته با چند روز تاخیر تو آخر هفته که مینا و ندا هم بتونن بیان)قراره اونام بیان اصفهان. پارسال هم مینا برا تولدم اومده بود پیشم. اما این اولین باره که جشن خصوصی نمی گیرم. می خوام سال آخری که با دوستام هستم دور هم باشیم و حالشو ببریم. مریم( هم اتاقیم) هم همین کارو می خواست بکنه، اما چون روز تولدش خونشون بود ، قرار شد با هم جشن بگیریم. مهمون ها مون تقریبا مشترکن. المیرا و بهاره و ندا و مینا و ستاره و هانیه + سه تا از هم کلاسی های مریم. مژگان هم که گفت نمی تونه بیاد..

میدونم که خیلی خوش می گذره.. تازه جمعه هم از صبح می خوام با ندا و مینا بریم بگردیم. آخه ندا اولین باره که میاد اصفهان، می خوام تا جایی که بتونم جاهای دیدنی رو نشونش بدم؛ گور بابای امتحان های میان ترم!! آخه 3 و 4 اردیبهشت دو تا امتحان خفن دارم، به معنای واقعی... حالا ترجمه و نقد وشعر بماند!!

این ترم آخری حسابی حال مارو گرفتن با 20 واحد تخصصی . ای......!

 

با حسابی که کردم فقط امروز (جمعه 23.1.87) وقت دارم که خودمو برای این دو تا ادبیات( قرن بیست و سیاه) آماده کنم. اونوقت نشستم دارم می نویسم و خیال پردازی می کنم!! تازه دارم وسوسه میشم که بیام کافی نت  و آماده اش کنم برای وبلاگ!! که البته دیگه کار از کار گذشته.. چون اومدم کافی نت...

البته به دلیل اینکه مثل دیوونه های روانی نشسته بودم و اصلا به کتاب نگاه نمی کردم و فقط و فقط فکر می کردم... حد اقل این طوری یه کار مفید!! کردم..

 

راستی روز ملی فلج اطفال روزی بود که چشامو به دنیا باز کردم...26 فروردین...

 

دوسش دارم. تاریخ خوشگلیه. روزی که یه زوج جوون از دیدن اولین ثمره ی زندگیشون ذوق کرده بودن. یه دختر مو فرفری تپل مپل!! که هیچ شباهتی با حالاش نداشته!!!!البته ممکن بود بمیره؛ آخه مرد خونه جبهه بود و اجازه ی عمل نمی دادن .باید اون می بود.. تا اینکه خاله ی آینده به داد مادر و بچه رسید و هر دوشون رو از مردن نجات داد و تعهد رو امضا کرد...

 

 

 

میخوام این بار یه شعر از ویکتور هوگو از مجموعه ی نغمات سپیده دم بنویسم که با حال الانم هم خونی داره...

 

بیچاره گل به پروانه ی آسمانی می گفت:

ـ مگریز! بنگر که سر نوشت ما را به هم شباهتی نیست. من می مانم و تو میروی...

با این همه یکدیگر را دوست میداریم و فارغ از آدمیان و دور از ایشان به سر میبریم.

با هم شباهت بسیار داریم و ما هر دو را گل نام کرده اند !!

اما افسوس ! که نسیم تو را به همراه خود میبرد و من پایبند زمینم.

سرنوشت غم انگیزیست!

دلم می خواست پرواز تو را با دم عط آگین خود در آسمان ها معطر سازم !

اما نه، تو بسیار دور می روی و به آغوش گلهای بیشماری می گریزی. و من تنها میمانم تا بر سایه ی خویشتن ، که گردم میگردد ، بنگرم.

تو می گریزی و باز میایی، آنگاه دوباره میپری تا در آسمان های تازه خود نمایی کنی ، و بدین سبب هر روز سپیده دمان مرا گریان میبینی.

اوه! ای سلطان عشق ، برای اینکه روزهای مهر ما با وفاداری هم آغوش باشد، یا مثل من در خاک ریشه کن ، و یا مثل خود مرا هم بال و پری ده.

 

سپتامبر ۱۸۳۴. 

 

 

تا دوباره...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مریم |

امروز صبح رسید م اصفهان. خیلی خسته ام. از دانشگاه اصفهان حالم به هم می خوره. از ساعت 6 که رسیدم. گفتم هم نمازمو می خونم . هم استراحت می کنم. بعد هم میرم سر کلاس. اما رسیدم جلو در خوابگاه و دیدم که درش قفله. تو این هوای سرد ، در حالی که ساعت 8 هم کلاس  داشتم ، نزدیک دو ساعت معطل شدم؛ نماز صبحم که قضا شد..گردن مسئولای " دانشگاه اصفهان"..تازه این اولش بود..وقتی رفتم اتاق و رفتم دست و رومو بشورم دیدم آب قطعه. هم دستشویی هم آشپز خونه..نه صبحانه نه...با این بی حالی و گشنگی بی خیال کلاس شدم. گفتم میگیرم می خوابم که خستگیم در بره.. تازه خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد..چند بار دیگه هم خوابیدم و بیدار شدم. تا این آخری. حدود ساعت 11:40بود که از کوبیده شدن در به هم بیدار شدم. آخه موقع خواب در اتاقو قفل می کنم. مسئول "محترم" شیفت خوابگاه بود. فرمودن وسایلتون رو جمع کنید تا تو "خوابگاه فهمیده" اسکان بدیمتون. حالا من باید چی می گفتم به اینا؟! خسته، خوابالو، گشنه، درمونده. آخه این مهمانسرای دانشگاه" خوابگاه فهمیده" پذیرای هر کسیه. من برای شب باید پتو و ملحفه و متکا و کتاب و چه و چه بر میداشتم. تازه شوفاژا خاموش بود و هوای اتاقها هم خیلی سرد...

خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکردم. تازه کلاسم خواب موندم و نرفتم..

دیگه ساعت 12:30 اومدم که برم فهمیده. از اون جایی که سگ تو دانشگاه و خوابگاه پر نمی زد ، من با روسری اومدم بیرون و مقنعه ام که چروک و غیر قابل استفاده بود بر نداشتم..

 

خوابگاه فهمیده هم خالی از سکنه بود و من تنها ساکنش بودم. تختو مرتب کردم و وسایلمو در آوردم . و رفتم تو تخت و خوابم برد. تا حدود ساعت 4:30 خواب بودم. بعد هم پا شدم که نماز بخونم و برم یه چیزی بخورم.

با بی حالی تمام، در حالی که داشتم از حال می رفتم حاضر شدم و رفتم که برم اتاق خودم و پالتومو بر دارم و برم بیرون.. هوا خیلی سرد بود. اما همین که رسیدم جلوی نگهبانی، 5 نفر علاف که مونده بودن به من" همین یه نفر" گیر بدن و پاچه بگیرن ، گفتن که نمی تونم با روسری از خوابگاه خارج شم. حالا من نه چادر مشکیمو آورده بودم ، نه مقنعه، خواستم برم شهدا، گفتن که درش قفله و باز نمیشه تا معلوم نیست کی- شاید فردا عصر...

گفتم گشنمه.  یعنی چی؟! مگه روسریم چشه؟! اصلا مگه تو خوابگاه چند نفرن و اصلا مگه کسی اومده که این قوانین مسخرتون رو اجراو تحمیل می کنین؟! قوانینی که منحصر به دانشگاه خراب شده ی اصفهان میشه و لا غیر. اصلا خوابگاه چه دخلی به دانشگاه داره؟! یعنی چی روسری نه؟! مگه نمی شه مقنعه سر کرد و از صد تا روسری به سر هم بی حجاب تر بود؟!

دیگه اشکم در اومد. نمی فهمیدن که از  گشنگی داشتم از حال می رفتم.. رفتم تواتاق تا اشکمو نبینن...

اومدم پایین . پرسیدم کسی از مسئولای " محترم" مقنعه ی اضافی ندارن.. یکی لطف کرد و دلش برای چشای قرمزم سوخت ، یه مقنعه ی چروک و اتو داد بهم.

من هم تا میتونستم آرایشم رو بیشتر کردم تا چشاشون در آد...

الان بعد از خوردن یه ساندویچ سوسیس بندری" تنها ساندویچ مورد علاقه ام" اومدم کافی نت نزدیک دروازه دولت . دلم از این میسوزه که امشب تو این خوابگاه به این بزرگی تنهام. فاصله ی اتاق تا سویس بهداشتی هم زیاده و باید از این کریدورهای باریک و نا آشنا رد شم...

مرده شوره .....

 

این هم شد اولین پست من تو سال 87. اصلا دلم نمی خواست این طوری بشه...

 

سال رو تو خونه تحویل کردیم. بابا 10 دقیقه دیر رسید و من از نبودنش اشک ریختم.اما تقریبا خوب شروع شد. مهم این بودکه باباخوش اخلاق بود و باید اینو جشن می گرفتم!!!!

شب دوم خاله ام اینا و دختر خاله ام و شوهرش از تهران اومدن. تو این چند روز خیلی خوش گذشت. همش گشت و گذار . جنگل و دریا و مهمونی و بگو و خنده! شبا تا 4-5 صبح بیداربودیم.

البته همش این نبود. یه نفر که ازم متنفر بود با شوهرش اومد خونمون عید دیدنی.  بیشتر از دو سال بود ندیده بودمش. اگر چه تابستون از راه دور یه دعوای اساسی داشتیم.. بابام هیچ وقت هوادار بچه هاش نبوده.. دلم  از بابا گرفته بود .

روز ششم بود یا پنجم که از یه اتفاق خیلی دلم شکست. آخه ...

بگذریم. اما من خودمو مقصر میدونستم . چون اصلا مقصر من بودم. نه کس دیگه. اما بابا خیلی بد جنس بود که ندونسته  داداشم رو متهم می کرد... الاهی بمیرم برا داداشم.

اون شب رفته بودیم جنگل و من تمام راه تو تاریکی و بعد هم تو تاریکی جنگل گریه می کردم و خودمو نفرین می کردم...

از مامانم واقعا شاکی بودم چون اون منو مجبور کرد.........؛ بعد هم که قضیه سفر مهدی مطرح شدو بابا بخاطر هیچی منو دعوا کرد . فقط به خاطر این جمله که وقتی بابا به مهدی گفت رشت جای مناسبی نیست و خیلی خطر ناکه از بابا پرسیدم مگه رشت چه جوریه بابایی که می گی بده؟! دوستام که اونجان که چنینی چیزی نمی گن... همین...برام خط و نشون کشید و... اون شب رفتم پشت بوم و به حال خودم...اون شب وقتی اون بالا بودم زمین لرزید. دو بار...

روز دهم رفتیم تهران.من و مامان و مینا و مهدی.. خوب بود. یه روز هم مژگان اومد خونه ی خالم دیدمش. یه روز رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذشت!!

13 به در هم رفتیم پارک لویزان.

....

 

این مطالب رو دیروز نوشتم و فقط یه لحظه سرمو بلند کردم و دیدم ساعت ۸:۳۰ شده و هوا کاملا تاریکه!!!خیلی ترسیدم،آخه آخرین زمان ورود به خوابگاه همین ساعته!!!!

نرسیدم مطلبو تموم و پست کنم.

امروز هم به هر طریقی بود بالاخره گذشت..

کلی خرید کردم و نذاشتم مثل دیشب بشه که هیچی برای خوردن نداشته باشم...هیچی!! حتی نون!! دیشب تا صبح خواب غذا رو می دیدم...!!!

 

اما عوضش جای همتو.ن خالی امروز بعد از اینکه دیدم وام این ترم رو به حسابم ریختن یه حال اساسی به خودم دادم. رفتم کباب کوبیده خوردم!!

الان هم اومدم زیر گذر خریدم رو بکنم تا شب از گشنگی تلف نشم. در ضمن لطف کردن در خوابگاه شهدا رو باز کردن..

کلی کار دارم. ترجمه، نقد... تازه باید اتاقمو هم مرتب کنم. فکر کنم امشبم تنهام...

 

به امید دیدار دوباره

 

راستی عید همتون هم مبارک باشه..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط مریم |

 

سلام دوستاي عزيزم.

 ساعتهاي آخر سال كهنه ست. تازه يه كوچولو فرصت كردم كه فارغ از كاراي خونه و دور از چشم مامان و بقيه كه ميگن" تو اين شلوغي و كار نشستي پاي كامپيوتر كه چي؟! چه كار مهمي داري كه مهمتر از ...." !!! بشینم پای کامپیوتر.

در هر حال الان كه نشستم اينجا بهتره كه از اطناب بگذرم و به اصل مطلب برسم.

امسال سال پر اتفاق و پر مشغله اي برام بود. اشتباهات زياد و البته تجربيات زياد . نمي دونم چقدر عبرت گرفتم ؛ اما اميدوارم ديگه برام تكرار نشن. دوستاي جديدي سر راهم اومدن. كه بر عكس اول سال كه با هم اتاقي هاي بد شروع شده بود، سال تحصيلي جديد برام اومد داشت. خوشحالم كه خدا هم دوستم داره. روزاي آخر يه دوست پيدا كردم كه ميتونست دوست خوبي برام بمونه ، اما خودش نخواست. اميدوارم چهارمين سال تحصيلم هم به خوبي و خوشي بگذره. تا حالاش كه خوب بوده. راستي، تو چند روز گذشته به مامان و داداشم گفتم كه يه داداش ديگه هم دارم كه خيلي دوسش دارم. مينا به مامانم گفت:" مامان اينو كي زاييدي خبر نداري ؟!" من هم گفتم اينترنت زاييده !!!!!اما خوبشو بهم داده ... چقدر اين روزا دلم هواي داداشيمو ميكنه...حيف كه قبولم نداره، و اين بدترين درد براي يه خواهره ... نمي دونم اينو درك مي كنين يا نه.. اما من اينو با تار و پودم حس ميكنم ...

يكي از دوستام اين روزا خيلي غصه مي خوره آخه دوستش بهش تهمت زده و به اين بهونه باش قهره. يه دوست ديگم هم با يه سهل انگاري به همين مشكل خورده. كاش آدما به اين زودي در مورد كسي قضاوت نمي كردن ...

مينا هم اومد.. ديگه بايد برم. فردا صبح زود بايد پا شم ، يه خروار كار قبل تحويل سال دارم... اعتقاد دارم نبايد كار نصفه رو بذارم براي سال جديد ..

اميدوارم سال جديد، سال موش ، سال خوبي براي همه ي عزيزا و دوستاي خوبم باشه. سالي پر بار كه همه ي تلاشاتون توش به بار بشينهو شما رو به همه ي آرزوهاي قشنگتون برسونه ...

سر سفره ي هفت سين، وقتي تيك تيك ساعت خبر از نزديك شدن قدمهاي بهار ميده، وقتي لاي قرآن رو باز كزدين و دارين چند كلمه مي خونين و به همه چيز و همه كس " و شايد عزيزترينها" فكر ميكنيد ؛ من رو هم فراموش نكنيد و يه كوچولو دعام كنيد ، كه "آدم" شم....

به اميد اون روز...

آمين !

 

تا سال جديد....

 

 

                                              

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مریم |