تبليغاتX
شب تنهایی

سلام همراهای همیشگیم..

دلم میخواد این بار بدون حرف زدن از روزای بدی که پشت سر گذاشتم فقط تو پست جدیدم اینو بذارم...

 

از سوخته شدن دلم تو این چند روزه هیچی نمی گم.. بزار تو دل خودم بمونه...

 

اما این چند خط که شاید بعضی از دوستای خوبم قبلا خونده باشنش ،

نمی دونم با اینکه این کلمه ها بیش از یک سال میشه که کنار هم گذاشته شدن ، اما انگار هر از چند گاهی حس لحظه ای من میشن.. گاهی حس میکنم مدام باهام همراهن.....

 

 

کاش شبها همه بارانی بود . .

زیر آسمون پر ستاره ،خونه ی پرستوها ؛گرم و تماشایی بود . .

کاشکی دلها همیشه ساده و بی ریا بودن . .

چشمای عاشق تو ؛روشن و پر جلا بودن . .

کاشکی می شد بری از اون دور دورا . .

غنچه ی ستاره ها رو بچینی . .

بیاری بزاریشون لای موهام . .

شب پر ستاره رو توش ببینی . .

کاشکی می شد تموم گلای سرخ . .

توی دست گل عشق تو بودن . .

برای قشنگترین هدیه ی تو . .

پیشکش قدم های من می شدن . .

دل من منتظر اومدنت . .

داره ساعتها رو یک یک میشمره . .

کاش میشد بیای و از یاد ببره . .

که چقدر دنیا براش کوچیک بوده . .

کاش میشد این انتظاره سر بیاد . .

دل کوچولوی من که آب و جارو کردمش . .

با صدای قدمهات؛از سر جاش . .

بپره بیرون و از جاش در بیاد . .

نمی دونم تو کجای قصه ای . .

کجای این قصه ی طول و دراز . .

اما من خوب می دونم یه روز میای . .

در جواب این همه نازو نیاز . .

هر کجای قصه ی من که باشی . .

حتی اون دور دورا که نمیشه دید . .

نمی تونی تا ابد قایم بشی . .

اسم اینو میشه گفتش که "امید" ..... .

 

....

 

پی نوشت :

هیچ تحولی در راه نیست. چون من "ن م ی خ و ا م"....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط مریم |

سلام دوستاي خوبم . مدت زيادي از دنياي نت خبر نداشتم. ممنون از دوستاي خوبم كه لطف كردن و خبر به روز شدنشونو بهم دادن ..

 

دلم براي همه تون تنگ شده بود. و اما اين مدت چه مي كردم.

اول از همه امتحان هام بود كه بد جوري كلافه ام كرده بود به خصوص كه نتونسته بودم براي فرجه ها يه سر برم خونه و انرژي بگيرم..خيلي كلافه وخسته بودم. دلم ميخواست امتحانا به جهنم مي رفتن . من هم آزاد از هر قيدي پر ميكشيدم خونه..هر بار با اشك و آه زنگ مي زدم خونه و كلي غصه مي خوردم تا جايي كه مامان اينا مي گفتن پا شو كاسه كوزه تو جمع كن و بي خيال درس شو و بيا خونه، ور دل خودمون بشين..!!!

كاش ميشد بي خيال شم..كاش ميشد آزاد بود.. هر چي بود به هر بلايي بود امتحانا هم تموم شد.. اما خداييش يكي از امتحانامو( روم به ديوار!! عمومي!!) با شانس پاس كردم. به گفته ي خواهرم كه اين درسو پاس كرده بود تمام فرجه رو علاف بودم تا فقط روز آخر بخونم...كه روز آخر هم گذشت و رسيد به شب..با تمام اميدم به شب كه بيدار بمونم.. از فصل آخر شروع كردم ( كه بعد فهميدم كمترين اهميتي نداشت!!!) و نيمي از فصل يكي مونده به آخر رو خونده بودم كه نفهميدم كي خوابم برد!!!آخه به دليل سرما يه پتو دور خودم پيچيده بودم..!تا ساعت 6:30 كه با وحشت از خواب پريدم...ديگه خودم قصد نداشتم خودمو خسته بكنم و الكي زور بزنم ...هم اتاقيم هم همين درس رو داشت..جالب اينجاست كه از چند روز پيش شروع به مطالعه ي اين درس كرده بود و بهم هشدار داده بود كه اين چه درس بد قلقيه...ساعت 8 امتحان داشتم..رفتم اما افسردگي اون روزم رو هيچوقت فراموش نمي كنم...اون روز نتونستم تقلب كنم..و دست از پا دراز تر برگشتم خوابگاه.. اما واقعا حال روبرو شدن با بچه هاي اتاق رو نداشتم..پام كه به خوابگاه رسيد رفتم كافي نت خوابگاه..گفتم اونجا يا با يكي دعوا مي كنم يا درد دل تا آروم شم.. خوشبختانه هيچ كس از آشنا ها نبود آخه ميترسيدم تو ناراحتي چيزي بگم كه كسي رو ناراحت كنه.. اما عوضش كساني بودن كه حال منو بگيرن..در نوع خودش تونست كمكم كنه..چون باعث شد اشكم در بياد و يه دل سير گريه كنم...كمي آرومم كرد..بعد از اون بود كه برگشتم اتاق .حدود ساعت 2. ديدم دوستم نهارمو گرفته ..با خودم لج كرده بودم. آخه تقصير خودم بود كه امتحان به اين راحتي رو نخونده رفته بودم سر جلسه..لعنت به من! اومدم يه قاشق غذا بخورم اما اين فقط باعث شد بغض تو گلوم بشكنه..نگاه هاي دلسوزانه ي هم اتاقيام آزارم ميداد...سرمو كردم زير پتو و تا جايي كه مي تونستم اشك ريختم.. خيلي نگران بودم..آخه دو تا امتحان ديگه مونده بود كه هنوز لاي كتابشونو باز نكرده بودم و يه تحقيق كه آخرين نفري بودم كه تازه ميخواستم شروع كنم...همه تحقيقاشونو تحويل داده بودن.. اون شب از ساعت 9 شروع كردم به كار تحقيقم.. اما هنوز درسم مونده بود..امتحانم رو خوندم و تحقيق رو گذاشتم براي بعدش...تنها چيزي كه بهم نيرو ميداد اين بود كه چند روز، فقط چند روز ديگه مونده كه اين امتحاناي لعنتي تموم بشه و من برم خونه..در حالي كه شنيده بودم گاز طرفاي ما قطعه ، اما من فقط يه چيز مي خواستم و برام مهم بود.. خونه...

ديگه هيچ چيز و هيچ كس ديگه اي آرومم نمي كرد..اينو قبلا هم امتحان كرده بودم..نمراتي كه گرفته بودم بهم دلگرمي ميداد كه ادامه بدم..

و امتحانا تموم شدن ...مزه ي گس بيكاري و آزادي داشت سرمستم ميكرد..نفهميدم وسايلم رو كي جمع كردم..هم اتاقيم ، كسي كه از اولين ترم ورودم به خوابگاه با هم تو يه اتاق افتاده بوديم..(اتفاق قشنگي بود كه يه دوست رو به من هديه كرد..يه دوست موندگار و وفادار..تو لحظه هاي سخت و روز هاي غربت )اين هم اتاقي داشت جمع  و جور مي كرد كه بره، اين بار براي هميشه..آخه فارغ التحصيل ميشد..7 ترمه.. حتي از بس كه ذوق خونه رفتن داشتم كمتر حس مي كردم كه اين آخرين لحظات با هم بودنمونه..

 

حتي همين حالا هم اين حس رو تو خودم نيافتم..شايد فكر ميكنم مثه همه ي بارهاي قبل وقتي برگردم اصفهان مي بينمش..چند روز بعد از من مياد ، مثه هميشه...

حس غريبي خواهد بود..

شب آخر موندنمون تو خوابگاه ،ستاره، دوست مهربونم اومد پيشمون..اگه اون نميومد نمي دونم اون شب چقدر برام غريب و نفس گير ميشد.. هرگز يادم نميره كه تو اين اصفهاني كه هيچ خيري ازش نديدم تنها دوستاي خوبي مثل ستاره و مژ گان و مريم و..بودن كه دلگرمم ميكردن . اون شب ستاره مثل ابر بهار گريه ميكرد...ديوونه!!! شب جالبي بود..فرداشم كه اگه ستاره نبود واقعا نه تنها به هيچ كاريم نميرسيدم بلكه همش غصه مي خوردم..واقعا دستشو بايد طلا بگيرم! البته يه چيز بگما !! مسلما من لياقت چنين دوستايي رو دارم كه خدا بهم داده..تازه خيلي بيشترش..چون خدا چند تا چندتا بهم داده!!! من هم دوست خوبيم براشون، مگه نه بچه ها؟!

 

بگذريم..از خونه بگم . جونم براتون بگه كه هر دفعه به يمن وردم به خونه يه ويندوز جديد نصب ميشه ، آخه همين كه ميام و فلشم رو به كامپيوتر وصل ميكنم يه اتفاقايي مي افته!!!!! به جون خودم اسكنش كرده بودم ، اما ويروسشو نشناخته بود!!!

 

الان هم از اونجايي كه من خيلي كامپيوتر سرم ميشه و احتياجي نيست صبر كنم تا ملت بيان برام رديفش كنن ، نمي تونم به نت وصل شم ، نمي دونم بايد چه غلطي اصولا بكنم.!!نمي دونم ايراد از مودمه يا چه چيز ديگه!!؟؟

خلاصه فعلا دستم تو پوست گردوه تا ببينم از كجا فرجي ميشه!!!

برا اينكه خونه حوصله ام سر نره يه كتاب رمان و يه نمايشنامه هست كه بخونم و يه چند تا فيلم هست كه ببينم. اما من وبگردي رو ترجيح ميدم!!!البته اگه همون فرجه بشه!!!!

پي نوشت: بعد از چند روز بالاخره فرصت شد كه مطلبم رو بذارم تو وبلاگ.

امروز اولين روزه تو اين چند روز كه اومدم خونه، صبحانه رو دور هم مي خوريم...آخه اين بار همه دير  بيدار شدن!!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط مریم |