تبليغاتX
شب تنهایی
حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند

بعد از این با بی کسی خو می کنم

آنچه در دل داشتم رو می کنم

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

نیستم از مردم خنجر پرست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

خنجری بر قلب بیمارم زدن
بیگناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم نکن

من نمی گویم فراموشم نکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت بادشیرین شادباش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون میچکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون از حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه گاهی بر زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم
.

سلام دوستان..بد جوری حالم گرفته...خیلی دلم از این دنیا و آدماش گرفته..

کاش می شد تو این دنیا رو دیوار یکی یادگاری نوشتُ یکی که بدون چشم داشت حرفات رو بشنوه..دلم برا خونه، برا مامان و بابا تنگ شده...

از این روز مرگی هم خسته ام، تا میام یه تکون به خودم بده ، بد جوری میشوننم سر جام...

نمی دونم که چرا آدما این طوری شدن؟

اگه روزی یه دل سیر از دستشون اشک نریخته باشم روزم به شب نمی رسه...

دلم برا آدمای یه رو تنگ شده...

دی شیخ همی گشت با چراغ گرد شهر               از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مریم |

شما خوبین؟

خوشحالم که حسابی سر گرمم و وقتی برای حتی فکر و خیال ندارم. اگر چه گاهی فکر کردن و تعمق لازمه...مثل این روزا...دیشب خیلی دلم خواست که همراه مژگان هم اتاقیم برم مراسم شبهای احیا ، تو مصلی الغدیر دانشگاه. اما کمر درد و ترس از اینکه درد بیشتری سراغم بیاد مانع شد.آخه نشستن زیاد و مداوم اصلا برام خوب نیست. مخصوصا که دیروز 2-3 ساعتی هم تو بازار گشته بودیم(برای خرید.البته دلیل اصلیم چیز دیکه ای بود.با خودم گفتم وقتی شب قدر شبیه که خدا قدر آدما رو مشخص می کنه، دلم می خواست جای رفتن و دعا خوندن که ممکن بود اصلا هیچ به چیزی که می خوام نرسم.یعنی توبه، یعنی التماس....گفتم عوضش بشینم ببینم تو یه سال گذشته چی کارا کردم.نشستم و قلم کاغذ بر داشتم.اما هر چی جلو تر رفتم.دیدم فایده نداره..همش گناهه.یکی دو تا نیست.پا شدم نمازمو بخونم.

از مژگان با نا امیدی از اینکه قبول کنه خواستم که نره و بمونه تا با هم دعای صد بند یا همون جوشن کبیر رو بخونیم. آخه خیلی بود و می دونستم تنها از پسش بر نمیام.قبول نکرد و رفت . من هم سرم رو سجده بود و آروم آروم اشک می ریختم.که کم کم به هق هق تبدیل شد.کاش تو اتاق تنها بودم و بدون کنجکاوی و یا حتی بدون احساس مسئولیت کسی که فکر می کرد باید آرومم کنه ، می تونستم تا جا دارم گریه کنم و آروم بشم.با مهربونی هم اتاقیم در حالی که اصلا دلم نمی خواست سر از مهر بر دارم ، بلند شدم و سعی کردم آروم تر بشم.کاری که اصلا دلم نمی خواست....:(

اما هر طور که بود دیشب مناجاتمو خوندم.نمی دونم اصلا به چیزی که می خواستم رسیدم یا نه، اما یه جچیز و خوب می دونم.می دونم شما هم قبولش دارین.آدما تا خودشون همت نکنن و نخوان هیچ چیزی عوض نمی شه...

حالا دلم می خواد اون پستی که حذف کردمو بذارم و بعد اینو تا خودم هم بفهمم که به خیلی چیزا رسیدم...

 

التماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط مریم |