تبليغاتX

شب تنهایی

 

دوستای گلم من جمعه آزمون جذب مدرس دارم. برام دعا کنین....

 

این تنها امیدمه....

من تقریبا به طور کامل در جریان اتفاقات تهران بودم . اما از وقتی مینا " خواهرم" برگشته یه شبانه روز رو کامل پای حرفاش نشستم. وقتی از چیزهایی که دیده بود برام میگفت بغض راه گلوش رو میگرفت و  اشک تو چشم هر دومون میومد...

هیچ کدوممون نمیتونستیم دیگری رو دلداری بدیم...

میگفت جلوی چشماش دیده که داشتن دختری رو که هاج و واج نگاهشون میکرده فقط به خاطر اینکه یه پارچه ی سبز به کوله پشتیش بسته بوده با باتوم میزدند ، یا اینکه از اون پسری میگفت که دستش رو گرفته بودن و میکشیدنش رو زمین...

از اون ماشین های بزرگ و غول پیکری میگفت که سر مردم آب جوش با فشار قوی میریختن تا متفرقشون کنن. از اون بچه ریقوهایی میگفت که یه باتوم دستش داده بودن و اسلحه ی گاز اشک آور و یه سپر و کلاه و اسمشو گذاشته بودن گارد ویژه!!! از اون موتور سوارا و گاردهای محترم ویژه ای مگفت که روزهای آخر حتی اسم هم رو لباسشون نبود و صورتشون رو پوشونده بودن!!!

از هق هق هیستریک یه دختر دل نازک که از دیدن رفتار محترمانه شون با یه هموطنش میگفت که با دوستاش رفته بودن تا آرومش کنن و مامورا ریختن سرشون و به تهدید آتیش کردن اسلحه و گرفتنشون گفتن اجتماع!!! نکنین!!!!

از دو شب پیش که خواهرم اومده و دوباره و چند باره عکسها و فیلمهای ن د ا رو دیدیم همش وحشت میکنم. همش چهره ی شیاطین جلوی چشمهام مجسم میشه.. تو تاریکی میترسم بمونم. از هر چی تاریکی و سیاهیه متنفرم...!!! اما از شب....

بذار تو شب آروم باشم و بدون هیچ پروایی اشک بریزم، بذار شب مال من باشه تا تو تنهایی خودم رو سبک کنم...

شب تنهاییم مال من. همه ی این مملکت و گنجینه هاشو خزائنش مال ...تو....!!!!

فقط خواهر و برادرهامو ازم نگیر....تو فراموشی گرفتی، این ها خواهر و برادر های تو هم هستنننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا صدای فریاد منو نمیشنوی؟! چرا صدای آوار شدن این همه احساس انزجار رو روی سرت نمیشنوی و نمیخوای ببینیش؟!؟!؟!!!!!!

چرا ؟!؟!؟!

خدایا خسته ام....  با این حال چون تو ، تویی ... من باز هم از امید حرف میزنم...

 به امید خودت.....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط مریم |

 

"یا سریع الرضا اغفر لمن لا یملک الا دعا."

"ای به سرعت خشنود شده، بیامرز برای آن کس که چیزی ندارد مگر دعا کردن."

 سلام. امشب لیله الرغائبه...

 از ظهر که فهمیدم دارم فکر میکنم. اول نشستم یه برگه برداشتم و آرزوهامو نوشتم. نوشتم نوشتم نوشتم....

 اما یادم رفت خودمو...

داشتم از این و اون میگفتم همش...!! مامان و بابا و آبجی و داداشی و داداشی و داداشی و .....!

مریم و مریم و ستاره و مژگان و دوستم و دوستش و اون یکی دوست جدیدم و ....! اووووووه!

 همه ی اونهایی که منو یادشون رفته هم نوشتم. حتی اونها که تو روز تولدشون یادشون بودم و اونها....حتی اونها که نامهربونی کردن در حقم...

دوسشون داشتم . یه روزایی کنار هم بودیم... تو وانفسای تنهایی هام و غربتم جای خونواده ام بودن...

 به حرمت همون روزا و همه ی روزهامون... برا همه شون آرزوی بهترین ها رو کردم... 

گذشت تا حالا که اومدم تو نت. دیدم  یکی از بچه ها پست زده "آرزو کنید"... دلم گرفت که آرزوهام برام دور از دسترسن، اما همون لحظه پارمیس اومد تو ذهنم ،سر در پستش زده بود "برام دعا کنین". اما برا خودم.... هیچی به ذهنم نیومد.

 آخرشم تو نظر ها فقط غمنامه نوشتم.

همون موقع پست پارمیس رو خوندم که نوشته بود مشکلش حل شد!!!

با خودم گفتم اگه آرزوهایی که از دل آدم میگذره اینقده زود برآورده میشه پس چقدر من کم لطفی کردم!!!

 فکر کنم من خدا رو دست کم گرفتم. فکر کردم مثل خودمه که خودمو دست کم میگیرم اونم میتونم دست کم بگیرم!!!اما خوب سر جا نشوندم!!

"و امرتهم بدعائک و ضمنت لهم الاجابه."

"و به خواستن از خودت امر کردی و خودت ضامن برآورده شدن آرزویم شدی"

 

نشسته بودم تو تاکسی تا بیام خونه. یه دختر 16-17 ساله اومد کنارم نشست. سریع گفت آقا حرکت کنین، من حساب میکنم.

 رفتم تو اون موقعها، خودمو دیدم که همیشه عجله داشتم زود تر برسم به مقصد... هول بودم، کرایه ی یک یا حتی گاهی دو نفر رو حساب میکردم که تاکسی زودتر حرکت کنه، عجله داشتم که زودتر برسم... اما حالا... من عجله ای برای رسیدن ندارم.... یه قدم جلوتر مگه چه خبره؟!!؟ یه روز بیشتر، یه روز " پیرتر"....

و من کجای کارم؟!!

 بازم رسیدم به این نقطه. اما اینبار یه کم سیال ترم! این بار یه چیز هست که انتظارش رو بکشم. سه ماه دیگه بعد از ماه رمضون میخوام ببینم چقدر موفق بودم؟!؟! چقدر تونستم؟! هر کاری رو نتونم اینو که میتونم. دیگه با آدمها و معاملاتشون درگیر نیستم. با خودم کار دارم. طرف حسابم خودمم.

 امیدوارم بتونم...

 "فالیک یا رب نصبت وجهی ، و الیک یا رب مددت یدی، فبعزتک استجب لی دعایی و بلغنی منای، و لا تقطع من فضلک رجایی."

 پس ای خدا !به تو رو کردم ، و به سوی تو ای خدا! دست یاریم را دراز کردم، پس به عزتت قسم دعایم را اجابت کن ،و مرا به آرزویم برسان ، و امیدم را به احسانت ، نا امید مکن"

امشب برام دعا کنین.. یه کوچولو اون ته مه ها!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مریم |

فائزه هاشمی بازداشت شد...

فائزه هاشمي، دختر وي، همسر حسين مرعشي، دختر مرعشي و خواهر زن وي از جمله دستگير شدگان هستند.
اين 5 نفر روز گذشته در تجمعات غير قانوني خيابان آزادي در حال تحريك و تشويق اغتشاش گران بودند.
...............................................................................................................

حدود ۱۵ روز از انتخابات ریاست جمهوری میگذرد و هنوز تهران غرق در

آشوب است...

نا امنی جای امنیت را در پایتخت گرفته است...

...............................................................................

دقایقی پیش خبرگزاری فارس خبری عجیب منتشر

کرد:

بازداشت بستگان هاشمي در آشوب‌هاي ديروز به منظور حفاظت از آنان بود...

خبرگزاري فارس: يك مقام امنيتي بازداشت فائزه هاشمي و تني چند از بستگان هاشمي رفسنجاني را با هدف حفاظت آنان از ترور عناصر آشوبگر و گروهكها عنوان كرد.


اين مقام امنيتي در گفتگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، با اشاره به حضور گروه‌هاي تروريستي از جمله منافقين در ميان عناصر آشوب‌طلب اعلام كرد: با توجه به رسانه‌اي شدن حضور نزديكان آقاي هاشمي در تجمعات هفته گذشته، بيم آن مي‌رفت كه عناصر منافقين با هدف متهم كردن نظام و دامن زدن و ايجاد شكاف و التهاب به آنها آسيب برسانند كه با هوشياري نيروهاي امنيتي اين توطئه خنثي شد.
وي افزود: روز گذشته برخي نزديكان هاشمي رفسنجاني از جمله دختر ايشان در تجمع غيرقانوني حوالي ميدان جمهوري حضور داشتند كه بر اساس گزارش نيروهاي امنيتي، نامبردگان را بلافاصله به نزديك‌ترين مقر نظامي منتقل كرده و تا پايان آشوب‌ها نگهداري كردند.

...............................................................................

فرارو -  نا آرامی های تهران در روز شنبه سیزده کشته بر جای گذارده است.

به گزارش سرویس بین الملل فرارو به نقل از اسوشیتدپرس ، سیمای جمهوری اسلامی ایران ضمن اعلام این خبر گفته است که این افراد در جریان حمله به یک مسجد در  غرب تهران کشته شده اند.

به قرار اطلاع ، گروهی از معترضان در تعقیب لباس شخصی هایی که به روی آنها آتش گشوده بودند وارد مسجد لولاگر در حوالی میدان جمهوری شدند که این اقدام موجب تخریب مسجد شده است.

به گزارش سیمای جمهوری اسلامی ایران ، در ناآرامی های دیروز تهران به دو پمپ بنزین و یک پایگاه بسیج نیز حمله شده است. 

 

 

به نقل از وبلاگ http://kiarash-021.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مریم |

یکی به من بگه چرا سایت کلوب دات کام فیلتر شده؟!

یکی به من بگه تو این مملکت کوفتی چه خبره؟

یکی به من بگه ما مترسک دست کی شدیم؟!

یکی به من بگه گناه ما چیه؟!

که فکر کردیم واقعا "میزان رای مردم است"؟!؟!؟

تاریخ داره تکرار میشه....

وقتی مردم با رای قاطع با علی بیعت کردن اما یکی دیگه میاد میشینه رو صندلی ای که واسش زیادی بزرگه...

 

مرگ بر دروغگو!

امروز فهمیدم به قول امینه ، بزرگ زن تاریخ ایران زمین ، که"بازی سیاست خیلی کثیفه... خیلی..."

باز هم برمیگردم به رویه ی قبلیم. بخاطر کشورم و به این خاطر که فکر میکردم واقعا" میزان رای مردم است" تو انتخابابت شرکت کردم. بخاطر میرحسین موسوی که آرمانهاش آرمانهای من بود. که پرچم امید به دست گرفته بود تا در این وانفسا و خفقان از عشق بگه..برمیگردم به اونجا که خودمو وارد بازی سیاست نکنم. هیچ جوری....

بخاطر اون هر کسی رو که دیدم راضی کردم به رای دادن که انتخاب اونی که میخوایم بهتر از رای ندادنه...
اما روسیاه همونها شدم!

چرا که فقط بازیچه ی دست سیاستمدارها شدیم که : مردم برنده ی این انتخاباتند! اما مردم! بدونید که شما تنها بازنده ی این انتخاباتید.

من همین جا اعتراف میکنم که بهتر بود رای نمیدادم تا نگن حضور مردم پررنگ بوده و نگن که "مردم" اونو انتخاب کردن...

اما نه! شاید اگر باز هم پای رای بیاد بازم رای بدم. چون تنها راه امید رو همین میدونم . تو کشوری که من حتی تو خونه ام هم حق نداشتم بهش بگم دروغگو! حتی اجازه نداشتم پارچه ی سبز به دور مچم ببندم ، که من ولنگ و واری نمیخوام. من هم به اصول پایبندم . اما من دروغ نمیخوام. من صحنه سازی نمیخوام. من عوام فریبی نمیخوام. من صدقه " که همونشم ندیدم" نمیخوام...تو چنین کشوری تنها راه  برای تکون خودن همینه!!!!

متاسفم که با اینکه چند روز که از بسته شدن اس ام اس ها و فیلتر شدن سایت ها میگذره اما مردم ایران هنوز نشستن تا باز هم بازی بخورن.. فقط میتونم بگم متاسفم که اینجا زندگی میکنم که مردم هیچ چیز به حساب نمیان....

برای همه ی اونهایی که مثل من خوش خیالن و حتی از این هم خوشخیال ترن و مثل کبک سرشون رو تو برف کردن و خودشون رو به نفهمی میزنن   م ت ا س ف م .....

درسته که خودمون خواستیم رای بدیم. اما تصور اینکه بازی خورده باشیم آزارم میده. اینکه همه ی این برنامه ها و مناظره ها و حضورها بریا به پای صندوق آوردن ما بوده و به رخ کشیدن ما.

من سعی میکنم هیچگاه از دو طرف پشت بوم نیفتم پایین.  من مخالف نظام نیستم. اما مخالف کار شکنی و ظلمم. هر جا که باشه. به نظر شما مردم بی دفاع وکه تو خونه ها و خوابگاه هاشون نشستن یا تو خیابون دارن نظرشون رو اعلام میکنم( آیا این جرمه؟) چه گناهی کردن که حکمش این باشه که اینطور به باد کتک گرفته بشن؟!؟! دوست ندارم بشینم بیرون گود و بگم لنگش کن. اما وقتی کاری از دستم بر نمیاد و نمیفهمم کی ظالمه دیوونه میشم. چیزی که میدونم اینه که مظلوم کیه: مردم بی پناه...

 

چیزی که بهم امید میده اینه که هیچ حرکت مردمی بیهوده نیست، تو تاریخ مدت ها تکرار شده که این حرکت های کوچیک هستن که تو دراز مدت نتیجه میدن. همیشه نتیجه ی مطلوب و نهایی انقلاب نیست، همین که دیدگاه ها تغییر کنه و کم کم مردم درست بیندیشند نتیجه ی خوبیه.

 

من به انقلاب فکر نمیکنم. انقلاب همیشه خرابی به دنبال داره. خرابی زیاد. کمترانقلابی بدون کشته و خرابی و نسل کشی دیدیم. انقلاب واقعی وقتیه که هوگو شروع میکنه به نمایشنامه نویسی های محرک، وقتی ولتر مستقیم انتقاد میکنه. انقلاب فرهنگی تو کشور ما متولد شده . نه حالا شاید مدتی پیش. اما جوونه هاشو داریم میبینیم. اینه که ارزشمنده.....

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مریم |

آیا همه ی این سه نفر رو که صلاحیتشون رو یه عده ی دیگه که اونم بذار روش تعیین کردن همه با هم دستشون تو یه کاسه است و قصد براندازی و توهین و تخریب یک نفر رو دارن؟! یعنی همه دروغ میگن و همه دست به دست هم دادن که بگن یکی دروغ گوست؟! مردم ایران چی؟ آمار و ارقام چی؟ همه و همه اشتباست؟!

خدایا نکنه منم اشتباهم؟! نکنه دنیا اشتباست؟! خدایا خودت درستی؟ خودت که اشتباه نیستی؟؟؟؟!

 

نه ! تو که اشتباه نمیشی! پس همین یکی اشتباهه که همه رو به اشتباه انداخته.

خدایا به تو پناه میبرم از این همه دروغ و ریا و اشتباه....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مریم |

ارشد هم اومد و رفت...

من قبول نشدم. و این روزهای آخر فقط تو توهمم متوقع شده بودم!!!!

من نخونده بودم... چرا باید قبول میشدم؟؟؟ اگه من قبول میشدم پس تکلیف حق اونهایی که خونده بودن چی میشد؟!؟!

 

اما سر خورده ام.... بد به هم ریختم....بد......

با اینکه ۵ خرداد جشن فارغ التحصیلیم تو دانشگاهه .. با اینکه بعد از مدتها قراره با مریم و ستاره و مژگان و شایدم رزی دور هم جمع باشیم... با اینکه قراره هم اتاقیامو ببینم... اما اصلا دل و دماغ هیچی رو ندارم. وقتی میبینم مریم هم قبول نشده...

 

باز خوبه که مریم و ملیحه از دوستای همشهریم موفق بودن و مجاز شدن... مریم رتبه اش شد ۲۲۷!!!!

بهش افتخار میکنم. با اینکه هم باید دفترش رو اداره میکرد و به پرونده هاش میرسید و ... اما قبول شد...

ببین!!! خواستن توانستنه.. حالا تو بشین و از همه ی دنیا متوقع باش جز خودت!

حالا تو بشین و با همه ی کاراهای نکرده ات و تلاشهای نکرده ات باز هم از همه ی عالم و آدم متوقع باش....

خیلی دلم گرفته.....

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مریم |

  • می خوام از این چند روز که گذشت تا به امروز بنویسم:
 
  • یک روز بعد از تماس برای تدریس که راهی اصفهان برای گرفتن مدرک بودم، از آموزشگاه تماس گرفتن که کلاس ، سه شنبه ی همین هفته، یعنی فرداست. نه هفته ی دیگه! اما من تو راه اصفهان بودم! اینو توضیح دادم ، اما گفتن کتاب رو پس بیارید ، تدریس رو به کس دیگه ای میدیم.به درک!!!! هر چند خیلی دلم گرفت و تا اصفهان غصه خوردم. . اما داداشم آرومم کرد و با حرفهاش دلم رو گرم کرد. فقط به ذوق دیدنش بود که دلم میخواست کارم تو اصفهان زودتر تموم بشه تا یه سر بیام داداشیمو ببینم.
 
  • اصفهان دو روز سختی رو گذروندم . کم خوابی ، دوندگی ، حرص و جوش و در آخر پول نداشتن واسه تسویه ! مامان النگوشو فروخت و واریز کرد. خلاصه با سهل انگاری نابلدی و و ناکارآمدی مسئولین گروه و مشخصا کارشناس گروه فرانسه دانشگاه اصفهان، کارم به روز دوم افتاد. تا ظهر با عجز و التماس از گروه محاسبات  آموزش دانشگاه بالاخره تسویه حساب تموم شد. و مدرک موقت صادر و من راهی تهران. البته یه نیمچه وقتی داشتم و رفتم یه سفارش کوچولو خریدم.
 
  • شب رسیدم تهران ، خوابگاه دانشگاه تهران. شب رو تا نیمه با مینا حرف زدیم و بیدار موندیم و صبح ساعت 6 بیدار شدم. دیر تر از وقتی که قرار بود. تا حاضر شم و حرکت کنم، با توجه به اینکه بچه ها خواب بودن و باید بی سر و صدا کارامو میکردم، دیر شد و ساعت 8:30 من هنوز تهران بودم و سه راه افسریه. تازه 9:15 حرکت کردم به سمت تو... گفتی نیا. برو خونه. الان دیره و بدردت نمیخوره و همش خستگیه ! اما من گوشیمو خاموش کردم و بی توجه به حرفت حرکت کردم. هر جور بود احساس خوبی داشتم ، انگار خودمو به خدا سپرده بودم.. اینو بارها ناخودآگاه و خودآگاه احساس کردم.. مهم این بود که داداشیمو ببینم. آخه اخلاق مسخره ای دارم. وقتی حاضر میشم و برنامه ریزی میکنم که جایی برم ، نمیتونم کنسل کنم . وگرنه اصفهان رو کنسل میکردم تا به کلاسم برسم! ضد حال زدی. اما مصمم بودم، به همون دلیل ، همون حس.. تو راه اذیت شدم، هم کمرم، هم نشیمنگاهم، هم بغل دستیم. نزدیک رسیدن بود که گوشیمو روشن کردم، آهنگ گوش میدادم. ناخودآگاه اشکم می اومد... اومدم پیشت، اما چه اومدنی.... فقط 15 دقیقه کنارت بودم. کنارت بودم؟!؟! حتی نیومدی جلو تا نگاهم کنی و بگی خوش اومدی ! فقط دعوا و نیش کنایه و... اون چیز کوچولو که برات آورده بودم گذاشتم رو میزت و برگشتم، و همه ی خستگی این دو روز رو دوشم سنگینی میکرد. و این غصه روی قلبم. چرا اینطوری شد؟ دیدن چهره ی مغموم و ناراحتت عذابم میداد . همون نگاه معذب دفعه ی قبل...؟!؟! یادته؟!؟! فشردگی صورتت؟! معذب بودنت، انقباض عضله های صورتت.. من مقصر بودم، من معذبت کرده بودم، خداحافظی کردم و رفتم و گفتم اس ام اس میدم.. نموندم و برنگشتم دوباره نگاهت کنم. اما تو اصلا منو ندیدی. درک نکردی. نه خستگیمو  ،نه اشتیاقمو ، نه احساسمو ... تا بیام و خودم رو قانع کنم که دست خالی برگردم یه ساعت تو خیابونهای شهرت پرسه زدم. فحش دادم ، فحش  خوردم! دعوا کردم! رونده شدم! و تو ... التماس میکردی که : برگرد.. نمون. برو برو برو... و قانع کردن دلم کار آسونی نبود. اما .. سودی نداشت بمونم. تو نمیخواستی شرایط به گونه ای که من میخوام پیش بره ! به هیچ قیمتی . امیدوار بودم که دنبالم بیای، چند قدم ! چند دقیقه! اما نیومدی، نه یه ساعت بعد و نه حتی دو ساعت و نیم .. اولین حرکت اتوبوس به سمت خونه ساعت 1:30 بود و تو فرصت داشتی یه سر پیش من بیای. اما.... خدا میدونه چرا و به چه دلیلی نیومدی ،باز هم چیزی نگفتم . با زبون تشنه و شکم گرسنه ! نه صبحانه ای نه نهاری! و با حال نه چندان مساعد به انتظار ساعت 1:30 نشستم. و وقتی ماشین حرکت کرد باورم نمیشد من تو شهر تو بوده باشم. لرز کرده بودم . با چند تا مسکن به خواب عمیقی رفتم و دوساعتی خوابیدم . نفهمیدم چطوری خوابم برد. اما حدود 4:30 بود که بیدار شدم، نه گرسنگی، نه درد ، نه دلشوره ، نه ... تلخی و دلخوری...انگاری حافظه ام پاک شده بود. احساس خوبی داشتم، انگار که از یه امتحان سخت راحت شده باشم و از سر جلسه دارم میام بیرون.. گوشی رو روشن کردم....اما تو جواب نمیدادی... مامان و مینا نگران شده بودن اما جای نگرانی نبود. من خونه بودم دیگه. اون روز 20 فروردین تا شب تولدم ساعت 00:26 دقیقه ی بامداد هیچ جوابی به تماسها و پیام ها ی من ندادی و شب تولدم فقط یه تبریک...
 
  • از اول هفته تدارک جشن بود. جشن فارغ التحصیلی و تولد با هم. پنج شنبه 27 فروردین ، یه روز بعد از تولدم تا مهمونای راه دورم بتونن بیان. آخه مینا هم قرار بود بیاد. ندا و خاله گفتن نمیتونن بیان. مهمونها به 60 رسید. کارتها هم آماده بودن. و یه کلاه فارغ التحصیلی که اونم خودم درست کردم. عکس اونم میذارم تا ببینین چه  هنرمندیم! تا روز تولد مونده بود فقط عصرونه!
 
  • روز جشنم بود؛ میز عصرونه ، سبد میوه ، کیک ، و پیراشکی گوشتها آماده بودن. خمیر پیراشکی ها رو خودم صبح زود ساعت 6 درست کرده بودم. حدود ساعت 3 جنازه ام به حموم منتقل شد! آخه نهار نخورده بودم و خیلی خسته هم بودم و در تکاپو بودم! با اینکه تعداد دعوت شده ها حدود 60 نفر بود امانزدیک به نصف مدعوین نیومدن! تا نیمه های مجلس بلوز دامن مشکیمو پوشیدم و بعد هم کت و شلوار طوسی راه راهمو که برای جشن سفارش داده بودم پوشیدم. کلاهم رو سرم کردم و 27 تا شمع رو با آرزوی خوشبختی و 27 سالگی پر بار فوت کردم. تا ساعت 8:30 مجلس طول کشید و کم کم همه رفتن . جز خاله و دختر خاله. اما من دیگه واقعا جنازه بودم!!! این هم از عکس کیکم...:
 
  • از دستاوردهای جشنم یه ساعت خوشگل مارک سوییس کراون از طرف خواهر برادرهام و پول از طرف مامی و بابا! و یه همدم ملوس و البته یه سری جهیزیه!!! این همه ظرف؟! آخه کی گفته ظرف میارن واسه کسی که فارغ التحصیل شده یا جشن تولدشه؟!؟! و اما از همدمم بگم! یه خرس ملوس که دختر عموم راضی بهم هدیه داده. اسمشو گذاشتم مموش! به عنوان عضو جدید خانواده همه پذیرفتنش! اتفاقا مهدی و فرشته کوچولو هم خیلی دوسش دارن. بهشون میگه داهی!!! عکسشو دیدین که؟! کلاه فارغ التحصیلی مامانیش رو سرش کرده!!!
 
  • یه تغییر مهم تو رفتار و افکارم:
من خودم رو همون طور که هستم دوست دارم و تایید میکنم.
من فرمانروای مطلق افکار خودم هستم.
تا وقتی قشنگ ترین روسری هست چرا روسری های دیگه؟؟!
من بهترینم و لایق بهترینها.
تا چند وقت دیگه که بابا کادومو که قولشو داده بهم میده!
Sony Vaio NS 110 E/S .
مرسی فرشته کوچولو!
 
  • یه نکته: بخشیدن اونقدرها هم سخت نیست!
  • یه نکته ی دیگه: این تغییرات مهم پشت همه ی این اتفاقا بوده که شاید فقط خودم قادر به مقایسه و دیدنش باشم!!!!
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مریم |

22 فروردین 1388:

امروز رفتم مقوا و کاغذ گرفتم تا کارت دعوتم رو خودم درست کنم. هنوز تصمیم نگرفتم روش چی بنویسم. اما یه نمونه ازش رو برای یادگاری همینجا میچسبونم! امروز به ستاره اس ام اس دادم. آخه دلم خیلی براش تنگ بود . خداییش ارزش دوستیمون انقدر بود که الان بخاطرش رو غرورم پا بذارم. امروزم جوابم رو ندادی، نه تو کلوب، نه تلفنت رو ، نه اس ام اسم رو..

امروز بابا به مینا گفته بود تو نمیخواد بیای. اما من درستش کردم. به بابا گفتم مگه میشه مینا نیاد؟؟

امشب بابا ذوق مرگم کرد! تو خیابون که هندوانه دیدم تو مغازه ها ، دست مردم، دلم غنج رفت...واییی!!!! با خودم گفتم یه هندونه چقدره؟! چرا بابا نمیخره؟! اما با حالش این بود که بابا امشب با هندونه اومد خونه!دلم میخواست از ذوق بمیرم! من قدر محبتت رو میدونم بابایی! میخوام امشب سه چهار تا کارت رو درست کنم، دیره باید زود تر به مهمونا برسونم!

اتاق خودم. ساعت یک بامداد.

پی نوشت: تا 4 بیدار موندم و 16 تا کارت درست کردم! البته با پاکتهاشون! 

 

خوشگله نه؟!؟!

23 فروردین 1388:

امروز با راضی رفتیم کارتهای کوچه ی خودمون رو دادم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر بد که با راضی جون بقیه کارتها رو هم درست کردیم. کلا 51 کارت شد . فکر کنم به همه برسه. امروز استقلال با فولاد مساوی کرد، ذوب آهن هم از برق برد . برق سقوط کرد، ذوب صدرنشین شد، با یه امتیاز بیشتر از استقلال، دو تا بازی دیگه مونده. نمیدونم این استقلال چرا با ما این طوری میکنه . پارسال ، سالهای قبل ... کی میخواد این کابوس تموم بشه؟؟؟!

 

24 فروردین 1388:

الان دو ساعت از روز 25 فروردین گذشته و من هنوز بیدارم و میخوام خاطره ی روزی که گذشت رو بنویسم تا یادم بمونه که خدا چقدر دوسم داشته و داره..

حدود ساعت 11:30 24 فروردین بود که با راضیه رفتیم که کارتهای باقی مونده رو بدیم و خریدهامون رو بکنیم . بخاطر همین طبق قرار قبلی رفتیم مغازه ی بابا که ماشین رو بگیریم و به کارامون برسیم. رفتیم کارتها رو دادیم و اومدیم پیش بابا، خرید کرد، بعد هم من و راضی رفتیم قصابی که مسیرش تقریبا دور بود. هون جا هم موقع پارک کردن یه آقایی اذیتمون کرد و کیپ کرد بهمون. به هر حال بخیر گذشت و گوشت رو خریدیم. بعد هم رفتیم کیک رو سفارش دادیم ، بعد گفتم یه سر برگریدم چهار راه هم خرید کنیم هم من از عابر بانک پول بردارم تا کارت شارژ بخرم. رفتیم کارامونو کردیم. از دو روز قبل یه ریز بارون میومدم. مجبور بودم شیشه رو بکشم پایین تا آینه رو با دستم تمیز کنم، شیشه ی عقب هم بخار زده بود، اما من نگه نداشتم تا پاکش کنم.خیلی خیابون شلوغ بود. کیپ تا کیپ ماشین بود،سر چهار راه موقع دور زدن زدم به پشت یه پرایدیه. اما شانس آوردم خیلی آروم بود و گیر نداد. بعد هم کارمون تموم بود دیگه داشتیم بر میگشتیم نزدیک پل گذاشتم دنده سه، اما کاملا فراموش کردم نزدیک پل دنده معکوس بگیرم ، گفتم رد میشه دیگه، اما هنوز ماشین صاف نشده بود که دیدیم سه تا دختر دارن رد میشن و اصلا این طرف رو نگاه نمیکنن ، تصور باطلم این بود که الان دیگه برمیگردن و می بینن و میکشن عقب . نمیدونم چرا ترمز نکردم . سرعت ماشین هم زیاد بود . تو یه لحظه اتفاق افتاد، دختر جلوتره خورد به ماشین(من زدم بهش) پرت شد رو کاپوت و محکم خورد زمین . اگه یه لحظه ترمز رو دیرتر میگرفتم با ماشین از روش رد شده بودم . سریع نگه داشتم و رفتم طرف دختره بلندش کردم ، پرسیدم کجات درد میکنه؟ پات چطوره؟ سرت چی؟ حالت خوبه؟؟چادرشو از زمین بلند کردم و سرش کردم. دو تا از دوستاش هم ایستاده بودن. به زور دست دور کمرش انداختم و سوار ماشنش کردم. اون دو تا دوستش هم سوار شدن. در رو بستم و راضی که بهت زده بود و از جاش تکون نخورده بود. تا حرکت کنم طول کشید ، آخه دختره میترسید . میخواستم مطمئن شم حالش خوبه . گفتم ببرمت بیمارستان؟ گفت حالم خوبه خانوم. نترسین ، نگران نباشین. ما خودمون میریم. ترسیده بود من ببرمشون! تا سر پل تاکسی ها صف ایستاده بودن. غلغله بود خیابون. همه هم ایستاده بودن ببینن چی شده و چی میشه.. خلاصه حرکت کردم. همون موقع هم یه پاترول پلیس رد شد. گفتم میرین مدرسه؟ برسونمتون؟ گفت نه میرفتیم خونه. یکی از روستاهای دور و اطراف بود که من نمیشناختمش ، اما گویا دور بود. اما گفت میرسونمتون. گفتن دوره. نمیخواد، ایستگاهش همینجاست. پیادمون کنین خودمون میریم. جلو مسجد جامع نگه داشتم. گفتم تو رو خدا حالتون خوبه؟چیزیتون نشده؟ دختره گفت یه کم سرم فقط درد میکنه . چیزی نیست. دوستش گفت : توروخدا فقط دیگه تند نرین. دستشو گرفتم و فشار دادم. تشکر کردم. خیلی آرامش اونها بهم کمک کرد. همون موقع هم یه ماشین پاترول پلیس دیگه هم رد شد. خلاصه برگشتیم خونه ، ناراحتیم تابلو بود و راضی رفت خونه شون . من هم یه کم گذشت طاقت نیاوردم واسه مامان تعریف کردم. قرار شد چیزی به بابا نگیم. راضی زودی اومد پیشم. بابا هنوز نیومده بود. یه خورده حرف زدیم از این ور اونور . یه کم آروم شدم. ساعت 3 بود بابا هنوز نیومده بود . بارون هم تند تر شده بود . زنگ زدم به بابا که کجایی؟ که گفت داره میاد. گوشی رو که گذاشتم به ذهنم اومد که بابا که الان ماشین نداره میاد سوار تاکسی بشه بهش میگن. رفتم پایین در رو واسه بابا باز کنم. آخه آیفن خراب بود.

 تو راه گفت چه خبرا؟! چه کارا کردین؟ سوال هاش بودار بود. گفتم هیچی کارامون رو کردیم. گفت چیزی نشد؟؟؟!! اتفاقی نیافتاد؟ فهمیدم یه خبریه! اومدم تو اتاق به راضی گفتم . بابا اومد تو اتاق کنار بخاری ایستاد و گفت من و ماشینم تو این شهر گاو پیشونی سفیدیم! همین نشستم تو ماشین راننده گفت فلانی پس ماشینت چی شد؟ گفتم دست دخترمه! مگه قرار بود چیزیش بشه؟ بعد هم یارو واسه بابا تعریف کرد!

خلاصه بابا با نهایت خونسردی حرف زد و من هم ماجرا رو تعریف کردم. اولش خیلی ترسیدم ، اما دیدم بابا منطقی حرف میزنه و حالش خوبه.

به اولین کسی که اس ام اس دادم و گفتم تو بودی. اما اصلا محلم نذاشتی! نگران نشدی. هیچی نپرسیدی. نمیدونم چه فکری تو سرته. چه تصمیمی داری... 

 

خلاصه میدونم که خدا چقدر دوسم داشته که امروز بدون اینکه اتفاق بدی بیفته گذشت. بدتر از این هم میتونست باشه. صد بار بدتر. اما خدا دلش نخواست آبروم بیشتر از این بره. نخواست جشنم کوفتم بشه. تولدم زهرم بشه. خدایا نمیدونم چطوری شکرت رو بجه بیارم. صدقه دادم . اما دلم قربونی میخواد. نه! یه تشکر بزرگ از خدا . هدیه تولدم بود...! خدای مهربون! شکرررت!!!!!!! دوستت دارم خدا جونم! دوست دارم...

2:17 a.m.    25 فروردین 1388

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مریم |

با خودم گفتم چه عجب نظرهام بیشتر از 3 تا شدن!!!!! 5 تا!!!!

کامپیوتر ندارم. اما هر چند روز یه بار که برسم حتما میام کافی نت و سر میزنم. با نومیدی صفحه ی وبلاگم رو باز میکنم و چیزی که نا امید ترم میکنه تعداد نظرهاست که همون سه تا مونده.

نه که برام مهم باشه که نظرام زیاد بشه( این ظاهر قضیه است). وقتی نظرام یکی بیشتر میشن یعنی یکی هست که دنبال خبری ازمه. یعنی یکی هست که پیگیرمه. یعنی تنها نیستم.

و اما اخبار جدید:

1 .عید خاله اینا اومدن تهران. یه هفته ی اول عید رو کنارمون موندن.

 

2. عروسی پسر عمه ای که تو این پنج شش سال اخیر شاید دو سه بار دیدمش رفتم!!! با دعوت رسمی و شخصی عمه ی مکرم که چشم دیدنش رو ندارم. و در اون مراسم چشمم به دیدار چند نفر که میخوام سر به تنشون نباشه روشن شد!

 

3. فرداش مهمونی خونه ی جدید دختر عمه ام بود که نهار همه رو دعوت کرده بود البته جنگل. به خرج خودش. بابا که روز اول کاریش بود نتونست بره. مامان هم موند پیش بابا. محسن اردوی مشهد بود. مینا هم تحقیق داشت و موند به کارش برسه. من و مهدی رفتیم. اولاش بهتر بود. چون یکی هنوز نیومده بود( یکی از عمه هام) به هر حال من که تو جمع پسرا و اونهایی که وسطی بازی میکردن بودم. بعد هم با اولین ماشینی که برگشت من هم برگشتم.

 

4. دو روز بعد از رفتن خاله اینا رفتیم تهران. برای اولین بار بعد از مدتها خانوادگی و با حضور همه به جز محسن البته! چون تو ماشیت جا نمیشد. خیلی خوش گذشت. حتی اون قسمتی که دو ساعت و نیم تو راه گیر کردیم و نگهمون داشتن. کارت ماشین بابا رو گرفتن که نتونیم بریم. بابا منو فرستاد که ازشون بگیرم . تا مرز گرفتن کارت پیش رفتم. اما یکی از رو لحجه ام فهمیدم دروغ میگم و بومی نیستم. آخه خالی بسته بودم که ما نمیخوایم بریم تهران و تا پل سفید میریم. یارو هم همه ی اونجایی ها رو میشناخت! از همه جالب تر وقتی بود که راه باز شد و بابا رفت کارت ماشن رو بگیره. آقاهه بابا رو شناخته بود و نشونی مغازه ش هم میدونست!!!!

5. سیزده به در رفتیم پارک جنگلی لویزان مهمون زری جون( دختر خاله ام) از 6 صبح بیدار شدیم ورفتیم که جا بگیریم. تا دو ساعت بعد به زور جا پیدا میشد!!!!

 

6. بابا اینا برگشتن و من و محسن موندیم تهران. چون من مژگان رو ندیده بودم. روز شنبه من و محسن برگشتیم شمال.

 

7.  با داداشیم قهرم. نمیدونم اون با من قهره یا من با اون!!!!

 

8. امروز صبح-اولین روزی که خونه بودم- از امور فرهنگی دانشگاه تماس گرفتن و گفتن تا آخر هفته باید برم و بن کتابمو ازشون تحویل بگیرم.

 

9. حدود ساعت 7 شب همین روز( یکشنبه) از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتن برم و کتابی که باید تدریس کنم رو بگیرم. یعنی.....! آره! دست حدس زدین. یعنی 90 درصد قبولم کردن.

اومدم بیرون که کتاب رو بگیرم که گفتم یه سر هم بیام کافی نت و سر بزنم.

 

تدریس از هفته ی دیگه سه شنبه شروع میشه. ( باور کنین اینقده خانومه گنگ حرف میزد انگار باید خودم همه چیزو بدونم. نمیدونم آخه بالاخره اولین روز تدریس از 10 روز دیگه است یعنی سه شنبه ی دیگه ، یا از همین سه شنبه.

 

دیگه دیره. ساعت داره 9 میشه. باید برم.

 

ممنون که سر میزنید!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت: مهمترین خبر رو باید اول مینوشتم. یادم رفت. شاید چون مال یکی دو هفته قبل عیده. خیلی چیزا رو کنار گذاشتم. و بالطبع آدمهایی هم کنار گذاشته شدن که شاید هرگز دلم نمیخواست کنار گذاشته بشن... اما شدن. و من الان که اینجا و تو این لحظه ام ازکاری که کردم به خودم افتخار میکنم. هر کسی این توان رو نداره و من داشتم. بار ها نشون دادم که میتونم.

فعلا.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مریم |

امروز دلم گرفت، چرا باید تاوان چیزی رو كسی پس بده كه بی گناهه؟ من چه حقی رو از كسی گرفتم؟ چه زندگی ای رو نابود كردم؟ به چه زندگی ای چشم داشتم؟

من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان كش روزش همه تاریك...

دلم از حرفات گرفت...

مرده شور كه ضامن بهشت و جهنم نیست....


كاش این همه تنها نبودم. كاش این همه حقم خورده نمیشد. كاش كسی بود كه حرفامو میفهمید و من مجبور نمیشدم كه دست به دامن كسی شم كه متهم بشم.

دنیا چقدر زشت شده. نه! زشت كه نه! بی اصافیه. اما مال من هم نیست. اتفاقا دنیا خیلی قشنگ شده. بهار.... همین زیبایی و زرق و برق، همین شادی و گل و شكوفه( كه من سهمی ازش ندارم) آزارم میده .

دست من كوتاه و خرما بر نخیل .....


دارم فكر میكنم . یك ساعت ، دو ساعت ، هنوز دارم فكر میكنم . گلوم خشك میشه . وحشت سراپامو میگیره . نا امیدی فلجم میكنه . با تو چه كنم؟

وای به روزی كه بگندد نمك....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط مریم |