يه مطلبي تو وبلاگم گذاشتم كه واكنش هاي متفاوتي داشت. من از دل سوزي بيزارم؛ كاش كسي كاري به كارم نداشت تا راحت مي تونستم حرفمو بزنم..
شايد دوباره اين مطلبو گذاشتم. اما اين بار با ناراحتي از عكس العمل بعضي از دوستا حذفش كردم....گر چه شيرينترين حرفاي دلم بود...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط مریم
|
وقتی از پنجره ی واشده
دیوار سکوت من و تو
حجمی از فاصله بود،
آسمان رنگ پریشانی غمگینی داشت.
چشم هایم صدف خاطره ها را می جست
و چه آرام در آن مخمل مواج سکوت
ابر ها بغض فروخورده ی سنگینی داشت.
سال ها می گذرد،...
و چه طوفان شرر خیزی بود
شوق آن دیده ی مست
برق آن لحظه ی دیدار نخست.
و چه میلادی بود
گل هر واژه که می بوئیدم
ناز هر خنده که می بوسیدم
تن هر سبزه که می روئیدم
از همان لحظه ،همان گام نخست.
من تو را ،نام تو را،عشق تو را می خواندم
و تو اما رفتی
و ندانستم من
که چرا بی خبر از من رفتی.
سال ها می گذرد،...
آه... از گریه تباهم
اشک را چاره ندارم
دیگر این کوچه و این پنجره را
نای دیدار ندارم
کاروان سحری بی تو و بی نام و نشان است هنوز
و زمان بی من و تو می گذرد.
وقتی از پنجره ی واشده
باران نگاهم بارید،
دفتر خاطره هایم
تن هر سایه ی لرزان گم شد
و من از این قفس شیشه ای تنگ بجان آمده فریاد کشیدم گفتم؛
پشت این پنجره دیوار سکوت من و توست
بشکن این پنجره را
من همین لحظه ،همین پنجره را میشکنم!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مریم
|
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مریم
|
خدايا ازت مي خوام كسي رو محتاج هيچ كسي نكني،ازت ميخوام كمكم كني تا مثل خودت بي نياز باشم؛همه رو...مخصوصا از محبت و عاطفه ي كساني كه دريغ ميكنن؛
با خودم فكر مي كنم و حساب مي كنم...آخه من چه كردم بات؟چه هيزم تري بهت فروخته بودم؛بعضي وقتها فكر ميكنم تا كي مثل يه جنتلمن رفتار كنم؟تا كي بزرگواري؟به چه اميدي؟به اين اميد كه يه روز بفهمن؟!!!!هه!دلت خوشه!وايستا تا بفهمن؛اما من بهت ميگم؛راه رفته رو نرو؛اين راه به هيچ جا نمي رسه ،جز خرد شدن و تيكه تيكه شدن تو وجود خودت ، جز موندن حرفات رو دلت؛
خوبه اينجا رو داري كه هر چي دلت مي خواد بگي ؛اما يكي بهم گفت حرفتو بزن تا بچشي چه اثري داره..منم امتحان كردم.اما من از جنس اونا نيستم؛فقط بيشتر شكستم...فقط ميتونم يه چيز رو با تمام وجودم از خداي خودم بخوام؛
خدايا من ديگه طاقت تهمت رو ندارم؛تو اون بالا نشستي و نگاه ميكني؟
خدايا ميدونم (كاش هيچي نبودم)اما بنده ي رو سياهتم؛اما خدايا فقط خودت خوب ميدوني كه هر چه كردم به خودم كردم؛تو كاسه ي كسي نذاشتم و از تو ظرف كسي بر نداشتم؛
تو چه نشستي و بي انصافي بنده ات رو نظاره گري؟
خدايا ؛
يه چيزو با تمام وجودم ازت تمنا ميكنم؛
خدايا ت ن ه ا م نذار؛
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مریم
|
نمي دونم چرا خدا رو پيشونيم تنهايي رو رقم زده؟
نميدونم گناهم چيه؟كه همه ازم توقع دارن؛ كه هيشكي منو محق نميدونه...
كاش ميدونستم به چه جرمي؟!
بد كردم كه شدم بزرگترت؟!نميگم بزرگتر عاقلي ام.حرف من اين نيست؛حرف من تنهاييمه؛غصه ي من حرفاييه كه گوشي براي شنيدنش نمي بينم؛كه اگه ببينم سفره ي دلمو براش وا مي كنم..
اما غصه دار تر مي شم وقتي مي بينم كه نبايد حرف مي زدم...
آخه چرا شنيدن حرفاي من بايد برات سخت باشه؟!
خب....فكر كردم مي خواي بشنوي دلم هم گرفته بود...همون توهمه كه فكر مي كردم بهت نزديكم؛نفهميدم كه ديگه برات فرق كرده و خوش نداري حرفامو بشنوي – حالا هر چي..
گناه من اينه كه تو رو .....
بزرگترين اشتباهم اينه كه حرف ميزنم...
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط مریم
|
اما اينو خوب مي دونم شايد فردا ديگه نباشم كه بگم چقدر دوست دارم....
يكي بهم گفت :"عادت كردم شاد ببينمت"
بايد بهش بگم:" پس خيلي وقته منو نديدي."
اما وقتي ياد اين افتادم كه منو ديده بودي اما نفهميده بودي ، براي خودم دلم سوخت.
گفت:"عادت كردم اين تو باشي كه روحيه مي ده،به خاطر سه چهار ماه كه از من بزرگتري."
دلم بيشتر گرفت...
كاش يكي مي فهميد.....
كاش.....
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط مریم
|
Hame doostan amma vaghty miikhaieshoon mishan khanjar miran too ghalbet,khodaya,chera har chi drade male mane?akhe man che gonahi kardam?ey khodaaaaaaaaaaa…delam dare mitereke,khoda pas ki mikhad harfamo beshnave,pas ki mikhado vaght dare ke ye lahze bara man vaght bezare na bara KHODESH?
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط مریم
|
به كه باید دل بست؟
به كه شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .
هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گوید
نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ
قدمی، راه محبت پوید
***
خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست
همه گلچین گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .
***
به كه باید دل بست ؟
به كه شاید دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ
نقشه یی شیطانیست
در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حیله پنهانیست .
***
زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه باید دل بست؟
به كه شاید دل بست؟
***
خنده ها میشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی
همه بر درد كسان مینگرند ـ
لیك دستی نبرند از پی درمان كسی
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ریشه عشق، فسرد
واژه دوست، گریخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمی كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، لیك مبوی
لب گرمی كه ز عشق ـ
ننشیند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخنی كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نیز، مگو
***
چاه هم با من و تو بیگانه است
نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كنی
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبی از سر غم آه كنی .
***
درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
دیده بر دوز بدین بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است
سكه نیرنگ است
سكه ای بهر فریب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خردیم و همین زال فلك
با چنین سكه زرد ـ
و همین سكه سیمین سپید ـ
میفریبد ما را
هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ
گفته ام با دل خویش:
مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش
نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش
آسمان با من و ما بیگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه
« خویش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فریب ـ
« آشنا » بیگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوی مهر، گریخت
تار پیوند، گسست
به كه باید دل بست ؟
به كه شاید دل بست ؟
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مریم
|
كهنه فروش داد میزنه : چراغ شکسته میخریم .... کفشای پاره میخریم ... اسباب کهنه میخریم ... بی اختیار دادمیزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط مریم
|
باز آسمان مثل دل من گرفته....
گاه می اندیشم تو به نگاهی می توانی این فاصله را بر داری.....
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط مریم
|