تبليغاتX
شب تنهایی
در آسمان و زمين ،هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان ،مرگ كرده بود درنگ
به سر رسيده جهان؟
- پاسخي نداشت سپهر
دوباره باغ بخنديد
- كسي نداشت يقين
چه رمهرير غريبي...!
چگونه خاك نفس مي كشد؟
بياموزيم :
شكوه رستن، اينك
طلوع فروردين
گداخت آن همه برف
دميد اين همه گل،
شكفت اين همه رنگ!
زمين به ما آموخت؛
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
مگر كم از خاكيم؟!
نفس كشيد زمين،ما چرا نفس نكشيم؟
(فريدون مشيري)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مریم |

اين منم تنها نشسته در جنگلي دور و نمناك ،در كنار آتشي پر دود،و خيره به گنجشكيبا پرهاي خيس از باران.
به جنگل آمده ام،نمي دانم چرا،شايد به همان خاطر ك پرنده درخت را پيدا مي كند.
دلم مي خواهد حس رخوت جنگل را با تمام سنگيني غم ساليان وجودم معاوضه كنم.
باورم شده كه خدا جنگل را آفريد تا بر روي برگ برگ سبز هر درختش آه پر سوز سينه ي آدمها بنشيند.باورم شده كه برگها از اندوه من و آدمهاي ديگر است كه زرد مي شوند و پائيز تنها زماني است كه برگها از وسعت اندوه آدمها رنگ مي بازند.
و من با برگهاي سبز اين درختان جنگلي چه كرده ام در همه ي عمر و چه مي كنم در اين بهار؟ اين سبزها در چشم من مي نشيند تا نگاهم را دگربار به زندگي تازه و خيس نگاه دارند.
بهار بهانه اي است براي من تا يخ هاي دلم را آب كنم و از زمستان فكر رها شوم. اين درخت با آن گنجشك خيس از باران و همه ي اين جنگل سبز مرا به همدلي و هم نفسي با طبيعت فرا مي خوانند.

دل خسته ي تو.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط مریم |